نقدی بر یکی از نوشتارهای سرور یزدی – 2
به امید در کنار هم بودن همهی نیروهای ایرانگرا
سرور گرامی، منوچهر یزدی، با بزرگواری، بخش دیگری از مجموعهنوشتارهای «کالبدشکافی روشفکران»شان را ویژهی پاسخگویی به من کردند. البته با نیکنفسیای که از ایشان سراغ داشتم و با حُسننیتی که خود دست به قلم برده بودم، توقعی هم جز این نمیرفت، ولی به هر رو گواهان بسیاری را میتوان جُست که در گفتوگوهایی اینچنینی، کسانی، آگاهانه و بسیاری، ناآگاهانه بر بلندای دیوار بیاعتمادی میافزایند. همانگونه که در دیباچهی خردهگیری یادشده – در تارنوشتام – اشاره کردم، برخورد ایشان با نوشتار من و بازتاب آن در نشریهای حزبی، بسیار ارزشمند، نوآورانه و جسورانه بوده است، «بهویژه آن که کاملا بر خلاف نظر کسانی است که راه را بر گفتوگو میان گروههای ایراندوست، بسته میبینند». امید است ما جوانان در کنار بزرگوارانی همچون سرور یزدی و دیگرانی که همچون او اختلافهای گذشته را به عرصهی کارزار امروز نمیکشانند و برایشان تنها «ایران» و «آیندهی ایران» مهم است، بتوانیم آیندهای فراخور فرهنگ و تاریخ درخشانمان را برای این سرزمین مقدس رقم بزنیم.
همانگونه که در آن نوشته اشاره کرده بودم، خردهگیری بر دکتر مصدق و اصولاً هر شخصیت برجستهی تاریخمان، میتواند راهگشای آیندهمان باشد و مورد پذیرش هر بخردی است که برایش آیندهی ایران مهم است. تنها و تنها خردهی من بر استاد بزرگوار، شیوهی ارایهشان بود؛ این که در نوشتار اخیرشان به گستردگی پروندهی دکتر مصدق را کاویدند و این که فرزند برومندشان – با مطالعهای در خور – بر روی این پروندهی مهم تاریخ معاصر کار میکنند بسیار مایهی دلگرمی است و بر خلاف همان چیزی است که من از آن شکایت به دوست بردم؛ یعنی کاهش سطح نقد دورهی نخستوزیری دکتر مصدق به جملههای معترضهی کوتاه و عموماً پر نیش و کنایه، در لابهلای نقد دیگر چهرههایی که برای ایراندوستان مطلوب به شمار نمیروند. همچنین در کنار هم آوردن اطلاعات جستهگریخته و بعضاً ناقصی که میتواند برای مخاطب کمآگاه – بهویژه آنانی که تحت تأثیر شرایط سخت کنونی هستند – بسیار گمراهکننده باشد.
به هر رو از استاد برای وقتی که گذاشتند بسیار سپاسگزارم و میکوشم با مطالعهی بیشتر، تاریخمان را بهتر بشناسم. تنها دوست دارم پیش از پایان دادن به سخن، برخی نکتههایی که دربارهی پاسخ استاد به ذهنام رسیده است با ایشان در میان بگذارم.
