تبليغاتX
خرده گیری - درد دل‌های يک هم‌ميهن عرب‌زبان

اگر بخواهيم به بررسی تمام مشکلات يک جامعه بپردازيم بايد به فرهنگ، تاريخ، شرايط و امکانات موجود و بسياری فاکتورهای ديگر آگاهی داشته باشيم. البته به دليل اين‌که وقت اين اجازه را نمی‌دهد و من نيز از بسياری مسايل پشت پرده آگاهی ندارم تنها تا حدودی می‌توان با اشاره به برخی وقايعِ رخ‌داده و مشکلات موجود، ريشه‌ی مسايل را واكاويد.

در بسياري موارد، مشکلات کوچک دست به دست هم داده و بدون اين‌که کسی متوجه شود، همين مشکلاتِ به ظاهر بی‌ارزش تبديل به يک معضل غير قابل حل خواهد شد. بعد از انقلاب چند نمونه از اين مشکلات در خوزستان و در ميان اعراب به وجود آمد که نه تنها به مالِ عرب‌زبانان، بلکه به جسم و روان‌شان هم ضربه زد و بسياری را نابود کرد و باعث شد اعتماد اعراب نسبت به ديگر ايرانيان از بين برود و چون مسؤولان ما عادت نکرده‌اند علاج واقع را پيش از وقوع بکنند نه تنها کمکی نکردند، بلکه فاصله‌ها را عميق‌تر کردند. دلايل زيادی وجود دارد که باعث می‌شود از خانواده‌ي خود بِکَنی و به دامان ديگری پناه ببری.

 

دفاعِ مقدس

وقتی من به دنيا آمدم جنگ شروع شده بود و برای دفاع، همه می‌جنگيدند. خوزستان بیش‌تر از همه و عرب‌ها بيش از همه؛ چون ساکنان خرمشهر و آبادان اکثراً عرب بودند و با خانواده‌ي خود زير خروارها خاک مدفون شدند. افرادِ بی‌دفاعی که وابسته به جايی نبودند و چشم به چيزی نداشتند تنها به خاطر اين‌که در فرهنگ‌شان دفاع از شرف و ناموس حرف اول را می‌زند باتمام وجود از خود و خاک‌شان دفاع ‌کردند.

جنگ، وحشتناک است. اين امری کاملاً بديهی است مخصوصاً اگر قدرت‌ها نابرابر باشند. اما مقاومت همين انسان‌ها بود که جنگ را برابر کرد که نتيجه‌ی آن از بين رفتن صدها هزار نفر  بود (اگر هنوزم که هنوزه خيلی‌ها حمله‌های شيميايی عراق را باور ندارند چون تاوان آن را مردم بی‌نام‌ونشانی دادند که داعيه‌ی چيزی نداشتند).

تمام شد جنگ و آغاز شد زندگی و اميد. اما ديگر نه رمقی بود و نه انگيزه‌ای. همه سعی می‌کردند از جنگ به سود خود بهره ببرند، اما صاحبان واقعی جنگ برعکس، همه غمگين و ساکت. همين، عرصه را برای سودجويان گشود و آن‌ها در پسِ پرده فراموش شدند. خوب، حالا نوبت ديگران بود که به خوزستان کمک کنند و به پاس اين رشادت‌ها آن را بستايند. اما نه تنها از آن‌ها تقدير نشد بلکه انگِ خيانت از جانب کسانی که آن‌ها را دوست خود می‌شمردند، گناه کمی نبود. اين يعنی شروع جنگي ديگر. خيلی‌ها معتقد بودند اين خيانت را کسانی انجام دادند که با عراقي‌ها هم‌زبان بودند يعنی عرب‌ها.]البته بايد حسابِ ايرانيان را از جاسوسانِ صدام كه با نفوذ در ايران، شرايط بحرانيِ پيش از جنگ را پيش آوردند جدا كرد، كما اين‌كه دفاعِ ايرانيان عرب‌زبان از خاك خوزستان گواه اين سخن است – ويراستار[ شايد بعدها خيلی‌ها سعی در توجيه آن کردند اما چه فايده، ما شديم عرب و ديگران ايرانی اصيل.

عده‌ای برای دفاع از همه چيزشان گذشتند و بعداً فهميدند که نه تنها خود و از دست‌رفتگان‌شان در پيروزی نقش نداشتند بلکه گفتن اين‌که عرب‌ها هم به اين پيروزی کمک شايانی کردند برای خيلی‌ها سخت بود. شايد می‌ترسيدند اگر اين جمله را به کار ببرند خيلی‌ها آن‌ها را با عراقي‌ها اشتباه بگيرند. شايد کسی هم باورش نشود عرب‌ها با عرب‌ها جنگيدند تا ايران سربلند باشد.

بعد از جنگ مردم نااميد از همه، با کمک هم سازندگی کردند. اما چه بودجه‌ها که ]از سوي دولتي‌ها[ به اسم بازسازی پس از جنگ، محو نشد! اگر سری به آبادان و مخصوصاً خرمشهر بزنی، آثار تير و ترکش را روی ديوارها می‌بينی، انگار جنگ تازه تمام شده است. هنوز هم بوی جنگ را احساس می‌کنی و به راحتی متوجه مي‌شوی اگر آبادان و خرمشهر هست به خاطر صفای مردمانش است، که اگرچه از بی‌وفايي‌ها دل‌چرکين‌اند اما بايد ادامه‌ي حيات داد.

بعد از آن، هر چه ما تلاش می‌کرديم به نام ايرانیِ عرب باشيم فاصله انگار عميق‌تر می‌شد. مردم ايران از صدام و عرب‌های عراق و ساير عرب‌های طرف‌دارِ عراق متنفر شدند. در شهر ما هم از عرب‌ها متنفر شدند. ديگر فرقی نمی‌کرد، بالاخره عرب بودی. موقع فحش دادن هيچ‌کس «بلانسبت» نگفت. عادت کرده بوديم، از خيانت که بدتر نيست، ايراني‌ها (حتا ما که به اسم ايران جنگيديم) حق داشتند، اما كاش اين فرهنگ را هم داشتيم که همه را به يک چشم نبينيم و دوست و دشمن را از هم جدا کنيم. به اعتقاد خيلی‌ها اولين جرقه‌ها بعد از انقلاب از اين‌جا زده شد.

هميشه اين کُری‌ها بين عرب‌زبانان و سايرين وجود داشت. اعراب از حيثيت و شرافت لگدمال‌شده دفاع می‌کردند و گروه مقابل از عرب‌ها ابراز تنفر می‌کردند. در چندين مورد به درگيري‌های خيابانی منجر شد. گذرِ زمان مردم را دو دسته کرد، دسته‌ای عرب و دسته‌ای غيرعرب، و هر دسته که بزرگ‌تر باشد قوی‌تر است و چون در ايران عرب وجود نداشت می‌توان خود را به ديگر اعراب منتسب کرد و چه دسته‌ی بزرگی خواهد شد!

تا اين‌که در سال‌های اخير زخم کهنه بالاخره سر باز کرد و انگار خيلی‌ها منتظر اين فرصت بودند.

 

نامه‌ي منتسب به ابطحی

انتشار نامه‌ي منتسب به ابطحی مبنی بر گرفتن اموال و مالکيت عرب‌ها و عدم ايجاد فرصت‌های مختلف، جهت تمکين آن‌ها و جلوگيری از يک‌جانشينی آن‌ها در حد امکان، باعث شد همه چيز دوباره به هم بريزد. اگرچه تکذيب آن بلافاصله صورت گرفت اما اين‌قدر ضعيف بود که کمتر کسی متوجه شد و در عمل چيز ديگری بود.

