تبليغاتX
خرده گیری - 13. در گفت و گو با استاد فريدون جنيدي عنوان شد:

خرده گیری

نوشتارهایی پیرامون ایران

زماني كه نخستين‌بار به سر دانش‌پايه‌ي (كلاس) شاهنامه‌خواني استاد فريدون جنيدي رفتم، از شيوه‌ي برخورد او با شاهنامه و اين كه بيت‌هاي بسياري را به دليل افزودگي به كنار مي‌گذارد، در شگفت شدم. اما اكنون پس از گذشت سال‌ها و آگاهي من از كار ويرايش شاهنامه و تلاش‌هايي كه بزرگان فرهنگ و ادب ما در اين زمينه انجام مي‌دهند و به‌ويژه پس از آشنايي بيشتر با كارها و شخصيت استاد - كه عاشق ايران و ايراني هستند – و آگاهي از چيرگي ايشان بر ريزه‌كاري‌هاي فرهنگ ايراني، آمادگي بيشتري را براي پذيرش برآمد سي سال تلاش او در خود حس مي‌كنم، با اين كه كماكان خرده‌هايي بر آن دارم. از اين‌رو دعوت دوست خوب و پركارم، محمد صادقي را براي انجام دادن اين گفت‌وگو پذيرفتم تا در آشناسازي ايرانيان با بزرگان فرهنگ و ادب ايران نقشي داشته باشم. البته ناگفته نماند با گريز استاد از اظهارنظر درباره‌ي ديگر شاهنامه‌‌پژوهان، كمتر رضايتِ دوستِ خبرنگارم حاصل شد...

 شماري از پژوهش­هاي استاد فريدون جنيدي - زاده‌ي ريوند نيشابور (1318) - بنيادگذار بنياد ملي نيشابور (1358) عبارت­اند از: «زروان، سنجش زمان در ايران باستان»، «زندگي و مهاجرت آرياييان بر پايه‌ي گفتارهاي ايراني»، «نامه‌ي پهلواني» (آموزش‌ خط و زبان پهلوي)، «كارنامه‌ي ابن‌سينا»، «فضل بن شادان نيشابوري و نبرد انديشه‌ها در ايران پس از اسلام»، «زمينه‌ي شناخت موسيقي ايراني»، «نامه‌ي فرهنگ ايران» (در سه دفتر)،‌ «فرهنگ واژه‌هاي اوستايي» به همراه روانشاد احسان بهرامي (در چهار دفتر) و «داستان‌هاي رستم پهلوان» (در 11 دفتر همراه با گزارش واژه‌هاي دشوار براي جوانان).

به‌عنوان پرسش آغازين، درباره‌ي كار خود بر شاهنامه بگوييد و اين‌كه يك ويرايش‌گر شاهنامه بايد چه توانايي‌ها و آگاهي‌هاي داشته باشد.

من کارم را از سال 55 آغاز کردم و در سال 85 به پايان رساندم، يعني درست به مدت 30 سال. البته هنوز کارِ آماده‌سازي و چاپ ادامه دارد و تمام نشده است و يک‌سال هم براي آن پيش‌گفتار نوشتم. آن‌جا نشان دادم که براي ويرايش چه آگاهي‌هايي لازم است و چه کارهايي را بايد انجام داد که اين خود کتابي در قطع رحلي و 460 صفحه است. در آن، وارد همه‌ي موضوع‌هاي موجود در شاهنامه شدم، چون شاهنامه يک جهان انديشه و فرهنگ است و همه‌ي مسائل و رموز زندگي و فرهنگي ايرانيان و آداب و دين و کارهاي ويژه در مورد جنگ و سپاهي‌گري، سپه‌کشي و ستاره‌شناسي را در بر مي‌گيرد و کسي که شاهنامه را ويرايش مي‌کند بايد اين آگاهي‌ها را داشته باشد.

