نقدی بر نوشتار دکتر مهدی مؤیدزاده
دکتر مهدی مؤیدزاده از اعضای شورای سی نفرهی مرکزی «جبههی ملی ایران» که سالهاست افتخار آشنایی با ایشان را دارم، همانطور که خود اشاره کردهاند، در پی فضایی که با سخنان مهندس کورش زعیم، از دیگر اعضای شورای مرکزی آن جبهه دربارهی دیدگاههای جبههی ملی نسبت به موضوع قومها و تیرههای ایرانی و رابطهی آن با مرام ملتگرایی شکل گرفت، مقالهای نوشتند با عنوان: «برتری یک ملت بر ملل دیگر در نهضت ملی ایران راه نداشته است».
ایشان بهواسطهی قدمت حضور در جبههی ملی و دسترسی به برگههای قدیمی دربارهی موضوع مورد نظر در نوشتارشان به نکات ارزندهای اشاره کردند. اما این نوشتار مفید در دو موضوع با آگاهیهایی که من کسب کردهام در تضاد قرار گرفت که به امید باز ماندن فضای گفتوگو به آن خواهم پرداخت؛ «تناسب ملیگرایی ایرانی با برتریجویی و نژادپرستی» و «اشارههایی دربارهی تاریخچهی حزب پانایرانیست».
از موضوع دوم که به نظر من فرع بر موضوع نخست است، آغاز میکنم.
اشارههایی دربارهی تاریخچهی حزب پانایرانیست
تا مدتها – شاید بهخاطر برخی دیدگاههای کنونی راهبران حزب پانایرانیست - من هم فکر میکردم که پس از جریان 9 اسفند 1331 جبههی پانایرانیسم به دو شاخهی مصدقی و شاهی تقسیم شده است که تبلور آن، تشکیل حزب ملت ایران بر پایهی پانایرانیسم بوده است. اما بزرگواری که از پیشکسوتان حزب و مرام یادشده است با نشان دادن روزنامهی «خاک و خون»، ارگان حزب، به تاریخ 27 امرداد 1332 مرا با تلاشهایی که حزب در دفاع از دولت دکتر مصدق تا آخرین لحظهی برقراریاش داشت، آشنا کرد. همچنین گفتوگوهایی که با شادروان سرور نوربخش رحیمزاده و سرور رضا کرمانی داشتم مرا بیشتر با کوششهای مصدقی حزب آشنا نمود و این که حتا حزب پانایرانیست برای عضویت در جبههی ملی دوم نیز تلاشهایی داشت که شوربختانه به خاطر پارهای رقابتها و اختلافهای پیشینهدار با برخی حزبهای هموند جبهه به نتیجه نرسید، وضعیتی که «نیروی سوّم» نیز دچارش گشت (گفتنی است شادروان رحیمزاده، از نیروهای نسل اوّل حزب پانایرانیست که از جوانان ورزشکار و سرشناس شهر رامهرمز بودند - در دفاع از دولت دکتر مصدق - با کمک یارانشان تا چند روز پس از کودتا، ادارههای دولتی آن شهر را در اختیار داشتند و از دادن آنها به مدیران جدید خودداری کردند).
به عبارت دیگر، و همانطور که آقای دکتر قطعاً آگاه هستند، حزبهای عضو جبههی ملی ایران – به جز حزب زحمتکشان، آن هم در دورهی کوتاه ائتلاف با یاران شادروان خلیل ملکی، و کمی جلوتر، حزب ملت ایران - عموماً تشکیلشده از نیروهایی سرشناس و فاقد نیروهای عملیاتی و جوانان حاضر در صحنه بودند، از اینرو عرصهی دفاع از آرمانهای «نهضت ملی شدن صنعت نفت» در سطح خیابانها و جوامع کارگری – و بهویژه در برابر حزب مقتدر و سازماندهیشدهی توده - اکثراً بر عهدهی نیروهای پانایرانیست بوده است (البته اینکه - همانطور که آقای دکتر هم در جایی عنوان کردند - این زدوخوردها به نفع نهضت بود یا خیر، به هر رو خدشهای به درستی اصل موضوع، که یاران حزب پانایرانیست از فعالان نهضت بودند، نخواهد زد).