تأکيد بر پي‌گيری جدّی پروژه‌ی به ظاهر اقتصادی نيشکر، علی‌رغم عدم بازدهی با بدهی‌های بالا و طرح ورشکسته و خريداری کردن هزاران هکتار زمين‌های زراعی مردم در مناطق تقريباً عرب‌نشين به بهانه‌ی نيشکر و در ازای پرداخت مبلغ ناچيز، و وعده‌ي استخدام در شرکت نيشکر - شرکتی بی‌رونق و بی‌درآمد که پس از مدتی عذر کارمندان و کارگران استخدامی را به بهانه‌ی نبودِ درآمد می‌خواست – تقريباً خشم همه را برانگيخت. اين يعنی گم‌شوي [؟] سياسی.

جابه‌جايي و انتقال کارمندان عرب به ساير مناطق کشور و تشويق آن‌ها به انجام اين امر، چيز ديگری را ثابت می‌کرد. تا زمانی که فقط مردم بودند چندان خطرناک نبود، چون مردم دلخور بودند و می‌شد سوءتفاهمات را برطرف کرد اما با سکوت و بی‌خبری مسؤولان، کم‌کم پای خيلی‌ها به ماجرا باز شد و دولت هم بی‌اعتنا بود.

عده‌ای با حکومت مشکل داشتند، پس ماهرانه وارد عمل شدند طوری که تا به خود آمديم نسل روشن‌فکر و دانشگاه‌رفته‌ی عرب را که حقوق هم می‌خواند، می‌ديدیم که تروريست شده و بمب‌گذاری می‌کند.

 

دسته‌بندي افکار عربی

حالا ديگر افکار عربی سه‌دسته شده بودند؛ دسته‌ی اول، خواهان جدايی و استقلال کامل خوزستان بودند و اعتقاد داشتند که خوزستان با توجه به استعدادهای طبيعی و ثروت عظيمي که در درون خود نهفته دارد توانايی اين را دارد که به بهترين شکل ادامه‌ي حيات دهد. کافی است که ثروتش را در درون خود خرج کند آن‌وقت، يکی از بهترين کشورهای خاورميانه خواهد شد. ناآرامي‌ها و اغتشاشات و افکار خلقی همراه با حمايت‌های برخی کشورهای عربی و انگليس مربوط به اين دسته است؛ دسته‌ی دوم، خواهان حکومت فدرالی هستند که به تندی دسته‌ی اول نيستند؛ دسته‌ی سوم که در بحث منطقی‌ترند - اما روز به روز از تعدادشان کاسته می‌شود - اعتقاد دارند که با توجه به سابقه‌ی آن‌ها در تاريخ و خدمات آن‌ها و استان ثروتمندشان، اين حق آن‌ها نيست (البته ناگفته نماند که وجود اين گروه‌ها به معنای وجود اختلاف در مسأله‌ي اصلي نبود، چون هرسه گروه در اين که شخصيت آن‌ها به عنوان يک عرب - چه ايرانی، چه غيرايرانی - زير سؤال می‌رود هم‌عقيده‌اند، فقط طرز برخورد و واكنش‌ها فرق می‌کرد).

قبل از اين قضايا عامه‌ی مردم بیش‌تر جزو دسته‌ی سوم بودند اما کم کم تعداد دو دسته‌ی ديگر بیش‌تر شد. ناگفته نماند که تلاش آن‌ها هم بیش‌تر بود و قوی‌تر کار می‌کردند و در بسياری جاها حتا افکار دسته‌ی سوم را با خود هم‌سو می‌کردند.

 

شبکه‌ی الاحوازيه

از جمله کارهایي که در اين زمان انجام شد، تأسيسِ شبکه‌ای عربی به نام «الاحوازيه» بود که مردمِ تشنه‌ي اطلاعات را با خبرهای راست و دروغ سيراب می‌کرد. وجود چنين شبکه‌ای در آن زمان که تا قبل از آن بی‌سابقه بود در پيشبرد اهداف خلقی بسيار مؤثر بود. دفاع از افکار تجزيه‌طلبی، جلب حمايت ديگر کشورها، يادآوری اختلافات ميان عرب‌ها و غيرعرب‌های ايرانی، تمجيد از غيرتِ زنان و مردانِ عرب و به تصوير کشيدن مناطقِ فقيرنشين عرب‌زبان و بيان مشکلات آن‌ها و... از ترفندهايی بود که در اين شبکه‌ها استفاده می‌شد. تقريباً هر آنچه را که صدا و سيمای ايران از آن‌ها دريغ می‌نمود به آن‌ها ارایه می‌شد. اگرچه به راحتی و به سادگی می‌شد به کذب بودن بسياری از اخبار اين شبکه پی برد اما خيلی‌ها ترجيح می‌دادند باور کنند.

اين شبکه چندين ماه برپا بود و هر آنچه را که بايد ياد می‌داد و نشان می‌داد، ياد داد و نشان داد. خلاصه، خوب تأثير گذاشت و طبق معمول ديرتر از همه، حکومت وارد شد و شبکه برچيده شد اما افکار آن و راه‌هايی را که نشان داده بود برجا ماند. در برخی مناطق عرب‌نشين که به آن‌ها ثابت شده بود ايراني‌ها دشمن‌اند و تنها عرب‌ها هستند که به درد هم می‌خورند، انسجام خاصی به‌وجود آمد. پرچمي جداگانه که طرح و ساخت آن برای بار اول از طريق شبکه‌ي الاحوازيه نمايش داده شد، نشانه‌ی اتحاد شد و چفيه‌ی قرمز که طرح آن از چفيه‌ی عربستانی الگوبرداری شده بود، علامتِ جوانان عربی شد که با بستن آن به روی سر و گردن، آن را افتخار خود و خاندان و قبايل عرب می‌دانستند.

عرب‌ها در طول تاريخ، شاعران چيره‌دستی بودند. در عصر حاضر هم شعرِ آن‌ها جادو می‌کند. اگر عربی بدانی، می‌توانی به درستي اين گفته‌ پی ببری. اشعار و ترانه‌هایي بی‌نهايت تأثيرگذار - که به فکر و ذهن مردم غالب می‌شد و ايجاد هيجان می‌کرد - در مجالس و مراسم عروسی در بين ترانه‌ها خوانده می‌شد و عجيب اين‌که حتا بچه‌های کوچک هم با حرارت خاصی آن‌ها را می‌خواندند. اين، همراه بود با پيدا شدن چند خواننده‌ي عربی که مردم برای دعوت از آن‌ها و شنيدن يکی از ترانه‌هايشان کلی وقت می‌گذاشتند. اين اوضاع ديگر چيزی نبود که نتوان آن را ديد.

 

بمب‌گذاري‌ها

اعتراض‌ها و شورش‌های پراکنده در برخی مناطق و سر دادن شعارهای عربی، شکستن شيشه‌های بانک‌ها و اماکن عمومی، خسارت رساندن به خودروها و... و مقابله‌ي نيروی انتظامی و دست‌گيری و تيراندازی و ساير اتفاقات، به طور مداوم به گوش می‌رسيد و اوج آن بمب‌گذاري‌هايی بود که در چند مرحله صورت گرفت.

مرحله‌ي اول آن در اماکن دولتی و تقريباً حفاظت‌شده صورت گرفت اما هيچ‌کس شناسايی نشد و همين باعثِ جرأت عده‌ای و ترس و نگرانی عده‌ای ديگر بود. اين مسأله‌ هم‌چنان ادامه داشت. انفجار برخی بمب‌های صوتی که تنها باعث ايجاد رعب می‌شد و در نهايت بمب‌گذاري‌های هم‌زمان در چند شهر خوزستان و در سه منطقه‌ي اهواز و لغو سفرِ رياست‌جمهوری باعث شد که پيش خود بگويی که اين قصه سر دراز دارد.