نخست بگویم غرض من از نامگذاری «پانایرانیست مصدقی» به نوعی، سادهسازی موضوع برای راحتتر ارتباط برقرار کردن بود، وگرنه یکی از دفاعهایی که همیشه خودم بهشخصه از مرام پانایرانیسم داشتهام همین محور بودن «ایران و منافع ملی آن» بوده است، و شاید به همین دلیل باشد که در نهضت ملی شدن صنعت نفت، نیروهای پانایرانیست یکی از در صحنهترین نیروهای ملی بودهاند. حتا تا مدتها من فکر میکردم که پس از جریان 9 اسفند 1331 جبههی پانایرانیسم به دو شاخهی مصدقی و شاهی تقسیم شده است که تبلور آن، تشکیل حزب ملت ایران بر پایهی پانایرانیسم بوده است. اما بزرگواری که از پیشکسوتان حزب و مرام یادشده است با نشان دادن روزنامهی خاک و خون، ارگان حزب، به تاریخ 27 امرداد 1332 مرا با تلاشهایی که حزب در دفاع از دولت دکتر مصدق تا آخرین لحظهی برقراریاش داشت، آشنا کرد. همچنین گفتوگوهایی که با شادروان سرور نوربخش رحیمزاده و سرور رضا کرمانی داشتم مرا بیشتر با کوششهای مصدقی حزب آشنا نمود و این که حتا حزب پانایرانیست برای عضویت در جبههی ملی دوم نیز تلاشهایی داشت که شوربختانه به خاطر پارهای رقابتها و اختلافهای پیشینهدار با برخی حزبهای هموند جبهه، به نتیجه نرسید. و پس از آن و همراه با انقلاب سفید بود که حزب با دریافت هوشمندانهی اوضاع، خود را با اقدامهای اصلاحی شاه فقید همراه کرد و تلاش کرد با شکل دادن ساختاری شایسته برای نظام شاهنشاهی، یاریگر نظام در راه پیشرفت ایران باشد.
و اما نکتههای مورد نظر و ابهامهایی که پیش آمد.
1) به گمان من، اعتراض و نقد رهبر یک جنبش با ایستادن در برابر او، دو معنا و پیام کاملاً متفاوت دارد. ممکن است در اجرای موضوعی، بسیاری از ما نظرهای گونهگون داشته باشیم ولی تا زمانی که رهبرِ تعیینی ما از چهارچوب اصولمان خارج نشده، باید دستاش را برای پیشبرد کار باز بگذاریم، نه این که بخواهیم آنچه را که ما میاندیشیم – که ممکن است بسیار هم متنوع باشد – مو به مو اجرا کند، که طبیعتاً امری است نزدیک به محال که هیچگاه ما را بهسوی هدفمان رهنمون نمیکند (البته باید این نکته را در نظر داشت که «معما چون حل شود آسان شود» و اکنون داوری دربارهی تاریخ گذشته و اشتباه و درست رفتارها بسیار کمخطاتر است). و دقت شود که توجه به این موضوع برای پیشبرد جنبش بسیار ضروری است و اتفاقاً یکی از دلایل به نتیجه نرسیدنِ (اگر اینگونه برداشت کنیم) «جنبش ملی شدن صنعت نفت» و در نقطهی مقابلش پیروزی «جنبش اسلامی» در همین مورد نهفته است. و در اینجاست که ما متوجه تفاوت یک نیروی سیاسی ورزیده همچون خلیل ملکی با کسانی چون مکی و کاشانی و... میشویم (که یکی به خاطر عدم تسلط به زبانی خارجی از همراهی دکتر مصدق در لاهه بازماند و به این خاطر از او رویگردان شد و دیگری به خاطر عدم توجه به دخالتهای بسیارش در مسایلی اداری و دولتی).
2) دربارهی طرح بانک جهانی آقای محمد حیدری، روزنامهنگار باسابقه و ایرانگرا، نوشتاری دارد با نام «کودتای 28 امرداد، پیروزی ایرانیان بود» که در شمارهی 50 (امرداد 1387) از نشریهی خواندنی به چاپ رسیده است و در آن از نسخههای پیچیدهشده توسط آن بانک برای کشورهای جهان سوم و فجایعی که رقم زدند، سخن رفته است.
3) این که مصدق فرمان عزل خود را از وزیرانش پنهان کرد به نظر منطقی نمیآید چون تنی چند از وزیران کابینهی مصدق آن شب را در اسارت گذراندند و قاعدتاً میبایست دستگیرکنندگان علت دستگیری را به آنها گفته باشند، هر چند همین موضوعِ نحوهی اجرای حکم برکناری مصدق که شباهنگام و با بگیروببند همراه بود بهانهای شد برای تمرّدی که از آن یاد میشود چرا که با توجه به قدرت قانونی شاه در این کار، آیا نیازی به اینگونه برخورد بود؟ (نحوهی برخورد با دکتر فاطمی و خانوادهاش تا آن حد به دور از جوانمردی و بیاحترامانه بود که او را کاملاً برای کوششها و سخنان تند بعدیاش برانگیخت).
