قصد داشتم اين تارنوشت را جايي سازم براي برخي نوشتههاي بيپناهِ نقدگونهام؛ آنهايي كه براي جاهاي مختلف – از روزنامه و هفتهنامه گرفته تا خبرنامهي داخلي و تارنما - نوشته بودم و در هر كدام ضمن نقد نوشتاري، تلاش كرده بودم بخشهايي از آنچه را كه پيرامون ايران آموختهام، تبيين و آشكار كنم. بخشي از آنها به چاپ رسيدند و بخشي نه. برخي از آنها هم كه چاپ شدند كوتاه شدند – به درستي يا نادرستي. براي همين، گرد آوردن مجموعهاي از آنها ضمن آنكه در درجهي نخست براي خودم لذتبخش بود شايد ميتوانست علاوه بر نماياندن انديشههايم – كه هنوز در راه پخته شدناند –راهنماي برخي همانديشان «تازهپاي در راه نهاده» باشد و يا اينكه دوستانم با دادن نظرهايشان مرا آگاه سازند از آنچه كه نميدانم، و كم هم نيستند. آنگاه از اين دادنها و گرفتنها برسيم به كلياتي مشترك و يا اگر شد منشوري مورد توافق، چيزي كه به گمان من وجودش براي جنبش ايرانمحورانهي در حال پاگيري، بسيار ضروري است.

اما مرگ ليلا چون پتكي بر سرم فرود آمد. انديشيدن به او همهي
اسفندم را پر كرده بود و برنامههايم براي نوشتن چند يادداشت دربارهي درياي
مازندران يا گرد آوردن گروهي از دوستان و يا فعالتر كردن «ديدهبان» و غيره را بر
باد داد. به هر رو اين تارنوشت هم شد آنچه ميبينيد، يعني كمي شخصي، و اين خلاف
آنچيزي بود كه دوست داشتم - هرچند بايد تارنوشتها اينگونه باشند و نه خيلي پژوهشي
يا خبري. البته اگر بتوانم روزي آن نقدها را حروفچيني كنم بر روي اين تارنوشت
خواهم گذاشت و قصدم را دربارهي آسيبشناسي جنبش يادشده – در حد توان خويش - دنبال
خواهم كرد اما وضعيت پيشآمده باعث شد بايستم و كمي پشت سر را از نظر بگذرانم… و
همهي تلاشم اين است تا اين بازنگريِ تلاشهاي پنج سالهي انجمنيام تا جايي كه ميشود،
رو به جلو داشته باشد و فضاي تاريكِ پيش رو را روشن كند… و صد البته در راستاي
همان خواست پيشگفتهام خواهد بود.

درون اتوبوس، در كنار بهتا (سفر به پاسارگاد، اسفند 1385)
دهم فروردين، چهلماش بود. داراب در تارنوشتاش (از ريشهها
تا ميوهها) نوشته كه در سفر اخيرش، بر سر گور دوست از دست رفتهمان رفته. زيارتش
قبول! ديدار آرامگاهِ انساني پاك و بيآلايش! اين روزها كه تلاش ميكنم خودم را
درگير مسائلي فكري كنم باز چند بار به يادش افتادم. شهرام عزيز كه اكنون مدتي است
كه در شهر تاريخي شوش است، زنگ زده بود و از تلاشهايشان در راه ثبت حريم كاخ
آپادانا ميگفت و برنامهاي كه توسط انجمنها براي پاكسازي كل آن محوطه در نظر
دارند. گفت كه ميخواهند همايشي هم در آنجا برگزار كنند كه راه را براي ثبت جهاني
آنجا هموار كند. تلفن تني چند از خبرنگاران حوزهي ميراث را خواست، به او دادم.