به عنوان مثال يک بيت را مي‌گويم که در گفتار رستم فرخزاد وقتي که به برادرش نامه‌اي پردرد مي‌نويسد، افزوده شده است:

همان تير و کيوان برابر شده‌ست / عطارد به برج دو پيکر شده‌ست

تير، کوچک‌ترين ستاره‌ي گروه خورشيدي و نزديک‌ترين به خورشيد است و کيوان، بزرگ‌ترين ستاره از گروه خورشيدي در فرهنگ نياکان ما بوده است. البته بعدها اروپايي‌ها ستارگان «نپتون» و «پلوتون» را با دوربين ديده و بر گروه خورشيدي افزوده‌اند، و هر چند سال ستاره‌ي خُرد ديگري هم به آن افزوده مي‌شود. اما تا آن زمان که ستاره‌شناسي در اختيار ما بود و ما ديده بوديم، کيوان بزرگ‌ترين يا دورترين ستاره‌ي خورشيدي بود.

براي آن‌كه جايگاه كيوان در اين گروه روشن شود بد نيست بدانيم كه بعد از ستاره‌ي زمين، ستاره‌ي بهرام است که اروپاييان به آن مارس و تازيان به آن مريخ مي‌گويند. پس ستاره‌ي كناري ما بهرام است که هر 240 سال يک‌بار به زمين نزديک مي‌شود. اکنون شما اهميت ستاره‌ي اورمزد، يا کيوان را که دورترين و بزرگترين است، مي‌فهميد. تير نزديک‌ترين ستاره به خورشيد است و چطور ممکن است با کيوان برابر شود! در حالي که همه اين بيت را مي‌خوانند و فکر مي‌کنند که گفتار فردوسي است. اما اصلا چنين نيست!

و اما در مصرع دوم، عطارد ترجمه‌ي تير به عربي است. اين ستاره از خود چه اختياري دارد که به برج دو پيکر برود؟ چون تير نزديک به خورشيد است و با آن طلوع مي‌کند و خورشيد در هر برجي باشد ناچار او نيز بايد در همان برج باشد. پس چطور به برج دو پيکر رفته است؟ اين نكته‌ها خيلي ريز است. با اين که در نظر يک ستاره‌شناس ساده است اما همه‌ي مردم كه اخترمار و ستاره‌شناس نيستند و فکر مي‌کنند حتما رمزي در آن است. اما کسي که مي‌داند، بايد نشان دهد که چنين چيزي نيست. به هيچ‌وجه عطارد از خود قدرت و يارا و توان ندارد که به برج دو پيكر برود. عطارد نيز همان تير است و تير و کيوان را نمي‌توانيم با هم برابر کنيم. اين مثالي در زمينه‌ي اخترماري بود.

مثال ديگر در زمينه‌ي پزشکي است. آنجا که «خرداد بُرزين» براي ترور بهرام پورگشسب (چوبين) پهلوان ما به توران مي‌رود و خاقان به او جواب نفي مي‌دهد و او خود را به دستگاه خاتون نزديک مي‌کند و در آن زمان دختر خاقان بيمار بود. او اين‌گونه مي‌گويد:

بفرمود تا آب نار آورند / همان تُره‌ي جويبار آورند

به فرمان يزدان چو شد هفت روز / شد آن دخت چون ماه گيتي‌فروز

 خاتون مي‌خواهد به او پاداش دهد. و اين پاداش چند تخته پارچه‌ي زربفت و يک بدره‌ي صد ديناري است. اين اغراق بسيار بزرگي است. و من آن را برايتان شرح مي‌دهم.

 در کتابي به نام «ونديداد» که کهن‌ترين کتاب آريايي جهان است دستمزد پزشکان نوشته شده و گفته مي‌شود اگر دهقاني را درمان کرديد بايد بهاي يک گوسفند يا خود آن را بگيريد، اگر کدخدا را درمان کرديد، بهاي يک خر و در پاسخ درمان شهردار بهاي يک گاو و در درمان پادشاه بهاي گردونه‌اي كه با 4 اسب کشيده‌ مي‌شود از آنِ شماست. [پيش از گفتار بايستي به اين درخشش فرهنگ نياکان‌مان بنگريم كه نشان مي‌دهد که براي کار معيني که يک پزشک انجام مي‌دهد از افراد گونه‌گون دستمزد گونه‌گون مي‌گيرد. بر خلاف پزشکي امروز که پزشکان به بقراط و کساني که نمي‌شناسيم سوگند مي‌خورند و از همه‌ي افراد يک بها دريافت مي‌کنند و متأسفانه درمان به صورت تجارت درآمده است. در صورتي که در ايران باستان اين‌‌گونه نبود] و در آن کتاب در مورد مداواي زنانِ افرادِ يادشده نيز بهاي درمان مشخص است. زنِ پادشاه بهاي يک شتر ماده را که در آن روز مثلا يک يا دو دينار بود و در ميان چهارپايان گران‌تر بوده است، بايد مي‌پرداخت. پس چگونه ممکن است صد دينار به او بدهند، آن هم به اضافه‌ي پارچه‌ي زربفت. چنين دستمزد، به‌ هيچ‌روي با روال كار و قانون پزشكي ايران باستان برابري ندارد.