4) در اینکه دولت دکتر مصدق برنامهای برای کار نداشت تا حدودی با شما همسو هستم. شما نیک میدانید که برنامه برای دولت تنها از دل حزب بیرون میآید و شوربختانه از هنگام مشروطه به اینسو یا احزاب ما درگیر افراطگری شده و به جان هم افتادند و یا کاملاً سرکوب شدند. از اینرو جبههای که کوتاهمدتی پیش شکل گرفته بود و اصولاً جبهه بود و نه حزب، و از سویی دیگر، رهبر آن جبهه در شرایطی ویژه و بدون مقدمه به نخستوزیری رسیده بود (و حتا یکبار استعفا داده و باز ناخواسته و در شرایطی ویژه به مسند ریاست بازگشته بود و تلاش میکرد برای پاسخ دادن به خواستهای موکلانش، درخواست اختیارات بیشتر کند) طبیعی بود که برنامهی دقیقی نداشته باشد. با این حال در زمینهی قوانین و کارهای عمرانی – آن هم در آن دورهی پرتنش – بهگمانم دولت مصدق میتواند نمرهی در خوری بگیرد.
5) اشاره به همسفره شدن مصدق با قاتلان رزمآرا یا کاشانی با آن ویژگیهایش، مرا به یاد سخنرانی سرور یزدی در انجمن افراز دربارهی رضاشاه بزرگ انداخت که آنجا اشاره کردند در آن هنگام برای مدتی منافع ملی کشور ما همسو با منافع انگلستان بود و این که آن کشور به جهت منافع خودش رضاخان را همراهی کرد و آن مرد بزرگ هم از آن فرصت طلایی بهره جست (نقل به مضمون – بهزودی متن کاملاش را پس از آمادهسازی در اختیار سرور میگذارم تا اصلاح فرمایند، سپس در افراز چاپ کنیم). خوب، پرسش من اینجاست که آیا ما کشوری را میشناسیم که بیش از انگلستان به ایران آسیب زده باشد؟ آیا لزومی به نقل آن گفتهی معروف شادروان محمود محمود است که حتا در آسیبهای ایرانبراندازی که حکومت تزاری به ما زد باز پای انگلستان در میان بوده است؟ پس چگونه است که با رویدادها برخوردی دوگانه داریم؟
یا به تازگی در متنی که دربارهی شادروان بانو فرخرو پارساي، نخستین زن نمایندهی مجلس، معاون وزیر و سپس وزیر که به بهانهی چاپ کتاب «خانم وزير» در فضای مجازی پخش شد، خواندم، آمده بود که محمدجواد باهنر، محمد بهشتي و شيخ محمد مفتح از مشاوران ایشان بودند. آیا این موضوع با توجه به شناختی که بهویژه از دکتر بهشتی داریم به ما پروانه میدهد تا ساختار دولت و سپس حکومت را که بر آن احاطهی کامل داشت به زیر سؤال ببریم؟
یا سرور یزدی اشاره به حضور دو تن فراماسون در راهاندازی جبههی ملی ایران کردند، که – هر چند این اشخاص از راه جنبش جدا شدند – ولی به فرض درستی آنچه سرور گفتند و به فرض آگاهی دکتر مصدق از این موضوع، خردهگیریای بهجاست. و اگر هم من اشاره کنم که شریف امامی، راهبر ارشد یکی از شاخههای اصیل و اصلی فراماسونری، در دوران اقتدار شاه سه بار به نخستوزیری رسید یا بسیاری از رجال تراز اول آن دوران (ریاست مجلسهای ملی و سنا، نخستوزیران،...) نیز از چهرههای شناختهشدهی فراماسون بودند، چیزی از نادرستی آن عمل نمیکاهد.