گفت آن دوستتان كه در ايرنا بود، چه؟ يادم افتاد كه او دو ماهي هست كه از تهران
دور است و از اخبار نامطلع. با آرش كيخسروي هم پنجشنبه – در تجمع براي دفاع از
جزاير - صحبت ميكردم. او كه خود يكبار سالها پيش باني تجمعي مشابه در همين مكان
بود و ساعاتي را هم در بازداشت گذرانده بود جزو آندسته از دوستانم است كه بسيار
از آنها آموختهام. ياد ليلا شد. سال 81 بود كه آرش را پس از برگزاري مراسم سالگرد
شادروان فروهر، براي چند هفتهاي – و شايد يكي دو ماه (؟) - بازداشت كردند. از
مدتي پيش از آن، به پيشنهاد او در انجمن افراز نشستهاي هفتهگي شاهنامهخواني را
گذاشته بوديم و او از طريق يكي از دوستانش، استاد سرّامي را با ما آشنا كرده بود و
خودش هم در گرداندن نشستها همكاري داشت. دربارهي دستگيرياش، تلفني كه از خواهرش
جويا شده بودم به من گفته بود كه آرش را در حين پخش اعلاميههاي حزبش (پانايرانيست)
دستگير كردهاند. من هم اين موضوع را براي ليلا گفتم ولي قصدم اين بود كه او تنها
خبر دستگيري آرش در مراسم را بر روي تلكس بفرستد در حالي كه او در خبرش به موضوع
پخش اعلاميهها هم اشاره كرد! خواهر آرش كه به او گفته بودند خبر اين دستگيري را
پخش نكند تا او را آزاد كنند (؟) از پخش خبر – آنهم به اين شكل - خشمگين شد. او
كه گمان ميكرد اين خبر بدتر به ضرر آرش تمام خواهد شد به دفتر ايرنا رفت و خواهان
اصلاح آن شد و به اين ترتيب باز هم خبري جديد بر روي تلكس رفت... آرش ميگويد كه آن
خبرها در سرعت بخشيدن به آزادياش مؤثر بود.
شعري كه در آغاز پسگفتار آوردم از آنِ مانداناست كه در مراسم
يادبود ليلا آن را خوانده بود. پنجشنبه شانزدهم اسفند مراسمي را در فرهنگسراي
سئول برگزار كرديم، در حقيقت به دعوت «پايگاه اطلاعرساني براي نجات يادمانهاي
باستاني» كه ليلا هموند هميشهگي آن بود، در آمدنها و رفتنهاي بسياري كه با آن
بودند. در همان مراسم هم – با اجازهي يار هميشهكوشايم، محسن – انحلال پايگاه را
اعلام كردم تا بارِ مسئوليتهاي «ديدهبان يادگارهاي فرهنگي و طبيعي ايران» سنگينتر
شود. تقريبن نشد براي آن مراسم كاري از كسي بخواهم و آن فرد آن كار را انجام ندهد،
اما دريغ و افسوس! عليبابايي پارچهنوشتهاي را آماده كرد، امين شمعها را گرفت،
نيكپور به دنبالم آمد و با هم گل را تهيه كرديم كه نيمي از هزينهي آن را ديدهبان
بر عهده گرفت و نيمي ديگر را افراز. شيرين عود و عودسوزش را آورده بود. كاوش عكسي
را طراحي كرده بود و مهسا دوربين فيلمبردارياش را آورد. سهراب، خواهرزادهي يسنا
هم سهتارش را آورده به همراه دوستي كه ساز ديگري ميزد (نامش را فراموش كردم).
آقاي ساساني – يار هميشهگي كوششهاي فرهنگي - هم كه به همراه همسرش آمده بود
سخنران آغازين ما بود و استاد دكتر طالع هم كه نشست ماهانهاش را به درخواست ما بر
هم زده بود تا دوستان مشتركمان در اين نشست حاضر باشند، سخنران پاياني ما. و در
ميان ايندو سخنراني - به غير از موسيقي و شعري كه ماندانا خواند - دوستاني هم
آمدند و از ليلا گفتند؛ البرز و حجت و مهرداد كه در كارگروه قومشناخت با ليلا
بودند، سارا دبير پيشين انجمن افراز، نيكپور از ديدهبان... خواهر و خواهرزادهي
ليلا و تني چند از همخانهايهايش هم آمده بودند. مجري بودن آن نشست، يكي از سختترين
اجراهايي بود كه در تمام اين سالها بر عهده داشتم.