حالا ديگر بحث سر اصالت نبود و به سادگی می‌شد فهميد که اهداف بزرگ‌تری وجود دارد. ساخت بمب‌های دستی و بسيار قوی در درون کشور که بی‌شباهت به بمب‌های موجود در عراق نبود و بعد از مدتی، دست‌گيری عاملان اين ترور که همه عرب‌زبان بودند، و نشان دادن آن‌ها در شبکه‌ی استانی و اعتراف به داشتن افکارِ خلقی و نحوه‌ي انجام اين اقدامات و فيلم‌برداری اين افراد از وقايع و نحوه‌ی بمب‌گذاری، پيدا کردن سي‌دي، پرچم، حمايت‌های مالی فراوان و... همه را به فکر وامی‌داشت که این‌ها ديگر چرا؟

اين افراد که اکثراً جوان بودند مگر چقدر وقت داشتند که تزريق فکری شوند؟ وجود پدری که پسرش را تشويق به اين کار کرده بود و اعتراف آن‌ها با جديّت کامل و بيان طرز تفکر خود، بيش از بيش ناراحت‌کننده بود. عاملانی که خود قربانی شدند، افرادی تحصيل‌کرده که هوش و فکر خود را به تخريب و کشتار معطوف کردند و هدف‌شان عزّت عرب‌ها بود، که نه تنها به عزت آن‌ها کمک نشد بلکه باعث بدنامی آن‌ها هم شد.

چون در خوزستان تنوع زياد قومی وجود دارد پس خواه ناخواه عرب‌ها و غيرعرب‌ها ضد هم جبهه گرفتند. حتا عرب‌هايی که با اين قبيل کارها مخالف بودند به‌ناچار موضع ضدايرانی گرفتند چون اين‌بار، هم عرب‌های تروريست، عربِ ايرانی بودند و هم، فحش و ناسزا مستقيماً به خود آن‌ها برمی‌گشت. اگر در زمان جنگ فقط از غيرخوزستاني‌ها حرف می‌شنيدی، حالا از هم‌شهري‌هايت هم حرف می‌شنوی. فاصله‌ها زياد شده بود. دلم به حال هر دو طرف می‌سوخت. به حال خانواده‌های آن‌ها، مخصوصاً خانواده‌های عاملان؛ شايد به خاطر مسايل اقتصادی و يا ناآگاهی در ابتدا فکر نمی‌کردند کارشان به اين‌جا برسد.

 

قهرمان‌سازی

اگرچه با اعدام عاملان و فرار سردمداران آن‌ها همه چيز به ظاهر تمام شده بود اما اعدامي‌ها که تعدادشان کم هم نبود خانواده داشتند، دوست و آشنا داشتند و از همه مهم‌تر، فرزندِ قبيله بودند و اکثراً در جايی زندگی می‌کردند که همسايگی معنا نداشت و همه خود را يک خانواده می‌دانستند. کافی بود همه‌ي این‌ها بخواهند از عاملان حمايت کنند شهری به‌هم می‌ريخت و چون زندگی به صورت قبيله‌اي است و قبيله‌ها با هم در ارتباطند سرکوب‌های اين‌گونه، خسارت‌های جبران‌ناپذيری بر پيکره‌ی يک قوم يا يک جامعه پديد می‌آورد. در نزد بسياری از اعراب، تروريست‌ها به شهيدانی شجاع و خانواده‌هايشان به مظلومان تاريخی استعمارگران ايرانی تبديل شدند.

قهرمان‌سازی، يکی از برنامه‌های اصلی است، پس چه بهتر که مردم پس از شيخ خزعل می‌توانستند قهرمانان‌شان را با چشم ببينند! بيش از آن‌که بتوان تصور کرد فرهنگ‌سازی شده بود. استفاده از تاريخِ گذشتگان حربه‌ی اصلی شده بود. در هر صورت مدارک و مستندات کافی در تاريخ وجود داشت که می‌توان با کمی اغماض آن‌ها را به سود خود بيان کرد. گفتن جمله‌ی معروف رضاخان که گويا اعلام کرده بود: «ما عرب نداريم و در ايران افرادی را به شکل عرب می‌بينيد کولی هستند»، سندِ تاريخی بود که به درست يا به غلط حتا به بچه‌ها هم رسيده بود.

در چنين شرايطی ناامن شدن مرزهای ايران با عراق و ورود و خروج افراد و تبادل افکار، فرار بسياری از عراقی‌ها پس از جنگ با امريکا به درون ايران و به تَبَعِ آن، وارد شدن اعتقادات خلقی جديد همراه با اسلحه و تجهيزات نظامی و آموزش‌های به‌روز و انسان‌هايی که يک ذره هم دل‌شان برای ايران و ايرانی نمی‌تپيد مشکلات را چندين برابر کرد. اين‌گونه اتفاقات در آن روزها تبديل به امری عادی شده بود. انعکاس خبریِ اين وقايع در شبکه‌ی الجزيره وسپس شبکه‌ی العربيه که جزو شبکه‌های معتبر در سطح خاورميانه و بعضآً دنيا هستند و جانب‌داری محسوس آن‌ها از عرب‌زبان‌ها باعث تشويق مردمی شد که حالا پس از هر برخوردی - هر چند کوچک - مورد توجه دنيا بودند و توسط هم‌زبانان و دنيا تقدير می‌شدند.

با پخش اين خبرها در ميان مردم، وارد خانه‌ی هر عرب‌زبانی که می‌شدی، يکی از شبکه‌ها پخش می‌شد و عنوان‌هاي خبري روزنامه‌ي الجزيره خواه ناخواه برای خيلی از مخالفانِ ناآگاه ايجادِ غرور می کرد و باعث تهييج آن‌ها می‌شد. شايد عده‌ای می‌خواستند کاری بکنند که ديگر از اين عنوان‌هاي خبری حذف نشوند. حالا ديگر مسايل به بيرون از کشور کشيده شده بود و روی سايت‌های خبری معتبر می‌رفت. همين بي‌تأثير نبود که عرب‌زبانان ديگر تمايلی به ايرانی بودن نداشته باشند.

 

سرمايه‌گذاري بر روي دينِ مردم

البته در کنار اين اتفاقات، حوادث زيادی رخ داد وسوء‌استفاده‌های زيادی شد که ضربه‌ی آن را مردم خوردند. در چنين شرايطی، نوع سياست‌گذاري‌های کلان دولت باعث شد که کشور عربستان به ساير کشورها هشدار دهد که ايران در صدد به‌وجود آوردن هلال شيعی در منطقه است و اين برای عربستان و ساير کشورهای عربی و خاورميانه‌ي اهل تسنن، قابل قبول نبود. به همين جهت آن‌ها هم تصميم گرفتند مقابله به مثل کنند. يکی از جاهايی که در نقشه‌ی آن‌ها گنجانده شده بود خوزستان است که مردمی عرب‌زبان داشت، از جهتی ورود به آن از طريق عراق بسيار راحت است و مهم‌تر از همه جزو ايران است، پس ارزش هرگونه سرمايه‌گذاری را داشت.

پس از آن به مناطق فقيرنشين و عرب‌زبان خوزستان می‌رفتند (به دليل مسايل پيش‌آمده و ايجاد وابستگی ميان عرب‌زبانان و عرب‌های ساير کشورها) و به مردم وعده می‌دادند که چنانچه مذهب خود را به سنی تغيير دهند ماهيانه پول دريافت می‌کنند! و هرچه سهمي بیش‌تر در گسترش آن داشته باشند ميزان دريافتی آنان نيز بالاتر خواهد بود. بسياری از مردم آن مناطق به خاطر اوضاع اقتصادی و شايد هم نارضايتی از شرايط موجود با آن‌ها هم‌کاری کرده و نام خود و خانواده‌ی خود را برای ثبت‌نام در اين برنامه‌ها اعلام می‌کردند.

گه‌گاه در صف نمازگزاران افرادی را می‌ديدی که در صف‌های اوّل می‌ايستند و يا به طور فُرادا شبيه سني‌ها نماز می‌خواندند. انگار عملاً می‌خواستند به سايرين نشان دهند. اين كار به صورت موج جديدی در حال انتشار است، اصلاً کم کم به يک مُد جديد در نمازخواندن‌ها تبديل شده است.