6) این که نواب صفوی به دلیل مخالفت با جبههی ملی یا دکتر مصدق به زندان نرفته است به گمان من از نقاط قوت زمامداری دکتر مصدق است که با هیچکس و هیچ حزبی، به دلایل شخصی برخورد نکرده است.
7) ما میدانیم در همهی حزبها ورود و خروج نیرو پیش میآید و بسیار پیش آمده که نیروی خارجشده حتا راهی کاملا متضاد را پیش گرفته باشد. البته این موضوع در احزاب منضبط درصدش کمتر است (همچون حزب پانایرانیست که جز در یکی دو مورد، جداشدگان از آن حزب هم، بر پایهی آرمانها پیش رفتهاند). اما این موضوع در ائتلاف گستردهای به نام جبهه که اکثراً برای هدفی مشخص و کوتاهمدت توسط طیف گستردهای از نیروها – با مرامهای گونهگون - شکل میگیرد بسیار بدیهی است و اصرار در کماکان جبههای نامیدن نیروهای جداشده، کمی از اعتدال خارج است.
با این حال مقایسهی رفتار شادروان داریوش فروهر – از اندامان ارشد حزب پانایرانیسم – که پس از جدایی هم، همواره به یگانگی تیرههای ایرانی باور داشت و جانش را هم در راه میهن فدا کرد با شادروان کریم سنجابی در اوایل شکلگیری رژیم اسلامی، میتواند کمی گرهگشا باشد که اشتباه دکتر سنجابی را بهپای مصدقی بودن وی ننویسیم، کما این که دکتر سنجابی به فاصلهی دو ماه دست از همکاری با حکومت تازهشکلگرفته برداشت و هر چند دیر از نگاه تاریخ – ولی به نسبت همهی نیروهای ملی منتقد رژیم پیشین، زودتر – توانست خط سیر خود و جبهه را به راهی دیگر بیندازد (کما این ربط دادن انقلاب اسلامی به نیروهایی همچون جبههی ملی ایران که این روزها به شدت شایع شده است به باور من ادعایی سفسطهآمیز است که باید بهدقت بررسی شود. بحث در اینباره نیازمند جُستاری جداگانه است ولی همین بس که پذیرش چنین موضوعی به معنای آن است که میبایست درِ هرگونه نقد بر حکومت وقت بسته میشد و هر که نقد میکرد دشمن به شمار میرفت!).
به هر رو باز تأکید میکنم که نقد تاریخ و شخصیتهایش را پذیرایم و مصدق – همچون دیگر بزرگان (برای نمونه میدانیم نحوهی پایان یافتن زمامداری هر دو شاه پهلوی خود آشکارا نمایانگر اشتباههایشان است وگرنه با برآوردی درست، نمیبایست فرمانرواییهایشان آنگونه به پایان برسد) - قطعاً اشتباههایی داشت که باید بیغرضانه در ظرف زمان و مکان خود بررسی شود. امید است سرور شهرام یزدی با دوری گزیدن از برخورد متعصبانه – که در نوشتههای اخیرشان این ویژگی برجستهتر شده است – و با مطالعهی همهی سندها و یادداشتها بتوانند به کارشناسی زبده در این زمینه بدل شوند. من اگر یاریای از دستم بربیاید – بهویژه برای در اختیارِ ایشان نهادنِ انبوه یادداشتهای گردآوردهشده از تارنماها و همچنین بریدهجرایدی که دارم – در خدمتشان هستم. همچنین در کنار انبوه منابعی که استاد یاد کردند به نظرم رسید جای کتاب «نفت، قدرت و اصول» (از مصطفی علم و به ترجمهی شادروان غلامحسین صالحیار، روزنامهنگار برجستهی کشورمان) که به گمان من ارزش ویژهای دارد، خالی است. این کتاب دربارهی ردّ پیشنهادهای نفتی برای گشودن گرهی اختلافهای ایران و انگلستان در دورهی نخستوزیری دکتر مصدق توسط دولت انگلستان، و نه توسط دکتر مصدق، – البته پس از پذیرش اصل ملی شدن صنعت نفت از سوی دولت انگلستان - سندهای دقیقی را گرد آورده است.