پس اين بيت از فردوسي نيست.

در اين‌باره مي‌توان به داستان ساخت تاق کسرا هم اشاره كرد كه در حقيقت نخستين مسابقه‌ي بزرگ معماري جهان بوده است. در آن زمان وقتي معمار، ديوار کاخ کسرا را ‌ساخت به خسرو پرويز مي‌گويد: به من اجازه دهيد تا ديوار بنشيند، بعد من کار را دنبال كنم. خسرو که شتاب داشت و مي‌خواست زودتر از آن کاخ بهره‌برداري كند، گفت بيشتر از 15 روز يا يک ماه فرصت نداريد، و بعد بايد آن را بسازيد. معمار مي‌گويد پس شما با من يک استوار (امين) همراه كنيد که ديوار را اندازه بگيرد و پس از اندازه‌گيري رسنِ آن را در حقه‌اي که به زبان «راجي دليجان» به معني جعبه است گذاشته و آن را در گنج‌خانه‌ي شاهنشاه گذاشتند. و بعد معمار گريخت و هر چه به دنبالش گشتند او را نيافتند و کار به جايي رسيد که همه‌ي هم‌شهريانش را به زندان انداختند و سپس به هر کاريگر (معمار) كه مي‌گفتند تاق را بزند با ديدن بلنداي عظيم کاخ سر باز مي‌زد. توجه کنيد که اين تاق، بلندترين و گشاده‌ترين تاق جهان است. بعد از سه سال معمار بازگشت... او را به نزد خسرو پرويز بردند. پادشاه گفت: اي اهريمن چرا گريختن و رفتن؟ معمار پاسخ گفت که از شما مي‌خواهم رسني را که با آن ديوار را اندازه گرفتيم و شخصي را که معتمدتان بود فراخوانيد تا دوباره ديوار را اندازه‌گيري کنيم. سه رش کم آوردند - هر رش نيم گز است – يعني ديوار يک متر و نيم نشست داشت. و گفت: اگر من تاق را مي‌زدم...

نه ايوان ماندي، نه تاق و نگار / نه من ماندمي بر درِ شهريار

البته واضح نمي‌گويد بر اثر شكست تاق تو نيز مي‌مردي. و شاه وقتي در مي‌يابد که او راست گفته، 100 سكه‌ي زر به او انعام مي‌دهد. يعني براي ساختن بلندترين آسمانه‌ي (سقف) جهان که با همه‌ي ستمي که بر آن شده هنوز پابرجاست، 100 دينار مي‌دهند؛ پس چگونه است براي آن درمان ساده نيز 100 دينار بپردازند؟