 

عيد فطر

اوج اين قضيه در عيد فطر 1385 اتفاق افتاد. در صبح روز عيد فطر همين افراد همراه با دسته‌هايی که افکار خلقی داشتند و جدايی‌طلب بودند و يک مشت جوانِ هيجان‌زده به صورت دسته‌هايی بزرگ به راه‌پيمايی و تظاهرات پرداختند که البته در ابتدا به قصد ديدوبازديد عيد دور هم جمع شدند.

عرب‌ها رسم دارند در روز عيد همه جمع شوند و نوبتی به خانه‌ی همسايه‌های عرب خود بروند. به خانه‌ي هر کس كه می‌روند اگر مهمان نداشته باشد با آن‌ها همراه می‌شود و به اين صورت دسته‌های عيد، بزرگ و بزرگتر می‌شوند. ممکن است که حتّا همراه با بقيه وارد خانه‌ی کسی بشوی که تا به حال نه او را ديده و نه می‌شناسی امّا چون هدف، نزديک شدن به يکديگر در روز عيد است و ممکن است نوبت تو هم برسد و از همه مهم‌تر برای اعراب، اين‌که تو مهمان آن‌ها هستی، امری قابل قبول است.

گاه چندين دسته به‌هم می‌پيوندند و مي‌توان جمعيت زيادي را دید که وارد خانه‌اي می‌شوند. البته در شهرها اين امر منسوخ شده، چون در شهری مانند اهواز اولا همه عرب نيستند، ثانياً فاصله‌ها بيش از حاشيه‌نشين‌هاست. اما با اين حال گاه دسته‌هايی در اين شهر‌ها هم به چشم می‌خورد.

در عيد يادشده، چون برخي از اين گروه‌ها كه لباس‌های يک‌شکل پوشيده بودند و چفيه‌های قرمز که نماد مردم عربستان بود بر سر داشتند و به شدت شعار می‌دادند با آن‌ها برخوردهايي صورت گرفت. مأموران با محاصره‌ي يكي از اين گروه‌ها بر روی يکی از پل‌های کارون به دستگيری آن‌ها اقدام کردند. عده‌ای نيز خود را به درون رود انداخته و متواری شدند. فاصله‌ها باز هم عميق‌تر شد.

حکومت در تمامی اين دوران فقط سرکوب می‌کرد، آن هم درست زمانی که اثرات تخريبی اتفاقي در جان و زندگی مردم ريشه می‌دواند، و غافل از اين‌که همين امر بود که در بسياری اوقات باعث تسريع روي‌دادها می‌شود و اتحاد مخالفان بيش از بيش می‌شد.

 

شبکه‌ي سيد‌ها

نمونه‌ای ديگر از اين‌گونه مشکلات را شبکه‌ي سيد‌ها و اقدام ديرِ دولت به‌وجود آورد. در ابتدا سيدی عرب در منطقه‌اي فقيرنشين اقدام به گرفتن پول و برگرداندن دوبرابر وجه دريافتی - چه به صورت نقدی و چه به صورت کالا - می‌کرد. در طول چندين ماه انسان خوش‌قولی بود و سود بسياری را نصيب مردم کرد. خيلی‌ها كه سود اول، دوم و سوم خود را دريافت ‌کردند حاضر نبودند سرمايه‌ي خود را بيرون بکشند.

مثلاً فردی كه يک ميليون پول را سرمايه‌گذاری می‌کرد و پس از دو هفته، دو برابر آن، يعنی دو ميليون نصيبش می‌شد وقتي به هنگام دريافت سود از او پرسيده می‌شد که خواهانِ دريافت اصل سرمايه با سودش است، نمي‌پذيرفت و دو ميليون را مجدداً سرمايه‌گذاری مي‌کرده تا پس از دو هفته‌ي ديگر به مبلغ چهار ميليون می‌رسيد. يعنی در عرض يک ماه چهار برابر سرمايه‌ي اوليه را دريافت می‌کردند. اگر چه بعدها مدّت زمان پرداخت بهره طولانی‌تر شد اما برای مردم که از بی‌پولی و تورّم اقتصادی موجود رنج می‌بردند ارزشش را داشت.

کم کم شهرت او در اهواز و ساير شهرها پيچيد. صف‌های طولانی حالا فقط مملو از عرب‌ها نبود و مي‌شد اقشارِ مختلف را در بين آن‌ها ديد. به جرأت می‌توان گفت بيش از هشتاد درصد افرادی که می‌شناختيم سرمايه‌گذاری کردند حتا آن‌ها که افراد مؤمنی بودند که در حلال وحرام بودن اين نوع سرمايه‌گذاری شبهه داشتند نيز سرمايه‌گذاری کردند. ديگر همه سعی می‌کردند که اگر پول نقدی هم در خانه دارند به سيدها که حالا تعدادشان از انگشتان يک دست هم بیش‌تر شده بود، بسپارند.

بانک‌ها از رونق افتادند. قيمت مسکن و ماشين به پايين‌ترين حدّ ممکن رسيد. هيچ کس چيزی نمی‌خريد، همه فروشنده بودند. مردم سرمايه‌هاي‌شان را از بانک‌ها بيرون کشيدند و به سيدها سپردند. آن‌قدر دوره‌ی اين سيدها طولانی شد که مردم با اعتماد کامل سرمايه‌گذاری نجومی می‌کردند. عده‌ای حتا از اين و آن پول قرض می‌گرفتند تا هر چه بیش‌تر سرمايه‌گذاری کنند. به طور کلی روزنه‌ی اقتصادی ديگری گشوده شده بود و طبق معمول پس از طی اين‌همه زمان، آخرين گروهی که وارد عمل شد حکومت بود و کارشان به هم ريختن ناشيانه‌ی شبکه‌ها بود به طوری که بهانه‌ای شد برای فرار برخی سيدها. مردم ماندند و سرمايه‌های از دست رفته، و مُشتی اميدهای واهی.

همه دولت را مقصر می‌دانستند. می‌گفتند اگر اين شبکه بد بود چرا حکومت زودتر اقدام نکرد و جلو آن‌ها را نگرفت و حالا که همه داشتيم به نوايی می‌رسيديم آن‌ها را فراری دادند؟ جالب اين‌جاست که کسی از سيد‌ها آن‌قدر بد نمی‌گفت كه از حكومت. حالا بعد از آن ماجرای صف‌های طولانی و بی‌نتيجه ماندن اين پروژه، اين‌بار مردم در صف‌های طولانی دادگستری‌ها و وعده‌های امروز و فردا، بلاتکليف به سر مي‌بردند.

در آخر، افرادی که تکه‌اي کاغذ به عنوان مدرک از دو سيد دستگيرشده داشتند نيمی از سرمايه‌شان به آن‌ها بازگردانده شد و بقيه هيچ. عمق اين فاجعه‌ي اقتصادی برای برخی آن‌قدر زياد بود که ديگر هرگز نتوانستند کمر راست کنند و چه بسيارند خانواده‌هايی که کاملاً نابود شدند. اصلاً در طول تاريخ انگار امری عادی بود که در خوزستان مردم توسط عده‌ای خوب قلع‌وقمع می‌شدند و آن هنگام که به بيچارگی کامل می‌رسيدند تازه خبر به پايتخت می‌رسيد و آن‌ها می‌آمدند و سرکوب افرادی که حالا کاملاً قدرت پيدا کرده بودند هدف‌شان می‌شد.

البته در گذشته با توجه به کشورگشايی‌های متعدد و گاه تعرضات همه‌جانبه‌ي دشمنان و در نهايت دل‌مشغولی‌های فراوانِ پايتخت و نبودِ وسايل ارتباطی و حمل‌ونقل پيشرفته، تا حدودی امری توجيه‌پذير بود اما در عصر حاضر چه؟

 

آبِ مردم خوزستان

نمونه‌ی ديگر از اين نوع مشکلات که علی‌رغم اعتراض‌هاي فراوان، دولت هر از چند گاهی قولی درباره‌ی آن داده و بعد از ساليان تقريباً طولانی هنوز هم مشکلِ پابرجاست، آبِ مردم خوزستان است.

