بهويژه اگر به او نزديك باشي و بهتازگي او را ديده باشي. شايد هم بيش از سختي، تعجبآور باشد. نميدانم... شايد الان بهتر درك كنم آن نوشتههايي را كه در مرگ كسي نوشته ميشود و نويسنده ابراز ميكند كه اين رويداد برايش غيرقابلقبول است و هنوز نميتواند بپذيرد. يعني به همين راحتي بخشي از زندگي تبديل به خاطره ميشوند؟!
فكر ميكنم هميشه مرگ را پذيرا بودهام و با آن برخوردي از سرِ پذيرندگي داشتهام، چه در مرگ برادرم كه ده سالي از آن ميگذرد – و عروسمان را دلداري ميدادم كه 10 سال ديگر خاطرهاي از او باقي ميماند و زندگي ادامه دارد و چه و چه ... - و چه در مرگ نزديكترين دوستم كه پنج سالي از مرگ تلخش گذشته است. چند روز پيش كه احمد بورقاني درگذشت به آلبوم عكسم برگشتم و عكسي را كه من و پدرام با او انداخته بوديم، نگريستم. آنهنگام دبير گروه اقتصادي روزنامهي پيام آزادي بودم ولي در بحبوحهي انتخابات مجلس ششم براي روزنامهي ما كه تحريريهي محدودي داشت، ياريرسان گروه سياسي هم بودم. برنامهي حزب مشاركت در تالاري كه پايين چهارراه پاركوي است، بود و من چون از علاقهي پدرام به اين مسايل خبر داشتم با او راهي آن برنامه شدم. پدرام ستون طنز پرخوانندهاي در پيام آزادي داشت. آنجا او از ميان همهي مشاركتيها بورقاني را كه دوستش ميداشت يافت و تنها با آن مرد خوشبرخورد و مهربان بود كه عكسي به يادگار گرفتيم. الان هر دو رفتهاند. و انگار همين چند روز پيش بود كه در همان تالار امضاها را از نمايندگان احزاب ميگرفتم تا حقانيتمان در پروندهي ملي سد سيوند را به گوش كساني كه تنها صداهاي سياسي را ميشنوند برسانم، و به جز ندا كه در كنار و ياريرسانم بود، ليلا هم آمد تا خبر ِ آن را تنظيم كند...
با ليلا صمدي در جشنوارهي مطبوعات سال 1381 آشنا شدم؛ او در غرفهي دفتر نشر آثار امام بود كه بهطور موقت و فقط در طي نمايشگاه، اين كارِ قراردادي را پذيرفته بود و من در غرفهي هفتهنامهي اميد جوان كه براي يكي دو روزي به من سپرده شده بود... از جشنواره، خاطرهي خوشي داشتم چرا كه در سال 77 كه غرفهي مجلهي اخبار متالورژي و مواد به من كه سردبيرياش را بر عهده داشتم سپرده شده بود اين امكان را داد تا با گردانندگان مجلههاي مختلف آشنا شوم؛ برخي مسؤولان روابط عمومي بودند و برخي از نويسندگان يا گردانندگان اصلي. دوستان خوبي پيدا كردم. اول با نشريههاي تخصصي شروع شد ولي در طي 10 روز كشيده شد به نشريههاي عمومي و براي من كه هيچوقت در غرفهي خودمان نبودم، پلي شد تا از مجلهاي كه در زمينهي رشتهي درسيام بود، وارد دنياي مطبوعات شوم (چقدر دلم براي آرش آذرپور كه معرف من به مجلهي اخبار متالورژي و مواد بود، تنگ شده است)؛ اول هفتهنامهي توانا و بعد روزنامهي گزارش روز و ... تا امروز! بدون اين كه هنوز خودم را يك روزنامهنگار حرفهاي بدانم ولي درآمدم تنها از اين راه بوده است.