اما پس از یک دهه سکوت – همچون همهی نیروهای ملیگرا - همراه با انقلاب سفید بود که حزب – به گمان من - با دریافت هوشمندانهی اوضاع، خود را با اقدامهای اصلاحی شاه فقید همراه کرد و تلاش کرد با شکل دادن ساختاری شایسته برای نظام شاهنشاهی، یاریگر نظام در راه پیشرفت ایران باشد، و بر این پایه بود که تا پایان دورهی پهلوی دوم، تنها در قامت منتقد ظاهر شد (البته منتقدی جدی که در دورههایی به خاطر انتقادها و مخالفتهایش، بختِ حضور آشکار از او گرفته شد ولی بهواسطهی باورمندی به اصل نظام، در دورههایی نیز از آزادی عمل برخوردار بود). حال این تلاش تا چه حد سازنده بود و یا این که شاه فقید تا چه اندازه توانست راه پیشرفت ایران را هموار کند، بحثی دیگر است که به گمان من هنوز بحثی ناتمام است. آن رسالتی که اشاره شد، یعنی شکل دادن آیین شاهنشاهی ایران که در آن تلاش میشد از تجربههای هزاران سالهی ملت ایران یاری گرفته شود، مربوط به این دوران است.
اما دو نکته در اینجا نیاز به توضیح بیشتر دارد:
نخست آیینهای حزبی. حزب دارای آیینهایی است. آقای پزشکپور بر این باورند که این آیینها باعث استحکام و قوام انضباط حزبی میشود و اجرای همین آیینها بوده که حزب را تاکنون سرپا نگه داشته است. این موضوع قابل بحث است، اما آنچه آقای دکتر یاد کردند یعنی روپوشهایی به شکل نیروهای آلمان نازی و حتا با نشان چلیپا، از آنِ حزب «سومکا»ست. البته بسیاری از افراد علاقهمند به موضوعات سیاسی چنین اشتباهی را مرتکب میشوند ولی شایستهی سیاستپیشهای قدیمی همچون دکتر مؤیدزاده نبود که دچار چنین اشتباهی شود. و البته آشکار است که شیوهی کار «انتظامات» در هر دسته یا حزبی، نزدیک به هم است و با تغییر این واژه به «گارد»، الزاماً باری منفی پیدا نمیکند. همچنین دربارهی این که، مرام این حزب چگونه شکل گرفت، نکتهی ظریفی وجود دارد که عموماً توسط تاریخپژوهان نادیده انگاشته میشود. و آن این است که آن، در «دورهی اشغال ایران» و توسط تنی چند از «نوجوانان و جوانان» شکل گرفت و آشکار است اگر در مرامهای اولیه و نظام آغازین این حزب، مسایلی وجود دارد که امروزه ممکن است از آنها به تندروی تعبیر شود، کاملاً منطقی است.
اما نکتهی دیگر برمیگردد به آرمان حزب. اگر پانایرانیستها از بطن جامعه – بهویژه در میان جوانان – در کوران حضور نیروهای مختلف سیاسی که بسیاری از آنها مُد روز بودند، توانستند نیروهایی را جذب اندیشهی ایرانگرایی کنند، بهخودی خود شایستهی تحسینهای بسیار است ولی آنها راهی هم گشودند که بهباور من، هر ایرانی در هر کجای این سرزمین پهناور فرهنگی، برای همیشه آفرینگوی آنان خواهد بود و آن، تلاش برای شناخت و نزدیکی «جهان ایرانی» یا «ایران فرهنگی» است، یعنی تقریباً همان گسترهای که مردمانش امروزه جشن نوروز را برپا میکنند. اهمیت بالای این موضوع هنگامی بیشتر به چشم میآید که بهتقریب از سوی همهی روشنفکران ما نادیده گرفته شده بود (و آنان با توجه خود، تنها به ایران سیاسی، ناخواسته بازیگر صفحهی شطرنجی بوده و هستند که بهگمان من، انگلستان سازماندهندهاش بوده است). شاید پیش از پانایرانیستها، بزرگانی جستهوگریخته به موضوع «یگانگی تیرههای ایرانی» اشاره کرده بودند ولی متشکل و راهبردی کردنِ آن خواست، و آوردن آن به عرصهی جامعهی ایرانی، جامهی افتخاری است که بر دوش آن نیروهای جوان نشسته است.