«رود کارون از رودخانه‌های پر آب و تنها رود قابل کشتي‌رانی در ايران است. در اين رود ساليانه ميلياردها متر مکعب آب جريان دارد. کارون با طول 890 کيلومتر بزرگترين رود ايران محسوب می‌شود و به طور متوسط در ثانيه 750 متر مکعب آب از آن تخليه می‌شود بنابراين ميزان متوسط آبدهی سالانه‌ي آن 000/000/652/23 متر مکعب است».

هر گاه پادشاه يا حکمرانی به کارون توجه می‌کردند مثلاً بندسازی می‌کردند يا به مسيرهای واقعی کارون اهميت می‌دادند باعث آبادی و سرسبزی خوزستان می‌شد و مردم در چنين دوره‌ای، از زندگی خوب و نعمت‌های فراوان برخوردار بودند و مردم و تاريخ، آن‌ها را می‌ستودند. ساختن چندين سد عظيم و درآمدهای کلان از کارون به سود دولت و بدون اين‌که در خدمتِ خوزستان باشد و از همه مهم‌تر کشيدن سرشاخه‌هايی به استان‌های مرکزی باعث شده که کارون در بالادست‌ها آبی شيرين و قابل استفاده داشته باشد ولی هرچه به سمت آبادان، خرمشهر و پايين‌ترين قسمت خود برسد جز گِل‌ولای چيزی باقی نماند که چند سال پيش باعث اعتراض‌هاي شديد و درگيري‌های خيابانی مردم و مأموران نيروی انتظامی و ايجاد ناامنی در آبادان و خرمشهر شد. در آن زمان برای آرام شدن اوضاع، تانکرهای آب شُرب در شهرها پخش و قرار بر اين شد از ساير شهرها برای خوزستان آب تهيه کنند، اما پس از مدتی همه‌چيز فراموش شد و دوباره روز از نو، روزی از نو.

کارون اكنون نه تنها به خوزستاني‌ها خدمت نمی‌کند بلكه مملو از فاضلاب‌ها و پساب‌های بيمارستان‌ها و شرکت‌ها و ناقل انواع ميکروب‌ها و بيماري‌هاست. حتا در حال خشک شدن است! بیش‌تر مساحتِ آن را جزيره فرا گرفته و هر سال، بیش‌تر از پيش می‌شود اين کم‌آبی را احساس کرد. از کارون تنها نامی برای مردم خوزستان باقی مانده. مردم حتا از آب آن هم نمی‌نوشند و تا دستگاه تصفيه‌ي آب چندمرحله‌ای نداشته باشند به آب سالم دسترسی ندارند. هر کس هم توانايی خريد اين دستگاه را ندارد. فقط هر از چند گاهی خبر می‌رسد که عده‌ای از بچه‌ها به خاطر شنا كردن در اين رود، جان‌شان را از دست داده‌اند. گاهي هم كارون مأمنی مي‌شود براي اجساد افرادِ خسته از شرايط يا جوانان نااميد. اگرچه هنوز هم که هنوز است نمادِ مقاومت به حساب مي‌آيد و برای خاطرات گذشته است که مردم عاشقانه کارون را دوست دارند.

اين رود احتياجِ شديد به لايروبی دارد، خلاصه با چشم‌پوشی از برخی منافع اقتصادی می‌توان کارون را دوباره زنده کرد. در گرمای طاقت‌فرسای خوزستان و احتياج شديدِ مردم به آب، بی‌آبی، جرمی نابخشودنی به حساب می‌آيد. اسف‌انگیز اين‌جاست که برخی مشکلات خوزستان دقيقاً ناشی از نقطه‌قوت‌هايی است که در استان وجود دارد، يعنی بی‌آبی در استانی که خود پرآب‌ترين رود را دارد و ساير شهرها را سيراب می‌کند.

 

بيکاری و مدیران غیربومی

بيکاری بيش از حد آن‌هم در استانی که از نظر استعداد و پتانسيل و موقعيت شغلی می‌تواند بي‌نظير باشد. اما اين موقعيت‌ها تنها بيکاران ساير شهرها را نان می‌دهد و به دردِ بومي‌ها نخورده است. اگر از هر کسی در جايگاه تخصصی‌اش استفاده بشود و نيز اولويت با بومي‌ها باشد نه تنها هيچ بيکاری باقی نمی‌ماند بلکه ممکن است افراد زيادی چند‌پُستی هم بشوند!

اگر می‌بينيد در برخی شهرها که حتا نيمی از ثروت خوزستان را هم ندارند پيشرفتی بيش از خوزستان دارند به خاطر اين است که افرادی از خود آن شهرها در جايگاه‌‌های مهم و مديريتی به کار گرفته شده‌اند و چون آشنا به مشکلات و فرهنگِ استان خود هستند بنابراين از سايرين دل‌سوزترند. اما در خوزستان تمام هَمّ و غَمّ مديران غيربومی که در اکثريت هستند، فرا رسيدن تعطيلات آخر هفته است تا به شهر و ديار خود بازگردند و با خانواده‌هاي‌شان ديداری تازه کنند. در جايی که ما افراد خبره و آشنا به امور و فرهنگ مردم را داريم، نمی‌دانم چه ضرورتي است که حتماً مسؤول، غيرخوزستانی باشد.

 

بی‌توجهی به شرایط محیطی در وضع قوانین

بخشی از مشکلات در ابتدای امر و در مقطعی از زمان وجود ندارند و نوع کارکرد افراد باعث ايجاد آن‌ها می‌شود همانند بی‌آبی و بيکاری، اما گروهی از مشکلات وجود دارند که حاصل برخی پديده‌های طبيعی يا نوع جغرافيای منطقه‌ای و غيره است که افراد هيچ‌گونه دخالتی در آن ندارند، اما می‌توان با مديريتی خوب يا بر آن‌ها چيره شد يا به حداقل رساند. به عنوان مثال بحث اين روزها در هر جا بنزين و سهميه‌بندی آن است. به نظر من چنان‌چه لايحه‌ای اگر بخواهد از نظر دولت يا مجلس بگذرد بايد تمامي شرايط در آن گنجانده شود و تنها بحث صرفه‌جويی اقتصادی (که نمی‌دانم چرا اثرات آن را احساس نمی‌کنيم) را شامل نشود. برای تصويب هر لايحه‌ای حتا شرايط آب‌وهوايی يک منطقه در برخی جاها بايد مورد توجه قرار بگيرد و بديهي است كه مسؤولان ارشد بايد تمام کشور را خوب بشناسند.

گرمای بيش از حد در خوزستان و شهرهای جنوبی کشور امری اجتناب‌ناپذير است و هيچ بشری در آن مقصر نيست (اگرچه برخی کارکردهای بشری باعث گرم‌تر شدن زمين خواهد شد). هنگامِ سهميه‌بندی بنزين همه به يک ميزان سهميه‌بندی شدند. مثلاً ساکنان شهرهای خوش آب‌وهوا که در ساعت دو بعدازظهر هوايی همانند پاييز و گاه زمستان خوزستان دارند و امکانِ استفاده از وسايل حمل‌ونقل عمومی يا ماشين‌های بدون کولر برای آن‌ها امری عادي است با ساکنان شهرهايی مثل اهواز که در اکثر ماه‌ها هوا حتا در ساعت‌هايی از شبانه‌روز که آفتاب وجود ندارد هم تحمل‌ناپذير است بايد تفاوت‌هايي داشته باشند. استفاده از وسايل حمل‌ونقل عمومی يا ماشين‌های بدون کولر قبل از سهميه‌بندی هم برای بسياری از مردم خوزستان امری منتفی شده بود. ميزان استفاده از آژانس در خوزستان بالاست و مردمی که وسيله‌ي شخصی ندارند با آژانس جابه‌جا می‌شوند. با اين اوضاعِ پيش‌آمده و امتناع آژانس‌ها از رفتن به مسيرهای دور، مردم شهرهای جنوبی بيش از سايرين لطمه می‌خورند.