درسته كه اين نوشته كمي طولاني شده اما دريغم ميآيد به يك
موضوع ديگر هم اشاره نكنم. بهتازهگي با نحوهي قرار دادن عكس بر روي تارنوشت
آشنا شدهام و عكسهايي از ليلا را بر روي «خردهگيري» قرار دادهام. اين عكسها
همه متعلق به سفري است كه در روزهاي پاياني سال 1385 به تنگِ بُلاغي داشتيم؛ تنها
سفري كه او همسفرم بود. پيش از آن به خاطر سختگيريهاي برادرش حتا سفرهاي كارياش
را هم نميرفت تا آن كه سرانجام كار به آنجا كشيد كه از زندگي در خانهي مشترك
دست كشيد و به پانسيوني پناهنده شد. هر چند مدير پانسيون كه خانم مُسني بود به وي
لطف بسيار داشت و حتا در اين اواخر دوستاني خوبي هم در آنجا يافته بود كه يكي از
آنها را به جشن اسفندگان آورده بود تا با فعاليتهاي ما آشنا كند، ولي در كل، فضاي
آنجا – و جوانان آتشينمزاجي كه براي مدتي كوتاه يا بلند هممنزلش ميشدند -
فضايي نبود كه براي او و طبع لطيفش مناسب باشد. بگذريم، پس از آن سفر هم به دلايلي
من ديگر با سفرهاي افراز همراه نبودم، و نه پايگاه و نه ديدهبان هم سفري نگذاشت
تا باز بتوانيم همسفر شويم. در آن سفر هم كه سفري جنگي بهشمار ميآمد من آنقدر
مشغول و درگير بودم كه نتوانستم آنگونه كه شايستهاش بود در كنارش باشم، چرا كه
با وجودي كه شماري از بچههاي نسل جديد افراز را ميشناخت و با برخي از آنها در
روزهاي آغازين تشكيل پايگاه هم همكار بود، ولي زياد با ديگران اُخت نميشد.
آن سفر براي گرفتن و پخش خبرهاي جديد از كاوشهاي گروه
ايراني-فرانسوي تنگِ بلاغي شكل گرفته بود چون كه پايگاه پژوهشي پارسه و پاسارگاد
باستانشناساناش را از مصاحبه با خبرگزاريها منع كرده بود و ما به همراه شماري
خبرنگار ميرفتيم تا تازهترين خبرهاي مربوط به كاوش در كاخ داريوش را بازتاب دهيم
(بر اين باورم كه هر سه سفري را كه پايگاه به پاسارگاد ترتيب داد، هر كدام در جاي
خود از اهميت بالايي در سير اين پرونده برخوردار بود و هر سه اين سفرها هم، سفرهاي
دشواري از كار درآمدند كه شايد در يادداشتي ديگر به آن دو سفر نيز اشارهاي بكنم).
شبانه – چهارشنبه شب - از تهران خارج شديم. فردايش را كامل در تنگ بلاغي و
پاسارگاد بوديم و دوباره شبانه بازگشتيم. چون شماري خبرنگار با ما بود تلاش بسيار
كردم تا هزينهها را كاهش دهم. ميدانستم كه براي يكماه پيش از آن در جلسهي
شوراي مركزي جبههي ملي ايران قول گردآوري مبلغي چند ميليوني از سوي اعضا داده
شده بود تا چندين اتوبوس دانشجو را راهي پاسارگاد كنند كه انجام نشد. از اينرو دو
هفته پيش از سفر – به عنوان اميد آخر - براي گرفتن كمكي كوچك سراغ شادروان استاد
ورجاوند رفتم. قول يك هفتهي بعد را داد ولي پس از رسيدن زمان موعود و يكي دو روز
ديگر معطل كردن، از من خواست به سراغ عيساخان حاتمي بروم. او هم بعد از يكروز گفت
كه آن قول و قرارهاي مالي براي مدتي پيش بود و امكان وصولشان بسيار ضعيف است. باز
به سراغ استاد رفتم. اكنون ميدانم، او كه بسيار دوستم ميداشت به خاطر موضوعي از
من دلگير بود و آن برميگشت به نحوهي بازتاباندن جريان تجمع در جلو مجلس شوراي
اسلامي توسط چند تن از دوستان مشتركمان به وي. اين موضوع را در آينده حتمن ميشكافم،
چرا كه فكر ميكنم نقطهي عطفي در جنبش سيوند بهشمار ميرفت... اما فرصتي دست
نداد تا دربارهي آن تجمع با وي به سخن بنشينم و فضا را از ديد خود شرح دهم. در
يكي دو بار آخري كه براي گرفتن متن تصحيحشدهي سخنرانياش در همايش دانشگاه صنعتي
شريف به نزدش رفتم هر بار كاري پيشبينينشده پيش آمده و منزل را ترك گفته بود.