آنروزها تازه انجمن افراز را راه انداخته بوديم و آخرين جمعهي هر ماه نشستي در فرهنگسراي بانو برگزار ميكرديم كه در آن يكي از استادانِ بهنام، سخن از تاريخ و فرهنگ ايران ميراند. ليلا آمد، و به سرعت از هموندان كوشاي انجمن شد – به جز اين به خاطر برخي مسايل، در سفرها همراهيمان نميكرد، كه البته طلسم آنهم در سفر جنگي اسفندماه سال گذشته به تنگبلاغي شكسته شد. با توجه به تخصصاش در روزنامهنگاري ياريهاي تخصصي هم ميداد. گزارشش دربارهي «نگاهي به وضعيت برادران جانباز پريسايي» كه بر روي تلكس ايرنا نرفت، يكي از نوشتههايش بود كه در افراز به چاپ رسيد (افراز 5).
پس از شروع بحران سيوند همكارياش با ما بيشتر شد و از فعالان «پايگاه اطلاعرساني براي نجات يادمانهاي باستاني» شد... و گزارشهايي را در اين زمينه تهيه ميكرد. او و محسن از كساني بودند كه در تمام اين مدت در پايگاه ماندند. درست است كه كسي به اندازهي محسن در آنجا كارها را برعهده نگرفت ولي حضور ليلا هميشه مايهي قوت قلب بود... همچنين به خاطر علاقهي شخصي در نشستهاي كارگروه قومشناخت - تنها يادگار انجمن دوستداران ميراث فرهنگي افراز - هم حاضر ميشد.
و آخرين بار، كه او را دوشنبه 29 بهمن در جشن كوچكي كه به مناسبت روز سپندارمذ، كلوب ايرانشناسي - از كلوبهاي كلوب - در كافه سهيل برگزار كرد، ديدم كه با دوستش آزاده آمده بود.
اين دختر خوب، آرام، مهربان و دوستداشتني، شب پيش درگذشت؛ گويا غدهاي در سر داشت كه خود نميدانست. اين چند روز آخر از سردردهايش ميناليد و ميگفت اين كه دكتر تشخيص داده سينوزيتش عفونت كرده و كلي دارو هم به او داده. كمي هم احساس افسردهگي ميكرد كه خودش هم علت آن را نميدانست. امروز ظهر - پنجشنبه دوم اسفند - كه براي دعوت او به برنامهاي، به تلفنش زنگ زدم، خواهرش مرا در جريان اين رويداد تلخ قرار داد. به همراه نيكپور كه ميخواست به مدرسهي فيروزبهرام برود، برنامهي سخنراني كارگروه زيستبوم - و دوستان بهتزدهمان - را به قصد بيمارستان رويالتهران ترك كردم، ولي ديگر چه فايده؟!
الان كه دارم اين نوشته را مينويسم گاه به گاه تلفن همراهم زنگ ميخورد يا پيامكي براي ابراز همدردي ميرسد. به دوستان مشترك پيامك زده بودم كه: «يك دوست خوب و يك همراه همانديش را از دست داديم. در كمال ناباوري ليلا صمدي شب پيش در پي سكتهي مغزي درگذشت. به ياران ديدهبان [يادگارهاي فرهنگي ايران]، افراز و قومشناخت تسليت ميگويم. اگر برنامهاي بود، خبر خواهم داد».
همه غافلگير شدهاند و بسيار اندوهگين. همين دو هفتهي پيش – دقيقاً دو هفتهي پيش – بود كه پس از مدتها در جمع ياران كارگروه قومشناخت حاضر شده بود – چرا كه در پنجشنبهها كلاس زبان انگليسي داشت و مدتها بود كه در دور جديد اين كارگروه نميتوانست بيايد. پس از پايان نشست هم به همراه من و زوجِ ايرانپرست - عليرضا و سوگل – به دفتر دكتر طالع آمد تا پاي سخنان استاد بنشيند... از ميان دوستان، دو نفر را من دلداري دادم؛ يكي ساناز كه بسيار حساس است. او با اين كه مهندس است، متأهل است و سالهاست كه درگير فعاليتهاي اجتماعي است ولي هنوز روحاش حساس است. دوستان گروه كوچك پايگاه فراموش نميكنند روز نخستي كه ساناز براي همانديشي دربارهي بحران سيوند نزد ما آمد چگونه گريهاش و عشقاش به ايران، همه را منقلب كرد... و يكي هم داراب، كه از هموندان كارگروه قومشناخت و ميزبان و مدير جشن اسفندگان بود. او كه پرينتهايي از نوشتههاي استادان را با خود آورده بود كه براي آگاهيرساني، در محفلمان خوانده شود – و نوشتهها هم، همه در تأييد درستي پنجم اسفندماه براي جشن اسفندگان بودند – در آغاز برنامه از همه خواست كه خودشان را معرفي كنند و براي نخستينبار بود كه ديدم ليلا هنگام معرفي خود، محكم و رسا و بدون ذرهاي ترديد به ايرانپرستياش افتخار كرد...
