وقتي سپاهيان قتيبه، سردار عرب، سيستان را به خاك و خون كشيدند مردي چنگنواز در كوي و برزن شهر – كه غرق خون و آتش بود – از كشتارها و جنايات قتيبه قصهها ميگفت و اشك از ديدگان آناني كه بازمانده بودند جاري ميساخت و خود نيز، خون ميگريست... و آنگاه بر چنگ مينواخت و ميخواند:
با اين همه غم
در خانهي دل
اندكي شادي بايد
كه گاه نوروز است...
*****
نوروز
دکتر پرويز ناتل خانلري
نوروز، اگر چه روز نو سال است، روز کهنهي قرنهاست. پيري فرتوت است که سالي يکبار جامهي جواني ميپوشاند تا بهشکرانهي آنکه
روزگاري چنين دراز بهسر برده و با اين همه دمسرديِ زمانه تاب آورده است، چند
روزي شادي کند. از اينجاست که شکوهِ پيران و نشاطِ جوانان در اوست. پير نوروز يادها در
سر دارد. از آن کرانهي زمان ميآيد، از آنجا که نشانش پيدا نيست. در اين راهِ
دراز رنجها ديده و تلخيها چشيده است، اما هنوز شاد و اميدوار است. جامههاي
رنگارنگ پوشيده است، اما از آن همه يکرنگ بيشتر آشکار نيست، و
آن رنگِ ايران است.
دربارهي خلقوخوي ايراني بسيار سخن گفتهاند. هر ملتي عيبهايي
دارد. در حق ايرانيان ميگويند که قومي خوپذيرند و هر روز به مقتضاي
زمانه به رنگي در ميآيند. با زمانه نميستيزند، بلکه ميسازند، رسم و آيين هر بيگانهاي را ميپذيرند
و شيوهي ديرين خود را زود فراموش ميکنند. برخي از نويسندگان اين صفت را هنري
دانسته و رازِ بقاي ايران را در آن جستهاند. من نميدانم که اين صفت عيب است يا
هنر است، اما در قبول اين نسبت ترديد و تأملي دارم.
از روزي که پدران ما به اين سرزمين آمدهاند و نام خانواده و
تبار خود را به آن دادهاند، گويي سرنوشتي تلخ و دشوار براي ايشان مقرر شده بود.
تقدير چنان بود که اين قوم، نگهبان فروغ ايزدي يعني
دانش و فرهنگ باشد. ميان جهان روشني که فرهنگ و تمدن در آن پرورش مييافت و عالم
تيرگي، که در آن کينوستيز ميروييد، سدي شود و
نيروي يزدان را از گزندِ اهريمن نگهدارد. پدران ما، از همان آغاز کار، وظيفهي
سترگِ خود را دريافتند.
زرتشت از ميان گروه برخاست و ماموريتِ قوم ايراني را درست و
روشن معين کرد. فرمود که بايد بهياري يزدان با اهريمن بجنگد تا آنگاه که آن دشمن
بد کنش از پا درآيد. ايراني بار گران اين امانت را بهدوش کشيد. پيکاري بزرگ بود.
فرِّ کيان، فرّ
مزداآفريد، آن فرِّ نيرومندِ ناگرفتني را به او سپرده بودند. فري که اهريمن ميکوشيد تا بر
آن دست يابد. گاهي فرستادهي اهريمن دليري ميکرد و پيش ميتاخت تا فر را بربايد، اما
خود را با پهلوان روبهرو مييافت و غريو دليرانهي او به گوشش ميرسيد. اهريمن
گامي واپس مينهاد. پهلوان، دلير و سهمگين بود. گاهي پيش ميخراميد و ميانديشيد
که ديگر فر از آن اوست. آنگاه اهريمن شبيخون ميآورد و نعرهي او در دشت ميپيچيد.
پهلوان، درنگ ميکرد و اهريمن، سهمگين بود.
در اين پيکار روزگارها گذشت و داستان اين زد و خورد افسانه شد
و بر زبانها روان گشت، اما هنوز نبرد دوام داشت. پهلوان سالخورده
شد، فرتوت شد، نيروي تنش سستي گرفت، اما دل و جانش جوان ماند. هنوز
اهريمن از نهيب او بيمناک است، هنوز پهلوان، دلير و سهمگين است. اين همان پهلوان
است که هر سال جامهي رنگرنگِ نوروز ميپوشد و به يادِ روزگار جواني، شادي ميکند.
اگر بر ما ايرانيانِ اين روزگار عيبي بايد گرفت
اين است که تاريخ خود را درست نميشناسيم. دربارهي آنچه بر ما گذشته است، هر چه
را که ديگران گفتهاند و ميگويند، طوطيوار تکرار ميکنيم. کمتر ملتي را در جهان
ميتوان يافت که عمري چنين دراز را بهسر
آورده و با حوادثي چنين بزرگ روبرو شده و تغييراتي چنين عظيم در زندگياش روي داده
باشد و پيوسته، در همه حال، خود را به ياد داشته باشد، و دمي از گذشته و حال و
آيندهي خويش غافل نشود.
اين جشن نوروز، که دو سه هزار سال است با همهي آداب و رسوم در اين سرزمين
باقي و برقرار است، مگر نشاني از ثبات و پايداري ايرانيان در نگهداشتن آيين ملي
خود نيست؟ نوروز يکي از نشانههاي مليتِ ماست. نوروز يکي از روزهاي تجلي روح
ايراني است. نوروز برهان اين دعوي است که ايران با همهي سالخوردگي هنوز جوان و
نيرومند است.
در اين روز بايد دعا کنيم. همان دعا که سه هزار سال پيش از
اين زرتشت کرد: منش بد شکست بيابد؛ منش نيکو پيروز شود؛ دروغ شکست بيابد؛ راستي بر
آن پيروز شود؛ اهريمن بد کنش ناتوان شود و رو به گريز نهد.
و نوروز بر همه ايرانيان فرخنده و خرم باشد.