و نيز کسي که شاهنامه را ويرايش مي‌کند بايد آگاهي کامل از شيوه‌ي نبرد در جهان باستان داشته باشد و جنگ‌افرازها را بشناسد و با حرکت سپاه و ميدان آشنا باشد. بدون آشنايي با اين‌ موارد نمي‌توان وارد ويرايش شد. به عنوان مثال درباره‌ي آلتي جنگي به نام خَشت برايتان مي‌گويم که به اندازه‌ي يك‌‌وجب (پيرامون 25 سانتي‌متر) بود که نوکش پيکاني تيز و در انتها يک حلقه داشت. اين حلقه را به زه مي‌بستند و اين زه به طول تقريبا 5/2 گر بود كه اندكي بيشتر از 5/2 متر امروز باشد! پايان زه نيز حلقه‌اي داشت كه در انگشت مياني مي‌كردند. و بهره‌وري از اين خشت بدين‌گونه بود که آن را بين انگشتان‌شان مي‌گرفتند و پرت مي‌کردند و چنان در اين کار بايد استاد مي‌بودند که پس از برخورد به نقطه‌ي آسيب‌پذير حريف بي‌درنگ آن را به سوي خويش مي‌كشيدند تا به ميان انگشتان دست بازگردد. تأثيرش را مي‌توان با کساني که امروز کاراته كار مي‌كنند و ضربه‌هاي سريع مي‌زنند مقايسه کرد. خاصيت خشت اين بود که سبک بوده و بردنش آسان بود. منتها زدن خشت، پهلواني و دقت‌نظر زيادي مي‌خواست. يعني تن و دست توانا و نيرومندي لازم بود كه آن را به کار ببرد. و کاملا بايد مي‌دانست چطور آن را بزند و دوباره برگرداند و به دست بگيرد. حال اگر در جايي از شاهنامه بخوانيد «همان گرز و كوپال و خشت گران» بايستي بدانيد که از فردوسي نيست. چون ويژگي خشت اين بود که سبک بوده و گران نباشد.

حال مثالي از يکي از قصه‌هاي بهرام پورگشسب، پهلوان ما که ساسانيان نام چوبين را براي توهين و تحقير به او دادند، مي‌آورم (چوبين مرغي لنگ‌دراز است که گردن و نوک درازي هم دارد، در حالي که بهرام فرمان‌داري بود از نژاد گرگين و آرش کمان‌گير. اگر او چوبين بود برادرش گردوي را نيز مي‌بايستي چوبين بخوانند در حالي كه چنين نبود و در دستگاه خسرو پرويز داراي ارج بود!). شبي در جنگي که داشتند، بهرام با يارانش به باغي مي‌روند که ميگساري کنند. آگاهي به دشمن مي‌رسد و آنان براي اين که بتوانند او را در حال ميگساري بگيرند به آن‌جا مي‌روند و اطراف باغ را پريوار (محاصره) مي‌کنند. خبر به بهرام مي‌رسد و دستور مي‌دهد که رخنه‌اي در ديوار باغ بزنند و خودش با چند نفر با اسب بيرون مي‌آيند و به جنگ بخشي از سپاهيان خاقان مي‌روند. در اين‌جا چنين آمده:

همي تاخت بهرام به خشتي به دست / چنان چون بُوَد مردم نيم‌مست

نجُستند جز اندك از دست اوي / به خون گشت يازان سر شست اوي

اين بيت نشان از آن دارد که از آنِ فردوسي و شاهنامه‌ي کهن ماست. در شاهنامه يک بار ديگر هم (در جنگ پدر و پسر - رستم و سهراب) از خشت در جاي درست نام برده شده، ولي صد جا از آن به نادرستي نام برده شده است.

و اما کوپال که نام آلت جنگي ديگري است که سبک بوده و از سفال مي‌ساختند؛ سفالي به شکل بيضي که در ميانش چوپ مي‌گذاشتند. وقتي سفال را مي‌پختند چوب مي‌سوخت و سوراخي ايجاد مي‌شد بعد رَسَني را از اين سوراخ رد مي‌کردند و دو طرف آن را گره مي‌زدند که در طول يا زه حرکت نکند و بقيه‌ي آن همانند خشت بود. با اين تفاوت كه كوپال را ميان مشت مي‌گرفتند و پرتاب مي‌كردند و برمي‌گرداندند. اما خاصيت کوپال اين بود که به شانه، کتف و سينه و هر جا که برمي‌خورد، توان آن را داشت حتي از روي زره، استخوان را بشكند در حالي که خشت حتماً بايد به چهره و جاهاي بيرون از زره برخورد مي‌کرد، و اين برتري کوپال به خشت بود. و باز درباره‌ي اين کوپال که بايد سبک باشد در همه‌‌ي ابيات افزوده کوپال‌هاي گران آمده. پس ويرايش‌گران ناآگاه بوده‌اند. و کساني هم که مي‌خوانند ناآگاهند... به خوانندگان شاهنامه نمي‌توان ايراد گرفت اما کسي که ويرايش مي‌کند، بايد اين‌ها را بداند.