شايد اگر ميدانستم اينچنين خواهد شد دعوت همسرش را كه يك هفته پيش از درگذشتاش
براي گرفتن متن تصحيحشده و دادن مجلهي ديدهبان به در منزلاش رفته بودم ميپذيرفتم
و در منزل، منتظر استاد ميماندم... بگذريم.
اينبار استاد از من خواست تا با مهندس زعيم هماهنگ كنم، او
هم پس از يك روز به من پاسخ داد كه جبهه، بودجهي محدودي دارد و تنها در زمينهاي
آن را خرج ميكند كه برايش جنبهي تبليغي داشته باشد و به اين ترتيب من ماندم و
حوضم! در آخرين لحظات – يعني در بعدازظهر همان روزي كه شبش بايد حركت ميكرديم -
خشايار كه از مدتها پيش قول كمكي مالي را براي مجلهي افراز داده بود و پيوسته
امروز و فردا ميكرد 200 هزار تومان به من داد تا نياز نباشد براي سفر از يكي دو
تن از همسفران پولي را قرض بگيرم (خودم كه در همهي اين سالها پساندازي نداشتم
و بانكم خالي بود!). آن پول را هم بعدها با كمكهاي ديگري كه براي نامهي افراز
گرفتم پُر كردم. به هر رو هزينهي سفر را هم افزايش دادم و به جاي آن كه از
روزنامهنگاران 10 هزار تومان بگيرم و از ديگران 15 هزار، از همه 20 هزار تومان
گرفتم تا كمي دخل و خرج برابر شود. دم صبح در نزديكي مقصد، هوا باراني بود و در
نتيجه صبح كه به پاسارگاد رسيديم نتوانستيم بخشي از مسير تنگه را با اتوبوس طي
كنيم و بهناچار همهي راه را – تا محل كار آخرين گروه بازمانده از كاوشگران تنگ
بلاغي (كوشك داريوش) - پياده رفتيم كه البته قوم زدن در آن طبيعت بكر و دلكش
موهبتي بود. در نوشتن مقالهي «سيوند ميتواند الگو باشد» كه سوم ديماه در
روزنامهي اعتماد چاپ شد بسيار تحت تأثير آن تجربهي به ياد ماندني بودم.
در آن سفر ياران بسيار خوبي همراهمان بودند (البته به غير از
پاترول فرمانداري كه در تمام مسير تنگه همراهيمان ميكرد!): به جز آقاي بنفشهخواه
كه با وي در همايش سالگرد زمينلرزهي بم آشنا شده بودم و لطف كرده به همراه همسرش
همراهمان آمده بود و من بايد زماني را به همكلامي با اين مهمان خوشصحبت ميگذراندم،
تني چند از دوستان خوبم هم بودند كه به ويژه بر سر پروندهي ملي سيوند با آنها
آشنا شده بودم؛ از آرش جهانشاهي كه ميخواست براي دفاع از پاسارگاد پياده از
تهران به آنجا برود – كه به دلايلي چند اين كار به پايان نرسيد – تا فرشيد كه به
خاطر فيلمبرداري صحنههايي از فيلم مستند «در جستوجوي كورش» كه در بابِل (عراق)
بود، مدتي را در زندان ابوغريب زنداني آمريكاييها بود و به همراه پيمان دوستداشتني
و مهرناز اسدي (ديگر كارگردان سينماي مستند كه كارش در جشنوارهي سال گذشته حائز
مقام شد) در پاسارگاد – نزد گروه باستانشناسي – ماند تا تصويرهاي بيشتري را براي
ساخت مستند تلويزيونياش بگيرد (مستند خوشساخت و تكاندهندهاي از وضعيت آثار
تاريخي كه شوربختانه هنوز اجازهي پخش نگرفته است) تا يسنا، دوست موسيقيدانم يا
كموبيش بچههاي شوراي مركزي افراز يا ديگر دوستان دوستداشتنيام، و ليلا – كه آنطور
كه بايد نتوانستم نزدش باشم و همراهياش كنم. سارا – در مراسم 16 اسفند – ميگفت
كه آن روز هم او دچار سردرد بود...