در پایان ضمن سپاس از استاد برای اشاره به سخنان دکتر مصدق و یادآوری کمآگاهی من، و همچنین اشارهشان به واپسین واکنشهای دکتر مصدق در مقام نخستوزیر در عدم همراهی با خواست حزب توده [که در حقیقت هیچگاه دکتر مصدق با خواستهای آن حزب همراهی نکرد و اگر هم آن حزب – البته زیر نامهایی دیگر و با مرامهایی بیشتر «حقوق بشر»دوستانه و شعارهایی میهنگرایانه که هر ایراندوستی را جذب میکرد (که دفاتر یکی از آنها، ملکی بود متعلق به ملکه مادر) – در فعالیتهایش آزادیهایی داشت، تنها به خاطر پایبندی آن بزرگوار بود به آزادی اندیشه و تحصنها و تظاهرات بدون اسلحه]، و وانهادن بحث بیشتر و مفصلتر به زمانی دیگر و این که بحث محدود نشود به آوردن نکتههایی توسط یکی و نقد آن نکتههای کوچک و مجرد توسط دیگری، دوست دارم نظر خودم را هم بگویم که، دکتر مصدق اشتباهی بزرگ را در پروندهاش دارد؛ این اشتباه نه در همراه شدن برخی نیروهای ناشایست با جنبش – که با هر جنبش و ضدجنبشی همراه میشوند – و نه در تلاش وی در چگونگی مدیریت انبوه یارانِ ناهماهنگ و دارای دیدگاههایی گونهگون (و در نقطهی مقابلش وجود انبوه نیروهای سازماندیدهی مخالف در درون و برون از کشور و بهویژه بزرگترین قدرتهای جهان) بود – که این از نقاط درخشان پروندهی وی است – و نه حتا کوشش وی در منزّه نگه داشتن خود از دامان آلودگیهای سیاسی که باز هم به نظرم از نقاط مثبت اوست که ما امروزه چهرهای را در تاریخمان در رودررویی با جهانخواران داریم که دستکم پیشینهای روشن از مبارزه و سلامت نفس و سلامت مالی و مردمسالاری داشته است،... بلکه تنها و تنها در ناکامیابی وی در همراهسازی شاه جوان و کمتجربه ولی هواخواه آرمانهای ملی شدن صنعت نفت و مبارزه با بزرگترین دشمن ملت ایران، انگلستان، بود؛ اشتباهی که توسط امیرکبیر هم رخ داد و دشمنان هم از همان درزِ کوچکِ اختلاف رخنه کردند و شد آنچه نباید میشد.
در ضمن من هم با این نظر سرور یزدی و دیگر دوستان گرامی، موافقم که ملی شدن واقعی صنعت نفت هنگامی رخ داد که در اوایل دههی پنجاه خورشیدی ما در پی سالها آمادهسازی زیرساختها (از جمله فعالیت دانشگاه نفت) توانستیم از نیروهای ایرانی برای همهی مراحل تولید نفت بهره ببریم ولی هیچ تضادی میان این موضوع با ملی شدن اسمی صنعت نفت – که آغازگر آن راه بود - نمیبینم و حتا آن را ادامهی منطقی همان حرکت و نه جدا از آن میبینم.
به هر حال من مایل نیستم در این وانفسای آگاهیهای نادرست خبری و در حالی که مجلهی ضداستعمار با خطرها و سختیهای بسیار بهچاپ میرسد سرور یزدی بخشی از توان سازندهی خود را صرف پاسخگویی به من کنند و صفحههای ارزشمند آن نشریه به چنین بحثهایی اختصاص یابد و امیدوارم همهی نیروهای ایرانگرا بتوانند در کنار هم راه سرافرازی ایران را محکمتر از پیش طی کنند.