و يکي ديگر از بزرگ‌ترين کارهاي لازم سپه‌کشي بود که عبارت از اين بود که سرداري کاردان و باتجربه، زيستگاهي را که شب سپاهيان به آنجا مي‌رسيدند بايد براي آمدن آنان آماده مي‌کرد. همان‌طور که مي‌دانيد بيشتر نبردهاي ما با توران بود و از ري تا سبزوار، بايد از بيابان مي‌گذشتيم. کما اين كه بزرگ‌ترين کاروان‌سراي ايران – به‌نام كاروان‌سراي ميان‌دشت - در اين راه بين شاهرود و سبزوار ساخته شده است. به هر حال سپاه براي اين که تا ظهر بيشتر راه نروند و به گرماي آن برخورد نكنند در سپيده‌دم تاريک حرکت مي‌کردند. در زيستگاه هم مردان و اسب‌ها بايد استراحت مي‌كردند و فرض کنيم که کنار روستا هم نبودند. اگر چه سعي مي‌کردند از کنار آبادي‌ها حرکت کنند اما هميشه ممکن نبود، پس در ميان بيابان به چاه نياز داشتند و نيز به رسن که آب را بالا بياورند؛ و نيز استخر که اسب‌ها از آن آب بخورند؛ و براي سپاه ده هزار نفره کوزه و مشك هم لازم بود و همه‌ي اين‌ها را قبل از حرکت سپاه بايد به آنجا مي‌بردند، پس چرخ چاه و رسن و دلو هم نياز بود؛ و تازه بايد در استخر از قبل از آب مي‌ريختند و چون آب فرو مي‌رود بايد زياد مي‌ريختند. و علاوه بر اين به نجار و ميخ و تخته و تناب (از ريشه تنيدن) نياز بود؛ و براي نان هم به تنور، آن هم به تعداد مناسب و آرد نياز بود و گوشت براي سپاهيان گرسنه که پهلوان بودند و بايد مي‌جنگيدند و نمي‌شد با يک مغر بادام سير شوند، پس به گوسفند و قصاب و سه‌پايه و ساتور نياز داشتند؛ به وسيله‌ي پختن آن هم نياز بود که از قبل آماده بايد مي‌شد؛ و ديگ و ملاقه و آشپز و کمک‌آشپز؛ تازه براي خواب شب هم رخت‌خواب و چادر مورد نياز بود؛ و اما خوراك اسب‌ها که يونجه بود [واژه‌اي است که در زبان اوستايي اَسپَست (خوراک اسب) خوانده مي‌شد]؛ و ديگر، آخور براي اسب‌ها به تعداد آن‌ها و نعل‌بند و ميخ و چکش به تعداد سپاه بايد پيش‌بيني مي‌شد. براي رکاب‌هاي خراب‌شده چرم‌گر و نخ و زه و جوال‌دوز و براي نيزه‌هاي آسيب‌ديده آهن‌گر و نجار لازم بود؛ و حتما براي کساني که ناخوش شده بودند به پزشک و دوا و درمان نياز بود؛ و نيز «مي» ‌که ايرانيان دوران باستان مي‌نوشيدند چنان‌که: «به مي‌جام اندوه را بشکنند» يا چنان كه در يكي از نبردها در توران نيز سپاه توران بر سر ايرانيان مِي‌زده يورش بردند؛

به زير سرِ مست، بالينِ نرم / ز بر گرز و شمشير و كوپالِ گرم!

و نيز در بعضي از جاها امکان بردن گوسفند نبود. پس بايد گوشت نمک‌سود - كه تا همين اواخر در خانواده‌هاي ايراني به نام قورمه موجود بود که گوشت را در دمبه مي‌گذاشتند که آرام بپزد و نمک مي‌زدند و 6 ماه زمستان مي‌ماند و فاسد نمي‌شد - با خود مي‌بردند. خوب، مجموع اين‌ها را ببينيد، به نظر مي‌آيد بايد شهري برپا مي‌شد.

اندکي با خود بينديشيد...