عكسهايي كه او با جمع است همين چند تاست.

محوطه مقدس پاسارگاد، با بچههاي افراز
ديگر چه بگويم. فرامرز قطعه شعري را كه در يك تارنوشت (azmarg.blogfa.com) يافته، برايم فرستاده تا در
بزرگداشتش به كار گيرم. زيباست. شما هم بخوانيد:
لیلای
نقش های فرش
روی ِ زیبای ِ تو
فرش ِ ایران است
در هاشور ِ رنگ به رنگ ِ نور
که از
پس ِ ارسی ِ عمارت ِ آفتاب
بر گل ِ گونهات
بر بلبل ِ برنشسته بر لبهایت
و بر پیشانی ِ مهتابت
تابیده است
لیلای ِ نقشهای ِ فرش!
بر اقاقیای ِ شانهات
دو قناری ِ شیدا
بر
عنّاب ِ خام ِ لبهایت
آواز ِ بلبل ِ تنها
من ماه ِ صورتت را
در برکهی ِ شب
دیدار میخواهم
لیلا!
اشکت برکه
صورتت ماه
و در انتها قطعهاي را كه بابك آذرتات (عليخاني) به ياد و
براي ليلا نوشته، ميآورم:
به نام ِ خداوندي كه هر دم و بازدم از اوست
سوگنوشتي براي ِ ليلايي كه مجنون ِ ايران بود
دستها ناتوان، نفس در سينهام زنداني، بغض گلويم را ميفشارد،
سخن در دهان در بند است، دم برنميآيد، مغز فرمان نميراند، گُنگ و گيج شدهام،
خبر همچون پُتكي گِران چنان دَرهَمَم ميكوبد كه جُز فَوران اشك، نه چيزي ميتوانم،
نه چيزي ميگويم و گويي نه چيزي ميدانم از اين جهان بيبنياد و رِندانسوز، كه
فرو ميمانم از چيستيِ اين زايش و فرسايش و آرامشِ فرجامين.
رفتنت را باور ندارم، نميتوانم كه باور داشته باشم، تويي كه
با كوشش و تكاپويت برايِ اين " كُهن پيرِ جاويدِ بُرنابوم" ماندن و بودن
را خوب سرودي.
افسوس كه همانندِ هميشه چون ديگراني كه رفتند و ما را در اين
ويرانسَرا، در اين جمعِ پراكنده وانهادهاند، با رفتنت، دوريت را نميتوانيم تاب
آوريم چرا كه اي كيميادوست چنان خوشنگاري كردهاي در يادها كه جُز فرهنگ و ادب و
مَنِشِ بزرگ و بالايت چيزي نميبينيم. در سوگواريِ شادروان بهاءالدين ادب در مسجد
نور بود كه در آن انبوهِ سوگواران نزديك آمدي و همانندِ هميشه با بزرگواري و ادبِ
بالايت سخن راندي و آن ديدار، ديدارِ پاياني بود، افسوس و صد افسوس از رنجِ دوريت
كه يادها و يادگاريهايت برايم بازخواني ميشود؛ نشستهايِ پايگاهِ اطلاعرساني
برايِ يادمانهايِ باستاني، دغدغه داشتن براي ايران و فرهنگِ ايران، رفت و برگشت
به پاسارگاد و سيوند، همراهيات در بزرگداشتِ پيران و سوگواريِ رفتگان و... افسوس
و باز هم تنها اشك است كه شايد آرامم ميكند ولي نه، ياد و مَنشِ تو را با اشك نميتوانم
پاك كنم كه آن يادهايِ كِشته بر انديشه را آبياري ميكنم.
يادت هماره در يادها پايدار و روانت به سپنتا مينو باد. شبِ
پنجشنبه 02/12/1386