وقتی جنابِ وزير مردم را به استفاده از وسايل حمل‌ونقل عمومی و ماشين‌های بدون کولر دعوت می کند پاک فراموش می‌کند که ايران تنها در شمال خلاصه نمی‌شود. چه بسيارند قوانينی که اين‌گونه وضع شده‌اند...

 

بي‌توجهي به تنوع قومی

مشکل ديگری که ناشی از بی‌مديريتی و عدم توجه مسؤولان به مسايل تنوع قومی موجود در ايران است، دو زبانه بودن برخی از قوم‌هاست. در خوزستان هم اين مسأله مشکل‌ساز شده است. عدم توجه‌هاست که باعث شده که خوزستان از نظر سواد در رتبه‌های آخر استان‌های کشور قرار بگيرد (البته عامل‌های ديگری هم وجود دارد). مناطقی در خوزستان وجود دارند که به هنگام ورود به آن‌ها، احساس می‌کنی انگار وارد کشور يا شهري عربی شدی؛ مردمی يک‌دست عرب با زبانی کاملا ًعربی، بدون اين‌که فارسی بدانند. همه حتا افرادِ اندکِ تحصيل‌کرده هم ترجيح می‌دهند بیش‌تر عربی فصيح صحبت کنند (فصيح صحبت کردن، نشانه‌ی کلاس بالا و نزديک‌تر شدن به ساير عرب‌ها در کشورهای ديگر است). من با اين‌که خوب عربی می‌دانم اما به هنگام صحبت با آن‌ها دچار اشتباه می‌شوم، اصطلاح‌هاي عربی قديمی که شايد يک‌بار هم نشنيده باشی حتا در بين بچه‌ها هم ردّ و بدل می‌شود.

در چنين شرايطی بچه‌ها به هنگام ورود به مدرسه‌ دچار مشکل می‌شوند. اکثر بچه‌ها در همان سال‌های ابتدايی با اُفت شديد مواجه‌اند، که مربّيان مدرسه علی‌رغم تلاش‌های فراوان دلايل آن را نمی‌يابند. بچه سر کلاس کاملا ً ساکت است، نه چيزی می‌گويد و نه چيزی می‌فهمد. به خانه هم که می‌رود کسی در خانه از زبان فارسی سر در نمی‌آورد و به خاطر همين، والدين و خانواده در جلسه‌های اوليا و مربيان شرکت نمی‌کنند. حتا اگر به دلايلی مجبور به شرکت در چنين جلساتی شوند بی‌نتيجه خواهد بود و تنها زمانی متوجه خواهند شد که بچه‌ها با کارنامه‌ای پر از تجديدی به نزد آن‌ها باز می‌گردد. سال‌های دوم و سوم هم چنان‌چه اين منوال ادامه داشته باشد خانواده ترجيح می‌دهد به جای آن‌که خود و فرزندان را عذاب دهند از خير تحصيلات بگذرند. بسيارند بچه‌های عرب‌زبانی که به خاطر همين مسأله از نعمت سواد محروم‌اند.

شايد جالب باشد بدانيد که در مواردی ديده شده بچه‌ها قبل از رفتن به مدرسه و هنگام دادن تستِ سنجش هوش به خاطر عدم درک و ايجاد ارتباط بين مربی و کودک، در اين تست‌ها رد شدند و نيز برخی از آن‌ها علی‌رغم برخورداری از سلامت فکری به مدارس استثنايي معرفی می‌شوند اما پس از گذشت مدتی به سالم بودن آن‌ها پی برده مي‌شود، ولی چه فايده، يا سن بچه بالا رفته يا خانواده‌ها از رفتن فرزندشان مأيوس می‌شوند. اگر هم به مدارس عادی بروند خيلی چيزها و انگيزه‌ها از بين می‌رود و بچه از مدرسه فراری می‌شود.

برای حل بسياری از مشکلات، حتماً بايد به فرهنگ و سنت‌های جامعه آگاهی پيدا كرد. مي‌توان از درِ دوستی وارد شد و با جلب اعتماد، اقدام به رفع چنين مشكلاتي كرد.

 

سينما و رسانه‌ي ملي

از جمله نهادهايی که می‌توانست به حل مشکل و رفع فاصله‌ها کمک شايانی بکند صدا وسيما بود. برای خيلی از عرب‌های حاشيه‌نشين تنها وسيله‌ی ارتباطی با ساير مردم، تلويزيون است. تلويزيون تنها سرگرمی مردمی است که به دليل هوای گرم، نبود امکانات رفاهی و... به تماشای اکثر برنامه‌های آن می‌پردازند و با حساسيّت خاصی آن را دنبال می‌کنند.

پيش از اين به نقش اصلی برخی کانال‌های خارجی در رهبريت و پيشبُرد اهداف مخالفان و حتا تأثير در افکار عموم اشاره کردم، و هنوز هم که هنوزه چنين شبكه‌هايي در ميان عرب‌ها بينندگان زيادی دارند و هميشه منتظرند تا خبری از آن‌ها پخش شود. جالب اين‌جاست که حتا اخبار کشور را از اين شبکه دنبال می‌کنند. اما صدا وسيما برای آن‌ها چه می‌کند؟

اولين فيلمی که به طور جدی مختص به عرب‌ها ساخته شد «عروسِ آتش» بود - شايد فيلم‌های ديگری هم بود اما اين‌قدر بحث‌برانگيز نشدند - فيلمی که با ديدی انتقادآميز نسبت به بعضی رسومات عرب‌ها همراه بود و از ابتدای اين فيلم اين قضيه کاملاً مشهود بود. من هم با خيلی‌ها موافقم که هميشه نمی‌توان ديدِ مثبتی نسبت به همه‌چيز داشت اما مگر ما چند فيلم درباره‌ی عرب‌ها ساختيم که اولين تجربه‌ي سينمايی خود را اين‌گونه طوفانی آغاز کرديم و به خُرد کردن چيزهايی بپردازيم که دقيقاً از نظر خيلی از عرب‌ها نقطه‌قوت رسم‌ها و سنت‌هاي‌شان به حساب می‌آمد؟

جای تعجب آن‌جاست که کارگردان و فيلنامه‌نويسی که در به تصوير کشيدن رسومات بسيار قديمی و در برخی جاها منسوخ‌شده، آن‌قدر دقيق بودند چگونه از فرهنگ و خلق‌وخوی عرب‌ها چيزی نمی‌دانستند و حساسيّت آن‌ها نسبت به اين موضوع را ناديده گرفتند؟ نمی‌دانيد چقدر اين فيلم تأثير منفی داشت و تا چه اندازه تنفّرها را بیش‌تر کرد. به تصوير کشيدن برخی سنت‌هاي‌شان که اگرچه نسبت به آن‌ها وفادار بودند اما در ظاهر وجود آن‌ها را انکار می‌کردند و يا به طور کلی از آن‌ها رو برگردانده بودند، و معرّفی عرب‌ها با اين فيلم به کلّ ايران و سايرين باعث شد در آن زمانِ حساس، عده‌ای سينما را به آتش بکشند.

تا حدود زيادی مي‌توان حق را به آن‌ها داد، چون اگر هم بخواهیم کسی را نقد کنیم ابتدا نقاط مثبتش را بيان می‌کنیم، يعني به ميزاني انتقاد مي‌كنيم كه ستايش كرده باشيم، تا تأثيرِ مثبت بگذارد. مگر همان دختری که فيلم نشان می‌داد، عرب نبود؟ پس چگونه با آن همه محدوديت، بدون پدر و همراه مادر جوانش در تهران به تنهايی تحصيل می‌کرد؟ من قصدِ نقد فيلم را ندارم اما خيلی چيزها را حتا روشن‌فکرترين افراد هم نمی‌بينند. همين چيزها ممکن است بعدها مقدمه‌ي خيلی از ماجراها شوند. همين چيزهاست که باعث پيش‌داوری ما نسبت به همديگر می‌شود. خود من در طول سفرهايم به ديگر شهرها هم‌سفرانم تا می‌فهميدند که عرب‌زبانم، اولين چيزی که از من می‌پرسيدند و کنجکاو بودند که بدانند درست همان چيزهايی بود که در فيلم ديده بودند.