آي روزگار! يعني ده سال ديگر تنها خاطرهاي دور از اين دختر نهاوندي خودساخته – نيكانديش، نيكگفتار و نيككردار - باقي ميماند... يا عشق مشتركمان به ايران كهنسال باعث ميشود ياد او هميشه نزديكِ نزديك باشد. چه آرزوهايي كه نميآيند و نميروند... براي شركت در امتحان ارشد خبرنگاري خودش را آماده ميكرد. آخرين بار كه با هم صحبت كرديم دو روز پيش بود و ميخواست برود كارت ورود به جلسهاش را بگيرد... گزارشاش دربارهي شب يلدا گزارش برگزيدهي ماه شده بود – در ايرنا - و گزارش ديگرش در جشنوارهي مطبوعات به جمع 5 اثر برگزيده درآمده بود. داشت به بلوغ خبرنگاري ميرسيد. ياد اين شعر ميرزاده عشقي، شاعر جوانمرگ انقلابي كه پدرم گاهي بر لب ميراند، ميافتم كه: من تازهشاعرم كه اينسان سرودهام به شعر / واي گر كه كهنهكار شوم در سخنوري.
خيلي حرفها مانده. فكر كنم اين نوشتهام كاملاً شخصي شده، كاري كه اصلا دوست نداشتم در اين تارنوشت بكنم. بايد از دكتر دادخواه اوضاع يعقوب مهرنهاد را پيگير ميشدم. گويا - در كمال شگفتي - حكم اعدامش تأييد شده. خداي من! ما به كجا ميرويم؟
در فاصلهي مرگ برادرم نادر تا مرگ پدرام، دوران گُذاري را طي كردم؛ وارد كار شدم، انديشهها و آرمانهايم شكل گرفت و تلخكامي بزرگ ديگري را هم از سر گذراندم... و در يك كلام بزرگ شدم. مرگ ما را به انديشه فرو ميبرد. معمايي كه هميشه ناگشوده مانده. اكنون هم اين احساس را دارم كه دارم وارد دورهي جديدي از زندگيام ميشوم؛ شايد زمان آن رسيده باشد كه كوششهاي انجمنيام را متوقف و آنها را بازنگري كنم... كاري كه هر چند وقت يكبار لازم است تا مبادا دچار روزمرهگي شويم... شايد از زندگي، همين تلاشها و يادگارها بماند، پس چه بهتر كه فكرشده و با برنامه باشد تا مبادا به سرنوشت كساني دچار شويم كه نيتشان خير بود ولي امروزه تنها نفرينهاي ماست كه به سويشان ميرود.
وضع يعقوب را پي خواهم گرفت و براي روح دوست خوب و نازنينم - واي كه نوشتن اين جملهها چهقدر دردناك است - آمرزش و شادي خواهانم.
نوشتن دربارهي مرگ دوست بسيار سخت است...
[اين نوشته روز شنبه 4 اسفند ويرايش مختصري شد. روز گذشته پيكر ليلا را به نهاوند بردند تا در آنجا به خاك بسپارند. با خواهرش صحبت كردم تا اگر هفتهي بعد به تهران بازگشت مرا آگاه كند كه براي اين دوست عزيز از دسترفته، نشست يادبودي هم در تهران بگيريم]