تازه اين‌ها فردا حرکت مي‌کردند و همين‌طور زيستگاه به زيستگاه تا جايي که شهر و روستا باشد مي‌رفتند و روزي که در ميدان جنگ نبرد آغاز مي‌شد و دو لشگر به فاصله‌ي دو فرسنگ از يكديگر مي‌ايستادند، سردار دستور مي‌داد بنه را باز کنند. بعد منتظر حرکت سپاه دشمن مي‌شدند، يکي حرکت مي‌کرد و ديگري هم جلو مي‌آمد تا دو صف در يك فرسنگي به هم برسند. و در يک فرسنگي پشت هر سپاه، بر شتر و قاطر و اسب، بُنِه بار مي‌شد تا اگر سپاه شکست خورد و گريخت بنه را زودتر حركت داده بگريزند تا به دست دشمن نيفتد وگرنه همه‌ي سپاهيان از بي‌برگي مي‌مردند.

«سپه برنشاند و بنه برنهاد» که سپه برنشاند يعني سوار اسب کرد و بنه برنهاد يعني بنه را بر روي شتر‌ها يا استر گذاشتند.

اكنون بسنجيد اگر کسي اين‌ موضوع‌ها را نداند چطور جرأت مي‌کند که به شاهنامه نزديک شود؟ البته در روزگار ما بدون اين که هيچ‌کدام از اين آگاهي‌ها مورد نظر باشد، انواع و اقسام شاهنامه هست، و همه‌ي كسان كه دست به‌چاپ شاهنامه زده‌اند گمان دارند كه آن را «ويرايش» كرده‌اند!

بگذريم... رستم در نبرد سياوخش کار سپه‌کشي را که چنين کار عظيمي بود بر عهده داشت. هر چند اين کار در شأن او نبوده اما به دليل علاقه‌اي كه به سياوخش داشت و او را بزرگ کرده بود اين کار را بر عهده گرفت. گرسيوز نامه‌اي به افراسياب در هنگام نزديک شدن دو سپاه به هم مي‌نويسد و شرح مي‌دهد که سپاه آمده است:

سپه‌كش چو رستم گَوّ پيلتن / به يک دست خنجر، به ديگر کفن

اين بيت از شاهنامه نيست. اول اين که در مصرع دوم، «ديگر کفن» نادرست است چون در لت نخست از يك دست ياد شده است، بايد واژه‌ي «ديگري» يا «دست ديگر» مطرح باشد. اما در مورد کفن، اين که کسي به جنگ مي‌رود چطور ممکن است با خود کفن ببرد؟ چنين مردي بايد انساني سست‌عنصر و سست‌نهاد باشد که پيش‌بيني کند مي‌ميرد. در ضمن در جنگ کفن کاربرد ندارد. ما امروز هنوز هم در اطراف ايران تپه‌هاي زيادي داريم و در جنگ وقتي عده‌اي کشته مي‌شدند همه را در چاله‌اي مي‌گذاشتند و خاک مي‌ريختند چون چاره‌اي نبود. و تصور کنيد که پهلوان بزرگ ايران پيش‌بيني مرگ خود را در جنگ بکند و تازه کسي که نقش سپه‌کشي را بر عهده دارد اصلاً به ميدان جنگ نبايد برود! اما چنين بيتي در همه‌ي شاهنامه‌ها هست و از هيچ‌يک حذف نشده، از روي ناآگاهي.

من به ياد دارم که پيش از انقلاب؛ شاهنامه‌ي اميرکبير چاپ مي‌شد که کتابي بزرگ است و چهار پنج سالي 3000 تا چاپ مي‌کردند. امروز توجه مردم به شاهنامه زياد شده است ولي متأسفانه هر کسي به خود اجازه مي‌دهد که بدون اين آگاهي‌ها به چاپ تازه‌اي از آن دست بزند.

آگاهي داشتن به زبان اوستايي نيز براي ويرايش شاهنامه لازم است، و بسياري از دشواري‌ها هست که با ياري اوستا آسان مي‌شود. براي نمونه بيتي در شاهنامه در گفتار کيومرث آمده است كه:

