
دوستم، پیمان اسدزاده، پیامکی برایم فرستاد که مرا در اندوه و خاطره فروبرد. نوشت: «مهندس میرحسین موسوی درگذشت استاد ریاحی خویی را به همهی عاشقان فرهنگ ایرانزمین تسلیت گفت». خبری تلخ بود. هر چند استاد، پیر بود و بیمار، اما نمیدانم چرا، شاید ته دلمان دوست نداریم هیچگاه آنان را از دست بدهیم. شاید، شاید، ما میراثداران شایستهای نیستیم. بحث میرحسین و این شگفتی را که چرا پیمان عزیز این خبر را اینگونه بازتاب داد، به وقتی دیگر مینهم. شاید من هم چیزی دربارهی انتخابات بنویسم. اما استاد فقید، محمدامین ریاحی خویی. نخستین بار که توجهام به آن بزرگوار جلب شد، خواندن نوشتاری از او بود در دوماهنامهی بخارا؛ یادنامهی استادِ درگذشته، فروزانفر. شیداییاش به آن استاد و بهرهوریاش از محضر او را چنان زیبا و دلنشین ترسیم کرده بود که مرا شیفتهی خودش کرد. بعدها در جایی خواندم که از شاهنامهپژوهان برجسته است. نوشتارهایش دربارهی شاهنامه را هم کموبیش خواندم و بیش از پیش، دوستدارش گشتم. نشانیاش را از دوست ارجمند، علی دهباشی، مدیر دوماهنامهی بخارا گرفتم و خبرنامهی درونی انجمنمان، افراز را – که من سردبیرش بودم – برایش فرستادم. نامهای پرمهر برایم فرستاد که دگرگونم کرد: «... از مندرجات میهنپرستانهی افراز لذّت بردم. حقیقت این است که من در مطالعهی نشریات این سالها غالباً احساس کردهام که ایران نیستم و در این سرزمین غریبم. نشریهی شما این لذت و سعادت را به من بخشید که احساس کنم هنوز در دامن ایران عزیز جاویدان هستم و شما جوانان عزیز همان عشق را به ایران و فرهنگ پرافتخار ایران دارید که هر ایرانی پاکدل باید داشته باشد...».
زمانی که با پافشاری پیمان اسدزاده – که خود از میهنپرستان آذری است – به دیدار استاد رفتیم (بیستوچهارم بهمنماه 1386)، این غریب بودنش را بیشتر درک کردم. اوّل بگویم که اگر پافشاری پیمان نبود این دیدار ارزشمند را از دست داده بودم. نمیدانم چرا، اما در این سالها تنها خشنودیام در این بوده که نوشتارهای ارجمندِ ایرانپرستانه را بپراکنم و اگر شد جایگاهی را مهیّا کنم برای ارتباط میان استادان ایرانپرست با جوانان، تا اندیشهشان جاری شود میان ما تشنگان. از دو چیز پرهیز داشتهام، یکی شعارزدگی – که این در میان برنامههای انجمن افراز و نوشتارهای نامهی افراز به گواهی کارشناسان، در کمینه بود – و دیگری استفادهی شخصی از فضای انجمن، برای برقراری رابطهای فردی با استادان. نمیدانم این کار درست است یا نه. به هر رو، دیدار آن شادروان جزو کمشمار برنامههایی بود که نزد استادی رفتم. گروهی از دوستانِ کارگروه قومشناخت (انجمن ایرانشهر) بودند و تنی چند از یارانِ «دیدهبان یادگارهای فرهنگی و طبیعی ایران». قرار به میانجی استاد عزیز، دکتر هوشنگ طالع گذاشته شد.
ما از دیدن استاد ریاحی بسیار شادمان بودیم و او از دیدار ما بسیار خرسند؛ «امروزِ مرا نوروز کردید و بهار کردید». او گفت و ما پرسیدیم. از بنیاد شاهنامه، از کشف آرامگاه شمس تبریزی در خوی، از سامان دادن به کتابهای درسی، از جعلهای تاریخی شماری بیگانه با تاریخ دربارهی آذربایجان و پیشینهی آن،... و از دولت سیوچند روزهی بختیار. او به پیشنهاد شادروان استاد صدیقی، توسط شادروان بختیار به وزارت فرهنگ برگزیده شد. او مانند دیگران میدانست که احتمال برقراری دولت و پیروزی آرمانِ آنها اندک است اما خطر را پذیرفت تا آنگونه که میاندیشید در آن بزنگاه تاریخی دین خود را به میهنش ادا کند. پس از آن دورهی کوتاه که قطعاً وزیر بودن کار دلچسبی نبود، تاوان میهنپرستیاش را – پس از مدتی زندانی بودن و تا پای اعدام رفتن - با سی سال خانهنشینی پرداخت کرد...

در آن سالها دوست میداشتم که سخنرانیای در انجمنمان داشته باشد، اما آنها که میشناختندش، میگفتند خانهنشین است و هیچجا نمیرود. وقتی حضوری از او این درخواست را کردم با بزرگواری پذیرفت ولی هشدار داد که برای انجمن پیآمدهایی خواهد داشت و بهتر است به همین شیوهی فرهنگی کار را دنبال کند که در این زمانه، این کار، ارزشمندترین کارهاست.
فردا – یکشنبه 27 اردیبهشت – موسسهی مطالعات تاریخ معاصر همایش بازشناسی تاریخ شهرهای خوی را برپا میکند. نمیدانم این همایش بدون چنین بزرگمردی چگونه به سرانجام میرسد. امید است که روح او را شاد کند که هر آنچه میگفت و مینوشت برای ایران بود و از آنِ ایران. نمیدانم مهندس موسوی تا چه اندازه او را میشناخت.
پس از مدتهاست که نوشتهای بر تارنوشتم میگذارم... امشب احساس زمانی را دارم که برای لیلای عزیز مینوشتم. روانشان شاد و به سپنتامینو.
*****
دکتر محمدامین ریاحی خویی، استاد ادبیات فارسی در دانشگاههای تهران و آنکارا، تاریخنویس، روزنامهنگار، از مؤلفان لغتنامهی دهخدا، مدیركل وزارت فرهنگ، رایزن فرهنگی ایران در تركیه، نیابت ریاست فرهنگستان ادب و هنر ایران، ریاست دانشكدهی هنرهای دراماتیك، ریاست بنیاد شاهنامهی فردوسی، وزیر فرهنگ و... پس از یک دوره بیماری، دار فانی را وداع گفت.
از او آثار چندی بهجا مانده است، همچون:
1ـ داستانی به نام كتاب درسی؛ 2ـ نفوذ زبان و ادبیات فارسی در قلمرو عثمانی؛ 3ـ گزیدهی مرصادالعباد؛ 4ـ گلگشت در شعر و اندیشهی حافظ؛ 5ـ سفارتنامههای ایران؛ 6ـ زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی؛ 7ـ تاریخ خوی؛ 8ـ سرچشمههای فردوسیشناسی؛ 9ـ جهاننامه (تصحیح)؛ 10ـ مفتاح المعاملات (تصحیح)؛ 11ـ رتبه الحیات (تصحیح)؛ 12ـ عالمآرای نادری(تصحیح)؛ 13ـ نزههالمجالس (تصحیح)؛ 14ـ كهنترین متن علمی فارسی در فن نجوم.
آری، مرگ چنین خواجه، نه کاریست خُرد.
معرفی او را بهقلم دکتر تجلیل و دکتر توفیق سبحانی در اینجا بخوانید.