و آخر هم این که، ممکن است حزب پانایرانیست اکنون دیدگاههایی داشته باشد که با دیدگاههای برخی از پویندگان راه مصدق متفاوت باشد ولی فروکاستن آن دیدگاهها به عدم همخوانی با «نهضت ملی ایران» به نظر صحیح نمیآید، چرا که تا اوایل دههی چهل این دیدگاهها کاملاً نزدیک بود و در زمان حال نیز، اصولاً نهضتی با آن عنوان وجود ندارد.
تناسب ملیگرایی ایرانی با برتریجویی و نژادپرستی
من فکر میکنم آوردن ادلّه در زمینهی برتریجوییهای عنوانشده بر عهدهی آقای دکتر باشد، چرا که من در تمام تاریخ ایران (تا آنجا که آشنا هستم) و بهویژه در اظهارنظرهای اشخاص سرشناس جریان ملیگرایی – از هر شاخهی آن که باشند – چیزی در اینباره نیافتم. درست است که در برهههایی که ایرانیان در زیر فشار – بهویژه حکومتهای خارجی – بودند ملتگرایی ایرانیان، آنهم در حالتی تدافعی، و نه ذاتی، واکنشهایی نشان داده است (مانند شاهنامهی فردوسی و نهضت شعوبیه)، ولی در تاریخ ایران، اثری از چنین برتریجوییهایی بهمثابهی فرهنگی غالب – همچون جوامع غربی - دیده نمیشود. شاید به این دلیل ساده که چنین چیزی در فرهنگ ایرانی نیست.
جالب است، برتریجویی یا شوونیسم قومی را هم جز در قومگراییهای معاصر – بر خلاف تبلیغاتشان به بهانه و در زیر لفافی از مبارزه با شوونیسم فارس – نمیتوان سراغ گرفت (این موضوع که آنها عشق به زبان فارسی را - که از آن قومی خاص نیست - پانفارسیسم و از آنِ قوم فرضی فارس نامیده و آن را عمداً در برابر قوم خود قرار میدهند، بحثی دیگر را میطلبد).
به هر رو آنچه که از آن به عنوان برتریجویی و نژادپرستی یاد شده، نه تنها در جبههی ملی ایران یا حزب پانایرانیست، بلکه در مرام ایرانی منفور است و قطعاً ملتگرایی راستین ایرانی نیز، از آن پرهیز دارد و ما نباید در اینباره سخنان شماری از نوجوانان و جوانان را – که همانطور که دکتر مؤیدزاده اشاره کردند در واکنش به شرایط روز است – مصداق سخن خویش قرار دهیم. آشکار است با کوشش ما بر روی فرهنگ و تاریخ سرزمینمان، این سوءتعبیرها و ناآشناییها جای خود را به ملتگرایی پرتوان ایرانی خواهد داد؛ ملتگراییای که خواهان آرامش و پیشرفت همهی جهانیان است. و قطعاً این تلاش نباید به پای کوشش در راهِ بازگشت به مثلاً 2500 سال پیش گذاشته شود (اشتباهی که متأسفانه توسط بسیاری از فعالان سیاسی میشود).
شاید با این مقدمات، لازم به گفتن نباشد که سه نکتهی پایانی سخن دکتر نیز قابل بحث است، هر چند من هم لزوماً نظری مخالف ایشان نداشته باشم؛ «توسعهطلب بودن حکومتهای دو هزار و پانصد سال پیش»، «جایی نداشتن شیوهی شاهنشاهی در جهان امروز» و «هزاران سال استبداد شاهان».