نبايد اين را فراموش کنيم که خيلی‌ها وقتِ تجربه کردن مستقيم را ندارند و بر اساس ديده‌ها و شنيده‌های خود قضاوت می‌کنند. تمام سريال‌هايی که در تلويزيون می‌بينيم، آن‌جا که به خوزستان برمي‌گردد يا جنگ است که صددرصد قهرمانان آن مردم عادی نيستند، و قهرمان هر که هست آن‌قدر عرفانی و آسمانی است که ما او را نمی‌شناسيم يا آن‌قدر مشهور و شناخته‌شده است که به کرّات نامش را شنيده‌ايم و نيازی به بازشناختن نيست. مردم عادی خوزستان (صاحبان واقعی جنگ) سياهی‌لشگرند و يا اين‌که خانواده‌های بدبخت و سياه‌چردگانی با لهجه‌ي بندری هستند که انسان را به ياد فلاکت می‌اندازند.

اگرچه به عقيده‌ی من خداوند هيچ انسانی را زشت خلق نکرده اما اصرار صدا وسيما به اين‌که خوزستاني‌ها را از لحاظ ظاهری نامرتب و پايين‌تر از سايرين نشان دهد، نشان می‌دهد که دست‌اندرکاران اين برنامه‌ها حتا به خود زحمت مسافرت به خوزستان را نمی‌دهند و ترجيح می‌دهند بر اساس تجربيات ديگران که اکثراً مربوط به دوران جنگ است کار کنند. انگار خوزستاني‌ها به جز جنگ، کار ديگری نکردند.

در بسياری جاها واقعاً عدم شناخت فرهنگ‌ها در برنامه‌ها به چشم می‌خورد. ما در خوزستان، لهجه‌های بختياری، شوشتری و دزفولی داريم و زبانِ عربی. لهجه‌ها که واضح و مشخص‌اند يعنی با کمی دقت می‌توانی به اصليت کسی پی ببری. اما زبان عربی؛ عرب‌ها هم اگر فارسی صحبت کنند تکلم و لهجه‌ی آن‌ها تقريباً شبيه صحبت کردن کُردزبان‌ها می‌شود. من نمی‌دانم اين لهجه‌ای که در صدا و سيما به نام خوزستاني‌ها از آن استفاده می‌کنند مال کجاست؟ در بسياری از موارد خوزستاني‌ها را از لحاظ پوشش و لهجه با بندري‌های جنوبی اشتباه می‌گيرند مثل مردمِ بندرعباس و...

بحث من زير سؤال بردن لهجه و طرز پوشش کسی نيست اما ناآگاهی تا چه حد؟

در حال حاضر يکی از اين شاهکارها سريالی است که از شبکه‌ی يک پخش می‌شود و «ما چند نفر» نام دارد که يک پای قضيه، خانواده‌اي خوزستانی هستند با تمام ويژگي‌هايی که اشاره کردم. اگر اشتباه نکنم در صحنه‌ای و در گفت‌وگویی کوتاه در فيلم، اين خانواده را کولی می‌خوانند؛ جمله‌ای شبيه همان جمله‌ی تاريخی رضاشاه که پیش‌تر اشاره کردم. در هر صورت اين يک تفکّر غلط است که وجود دارد، شايد عمدی در کار نباشد ولی برای افرادی که تاريخ در اين‌جا برای آن‌ها جور ديگری تعبير شده و هر کس هر آنچه خواسته به نفع خود به خورد مردم داده، همين گفته‌ی کوتاه کافی است تا آن‌ها برای بار چندم به خود ‌بگويند اگر رضاشاه وجود ندارد اما تفکر رضاشاهی هم‌چنان پابرجاست.

 

فرهنگ عرب‌ها

برای انجام هرکاری بايد با مردم آن خطه زندگی کنی يا آن‌قدر مطالعه داشته باشی که گويی آن‌ها را کاملاً می‌شناسی هر چند کار کوچکی باشد. عرب‌ها تقريباً فرهنگ‌پذير نيستند. منظورم اين است که به سختی در رفتار و فرهنگ‌شان می‌توان تغيير ايجاد نمود. سنت بر عقل و منطق‌شان پيشی گرفته.

آن‌ها به اکثر سنت‌ها به طرز عجيبی پاي‌بندند، سنت‌هايی که اگرچه تاريخ مصرف‌شان به پايان رسيده است. اگر منطقه‌ای کاملاً عرب‌نشين باشد مردم تمام رسومات را رعايت می‌کنند حتا آن‌هايی را که به غلط از اجدادشان به ارث رسيده باشد. بسيار سخت است که بخواهی در مورد رفتارها و يا سنت‌هاي‌شان نظر منفی بدهی يا ديدی انتقادآميز داشته باشی. اگر مهمان‌شان باشی چون انسان‌های فوق‌العاده مهمان‌نوازی هستند تنها موضعی می‌گيرند اما چنانچه پافشاری کنی حتماً جوابت را خواهند داد. هميشه برای انتقاد بايد از يک هم‌زبان‌شان کمک گرفت تا راهنماي‌مان باشند.

برخی چيزها در حد پرستش برای آن‌ها ارزش‌مندند. البته اين بدان معنا نيست که مغرورند. بر عکس انسان‌های کاملاً متواضعی هستند. تنها به اعتقادات‌شان پاي‌بندند. تجدّد را از ديد خود می‌پذيرند يعنی سعی می‌کنند اصل را نگه دارند و تنها در ظاهر قضيه تغييراتی بدهند. مثلاً من کتابی خواندم به نام «عرب‌های هور» که به جهان‌گردي انگليسی تعلق داشت که در سال‌های دور در مورد اعراب هور چيزهايی نوشته بود. با اين‌که اين طرز زندگی کاملاً منسوخ شده اما برخی از اعتقادات ساکنان هور در عرب‌ها هنوز هم وجود دارد و در بسياری جاها با هم مشترک‌اند و هنوز هم با همان اعتقادات زندگی را می‌گذرانند.

البته اين به آن معنا هم نيست که چاره‌پذير نيستند. اتفاقاً اگر به فرهنگ‌شان آشنايی داشته باشیم می‌توان تغييرشان داد. اگر گفتم به سختی تغييرپذيرند برای افرادی است که راهش را نمی‌دانند و مسير را بد انتخاب می‌کنند. خيلی چيزها بايد شکافته شود. به نظر من، ما، قوم‌ها و قبيله‌های ايرانی را همان‌گونه که هستند و با همان فرهنگ و سنت‌ها بايد بپذيريم و به ديگران معرفی کنيم چون این‌ها نشانه‌ی واقعی ايرا‌ن‌اند. برای حل مشکلات ريشه‌ای اقوام ايرانی بايد تلاش کرد تا به آن‌ها ثابت شود ايرانی و عضو جامعه‌ي بزرگ ايران هستند. مشترکات را بايد پيدا کرد و علل فاصله‌ها را از بين برد. اگر تو خود را جزو خانواده بدانی راحت‌تر با مشکلات خانواده‌ات کنار مي‌آيی، اما اگر خود را به عنوان مهمان ناخوانده حساب کنی، هرگونه تصور از جانب صاحب‌خانه - چه عمدی، چه غيرعمدی - باعث ايجاد کدورت می‌شود.

عدم ارايه‌ي مدارک و مستندات تاريخیِ کافی به عرب‌ها مبنی بر ايرانی بودن آن‌ها از بزرگ‌ترين عوامل ايجاد فاصله‌هاست. من يک‌بار از کسی که داعيه‌ی تاريخ داشت پرسيدم ما اعرابی هستيم که وارد ايران شديم يا به خاطر هم‌جواری با اعراب، زبان‌مان عربی است؟ جواب درستي نداد. دست آخر هم گفت دو نظريه وجود دارد؛ نظريه‌ي اول اين‌که عرب‌ها هم‌زمان با ورود اسلام از حجاز به ايران آمدند و ساکن ايران شدند و تاکنون در ايران ادامه‌ي حيات دادند و نظريه‌ي دوم اين‌که به هنگام ورود اسلام طايفه‌اي عرب‌زبان به نام بنی‌عام در ايران وجود داشت که به اسلام خوش‌آمد گفت.

