ليلا
صمدي هنگامي ما را ترك كرد كه به بلوغ خبرنگاري رسيده بود؛ چندي پيش
گزارشاش دربارهي شب يلدا، گزارش ماه ايرنا شناخته شده و تقدير شده بود و
در جشنوارهي مطبوعات امسال هم اثرش در رشتهي اجتماعي به مرحلهي 5 اثر
برگزيده راه يافته بود كه با اما و اگري بخت مقام آوردن را از دست داده
بود...
و
قلماش هم كم كم سبكي ويژهي خودش را پيدا كرد بود، همان كه آقاي پيشدار –
كه سمت استادي بر ليلا داشت و ليلا هم هميشه خود را مرهون لطفهاي او
ميدانست كه راهگشاي ورودش به ايرنا شده بود – براي معرفياش از واژههاي
پرشور و پراحساس بهره برده: «بهخصوص وقتي از مشكلات مردم و آمال و
آرزوهاي آنها مينوشت، حس غريبي با واژه واژههاي نوشتههاي او همراه
ميشد كه خواننده را تا به انتها با خود همراه مي كرد... نوشتهاي نبود كه
از او بخوانم و حسي زيبا و ستودني از او را در نوشتهاش نيابم» (استاد
در همايش اشارهشده مقام دوم را به دست آورد. شاگرد از او جلو زده بود كه
البته اين را هم بايد به پاي موثر بودن آموزش استاد گذارد).
ميرزاده عشقي كه در يكي دو جا از شعرهايش مرگ زودهنگام خود را پيشبيني كرده بود، جايي سروده:
من تازهشاعرم كاينسان سرودهام به شعر / واي گر كه كهنهكار شوم در سخنوري.
كه
نه او سنش از 32 بالا رفت تا بر گسترهي شاهكارهاي ادبي جهان ايراني
افزوده شود و نه ليلا توانست با آن قلم احساسياش - كه روزي براي برادران
جانباز پريسايي كه مورد بيتوجهي بنيادهاي مربوطه قرار گرفته بودند، نوشته
بود - غمها و شاديهاي ما ايرانيان را جاودانه كند.
اما
ليلا گذشته از بلوغ كاري از نظر آرمانخواهي هم به بلوغ رسيده بود. شايد
اكنون بهتر بتوانم قطعههاي جورچين (پازل) شخصيت اين بانوي صبور و ساده و
آرام را در كنار هم بگذارم. روزهايي كه كوششهايش را در پايگاه افزون كرده
بود و با وجودي كه مانند بسياري از دوستانش ميتوانست و شايد بسيار بيشتر
از آنها نيازمند بود تا در جاهاي مختلف براي كسب درآمدي بيشتر به كار
بپردازد در ازاي هيچ، كار تهيهي گزارشها را بر عهده گرفته بود و در كار
گروهي «نه» نميآورد. آن موقع بيشتر كارهايش را بدون نام منتشر ميكرد،
شايد هنوز به مرحلهي يقين نرسيده بود... ولي اين اواخر كارهايش را با
آوردن نامش منتشر ميكرد حتي اگر در ايرنايي كه بسيار محافظهكار شده بود
بيشتر نوشتههايش كه حال و هوايي مليگرايانه داشت بر روي تلكس ويژه
ميرفت. شايد براي دوستان «كلوب ايرانشناسي» هم كه در بيستونهم بهمنماه
ميزبان ما بودند تا در جشن كوچك اسفندگانشان شركت كنيم تصويري از شور و
حرارت او در ذهنشان بازمانده باشد كه هنگامي كه نوبت معرفي به او رسيد
چنان محكم از عشقش به ايران گفت كه براي من كه پنج سالي بود كه او را
ميشناختم و دست كم بيش از دو سال با او همكاري نزديكي را در پايگاه
داشتم، شگفتيآور نمود... و تازه متوجه تغييرش شدم. يكي از دوستانش نوشته
است: «ما چقدر راحت از كنار يكديگر ميگذريم».
شايد
هم آنچه باعث تأثر بيش از اندازهي ما ميشود همين باشد كه او با وجود
سختيِ ده سال كار قراردادي در ايرنايي كه خيليها به سرعت در آن رسمي
ميشوند، تازه شور و شوقي براي پيمودن مسير زندگي يافته بود؛ از لاك
تنهايياش بيرون آمده بود، زبان انگليسياش را كامل ميكرد، بر مطالعهاش
افزوده بود، بيمهاش درست شده بود، روند سفرهاي خبرياش شتاب گرفته بود –
كه تا چندي پيش از آن، به دلايلي از اين مزيت كارياش بيبهره بود – براي
امتحان ارشد خبرنگاري نامنويسي كرده بود، با اضافهكاري و كوششهاي
متفرقه توانسته بود كمي به آرامش خاطر برسد – كه براي خبرنگاران هميشه سخت
بوده - ... اما تقدير چنين بود... هر چند ميتوان بر دكتري خرده گرفت كه
سردردهاي روزافزون او را ناشي از بحراني شدن سينوزيتش ميدانست و نه
غدهاي كه اندك اندك در سرش بزرگ ميشد...
تا سرانجام زندگياش به مرگي غمناك ختم شد؛ مرگ در تنهايي. تنها ميشود
گفت، او در حالي ما را ترك كرد كه اگر نميكرد ميدانست كه از زندگي چه
ميخواهد، چيزي كه هنوز بسياري از ما نميدانيم.
امسال سال خوبي براي دوستداران ايران نبود، سالي كه بر خلاف نامي كه بر آن نهاده بودند با دستور آبگيري سد سيوند آغاز شد، بحرانهاي ريز و درشت ضدفرهنگي بسياري را از سر گذراند و ميرود تا با نگرانيها پيرامون از دست دادن حقوق ايران در درياي مازندران به پايان رسد... سالي كه در آغازش استاد بزرگمان، دكتر پرويز ورجاوند را از دست داديم و در ماه پاياني، دوست كوشنده و همراه صديقمان، ليلا صمدي را. روحشان شاد.