مشکل اين‌جاست که خيلی‌ها هنوز هم نمی‌دانند که اگر نظريه اول هم صحيح باشد، نشانی بر ايرانی نبودن عرب‌ها نيست و چه بسيارند در دنيا كه اين‌گونه سکنا گزيدند و اتفاقاً از صاحبان اصلی آن مناطق شدند. سرزمين واقعی من آن‌جايي است که اجدادم در آن بودند نه اين‌که نسبم را بخواهم تا حضرت آدم دنبال کنم. بايد بتوانیم ثابت کنیم که عرب‌های خوزستان فقط عرب‌زبانند و اين نکته را نبايد فراموش کرد که مخالفان ايران در طول چندين سال، زحمات فراوانی در جهت پيشبرد اهداف‌شان کشيدند و مدارک بسياری جمع شد تا به عرب‌ها ثابت شود که هيچ تعلقی به ايران ندارند.

از آن‌جايی که عرب‌ها اکثراً با توجه مسايلی نظير انتخاب شيخ به تاريخ طايفه‌ها و تاريخِ عربی واردند، برای اثبات اين امر حتماً بايد با آگاهی کامل وارد شد. چنانچه اين پله رد شود تقريباً نيمی از راه را رفته‌ايم. آن‌ها خوزستان را دوست دارند يعنی به خانه و کاشانه‌ی اجدادی خود عشق می‌ورزند اما آن را جدا از ايران می‌بينند و چون ريشه‌ی برخی طايفه‌های اصيل و بزرگ در عراق يا ساير کشورهای عربی است، همين امر آن‌ها را مُصِر می‌کند. آن‌ها عقيده دارند که ايراني‌ها آن‌ها را استعمار کرده‌اند و با توجه به اوضاعی که مورد اعتراض همه است يعنی استفاده از منابع و استعدادهای استان در ساير جاها و نوعِ زندگی مردم خوزستان و فاصله‌های موجود، تا حدودی اين عقيده‌ي آن‌ها رنگ واقعيت به خود مي‌گيرد و چون خود را ايرانی نمی‌دانند پس استعمار در معنای واقعی‌اش نمود پيدا می‌کند.

 

شيخ خزعل

البته ريشه‌ي اين استعمار از آن‌جا آمد که مردم عرب‌زبان معتقدند که شيخ خزعل به خاطر قدرت و شجاعت توانست در برهه‌ای از تاريخ نبض خوزستان را به دست بگيرد و تنها شيخ خزعل بود که داعيه‌ي کمک به عرب‌ها را داشت و کسی به جز او به فکر عرب‌ها نبود. اگر چه قبل از او هم پادشاهان، عموماً از خودِ عرب‌ها برای زمام‌داری خوزستان استفاده می‌کردند که در بين آن‌ها بعضاً افراد دلسوز و شجاع نيز وجود داشت اما هيچ کدام به اندازه‌ي شيخ خزعل خواهان جدايی خوزستان و نجات مردمِ عرب (!) نبود. آن‌ها معتقدند که شيخ خزعل تمامی زمين‌های خوزستان را از دولت خريداری کرد و شاهد اين امر را اسنادی می‌دانند که در دست شيخ خزعل بوده و رضاخان به کمک طايفه‌ي بنی‌طُرُف که به او (خزعل) خيانت کردند توانست آن‌ها را از چنگ خزعل در آورد و چون خاندان خزعل و بزرگان عرب هم اين مطلب را تأييد کردند بر واژه‌ي استعمارگران ايرانی بیش‌تر تکيه می‌کنند.

اگرچه در کتاب‌های تاريخی از شيخ خزعل به عنوان سرسپرده‌ي انگليسی نام برده می‌شود اما اعراب جور ديگری به قضيه می‌نگرند. بحث آن‌ها بر سر رابطه‌ي او با انگليس نيست چرا که آن‌ها هم به اين مطلب اذعان دارند که او بدون انگليس نمی‌توانست اين زمين‌ها را خريداری کند و به قدرتي اين‌چنينی دست يابد، اما هدف او از همکاری با انگليس چيزی جز سربلندی عرب‌ها و استقلال آن‌ها نبود (چون برخی کشورهای عربی در حال حاضر با کمک انگليس و امريکا به پيشرفت‌های قابل توجهی رسيدند و با پول ناشی از فروش نفت به زندگی مرفهی دست يافتند لذا اين را جاسوسی و مغاير با شرافت انسانی نمی‌دانند). بنابراين شيخ خزعل ممکن است در تاريخ ايراني‌ها جاسوس باشد اما در تاريخ عرب‌ها همانند اسطوره‌ است.

بايد شفاف‌سازی کنيم. نبايد از گفتن نام خيلی‌ها ابايی داشته باشيم. اگر فلان پادشاهِ مورد تنفرِ ما کارهای خوبی کرده آن‌ها را نيز بيان کنيم. نگذاريم مردم نسبت به برخی نام‌ها حساس شوند. خيلی‌ها از بين رفته‌اند اما کارهای ارزنده‌شان هنوز هم دست به دست بين نسل‌ها می‌چرخد. در مورد ديگران درست قضاوت کنيم تا تاريخ هم در مورد ما درست قضاوت کند. خوبي‌ها را بگوييم و بدي‌ها را. قضاوت را مردم بکنند. بسياری از مشکلات ما اين‌جاست که سليقه‌ای با تاريخ برخورد می‌کنيم؛ هر آنچه را که به سودمان است بيان می‌کنيم و انتظار داريم همه با ما هم‌سو شوند، غافليم از اين‌که ممکن است هنوز افرادی باشند که خود سند زنده‌ي تاريخ به شمار می‌آيند. يادمان نرود اگر دوران حکومت برخی پادشاهان بسيار دور است اما رضاشاه زياد دور نيست و می‌توان به راحتی افرادی را يافت که از دوره‌ي رضاشاه‌اند و اگر برای کسی ثابت شود که حتا يک دروغ گفته شده برای زير سئوال رفتن تمامی اطلاعات و اعتبارات کفايت می‌کند.

متأسفانه در خوزستان هم تاريخ سليقه‌اي است. نمی‌دانم چرا، ولی حتا گفتن نام شيخ خزعل هم برای خيلی‌ها وحشتناک است و همين باعث تحريک کنجکاوی مردم می‌شود که لابد «چون عرب است و قصد کمک به عرب‌ها را داشته ايراني‌ها از او متنفرند». برای حل مشکلات مردمِ خوزستان و حتا ساير اقوام مخصوصاً آن‌دسته که دوزبانه‌اند نياز به ايجاد اعتماد و به‌هم ريختن ساختارهای فکری غلطی است که در طول ساليان آرام آرام شکل گرفته‌اند.

در کنار اين مشکلات، مشکلات زياد ديگری در خوزستان وجود دارد که در ساير استان‌ها نيز به عناوين مختلف از آن‌ها ياد می‌شود، مانند نبود امکانات تفريحی هم‌چون پارک‌های مناسب، کتابخانه، فرهنگ‌سرا و... مشکلات اقتصادی، تورّم بسيار بالا، نبود امکانات آموزشی مناسب و... که هر کدام از این‌ها هم بحث‌هايی طولانی را می‌طلبد.

البته لازم به ذکر است که چون محل زندگی من تقريباً از بسياری از اين اتفاقات دور بود شايد به بسياری از مسايل کوچک يا بزرگ ديگری که در کنار اين مسايل رخ می‌داد، آگاهی نداشتم اما این‌ها چيزهایی بود که از لحاظ اهميت و زمان در اولويت بودند.

+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 13:52 |