از او اندر آمد همي پرورش / که پوشيدني نو بد و نو خورش

چرا پوشيدني و خورش با هم بايد بيايند؟ من در كتاب «داستان ايران» اين را معني کرده‌ام که بسيار ژرف و شگفت است. ويرايش‌گر، زبان پهلوي بايد بداند - چون شاهنامه از پهلوي به فارسي ترجمه شد به‌فرمان انوشيروان محمد بن عبدالرزاق توسي، پور بابک خراساني). به عنوان نمونه در همه‌ي شاهنامه‌ها آن‌جا که در زمان ضحاک گوشت‌خواري آغاز مي‌شود و ابليسِ خواليگر خوراک مي‌پزد، چنين آمده است: «خورش زرده‌ي خايه دادش نخست» و تنها در شاهنامه‌اي که در واتيکان است به صورت «خورش زرده‌ي خاک دادش نخست» آمده است و همين که درست است. چون در جانشيني خط عربي با پهلوي - که البته عرب‌ها خط نداشتند و آن را از پهلوي گرفتند - مثلا گروه را به صورت کروه مي‌نوشتند و بعد اضافه مي‌کردند: با کاف فارسي. پ را به‌گونه‌ي ب مي‌نوشتند و مي‌گفتند با باي فارسي. مثلا پرنده را برنده نوشته و مي‌گفتند با باي فارسي. ز و ژ هم هم‌چنين! بنا بر اين خاگ را خاک مي‌نوشتند. خاگ به زبان پهلوي يعني تخم مرغ. هنوز واژه‌ي خاگينه را داريم و اِگ (Egg) انگليسي نيز خلاصه‌ي خاگ است.

آري، ويرايشگر شاهنامه پيچ‌وخم زبان و سروده‌هاي فارسي را نيز بايد بشناسد. وقتي شما با بزرگ‌ترين پديده‌ي ملي جهان روبه‌رو هستيد بايد زبان سروده‌شده‌ي آن را خوب بدانيد و در زبان فارسي به‌نيرو باشيد تا بتوانيد ابيات افزوده را بشناسيد.

استاد! کار شما آيا تنها بر پايه‌ي ويرايش است. درست مي‌گويم؟

بله، اما گاه آرايشي هم وجود دارد. يعني در جايي که نويسندگان بيتي را نفهميده‌اند و واژه‌اي را نادرست و نادرخور نوشته‌اند، اين واژه بايد عوض شود. پس هم ويرايش و هم آرايش در کار است...

آرايش يعني زيباتر کردن چيزي با افزودن به آن، مانند آرايش عروس يا آرايش باغ در بهار و پيرايش يعني زيباتر کردن چيزي با کم کردن از آن، مانند پيرايش سر يا ريش. پس کار بزرگ شاهنامه پيرايش است که بايستي با آرايش نيز همراه شود. گاه‌گاه برخي واژه‌ها و ابيات را دگرگون نوشته‌اند که درست‌اش بايد بيايد. و کسي که از توان فرهنگي زيادي برخوردار است بايد آن را انجام دهد. شعر فارسي را بداند و بشناسد و از پيچ‌و‌خم و راز و رمز شعر و گفتار فارسي آگاه باشد. مثلاً بيت

توانا بود هر که دانا بود / به دانش دل پير برنا بود

از شاهنامه نيست، در حالي که 70 سال است كه روي سر در دبيرستان‌ها و دبستان‌هاست و گفتن اين که اين شعر از فردوسي نيست به مردمي که به آن خو گرفته‌اند بسيار مشکل است.... سيستمي که در جهان به ياري هم حکومت مي‌کنند جدا از هم نيستند. در جاي لازم با هم يارند. کمونيسم و سرمايه‌داري هر دو مردم را مي‌کوبند. مردم جهان باستان با فرهنگ خويش مي‌زيستند و حكومت و دولت نداشتند اما از آن زمان كه حکومت پيدا کرديم همه‌ي حکومت‌هاي جهان به ياري هم بر ملت‌ها فشار مي‌آورند، بدبختي ايجاد مي‌کنند و سرشان را گرم مي‌کنند تا خود بهره برند، هر چند به نظر من آنها هم بهره ندارند اما به هر حال در ظاهر چنين است. همين حالا دانايان در کارخانه‌ها براي نادانان کار مي‌کنند. اما گفتار شاهنامه که برگرفته از گفتار بزرگمهر، داناي بزرگ روزگاران ماست اين است:

يکي مرد بيني تو با دستگاه / کلاهش رسيده به ابر سياه

که او دست چپ را نداند ز راست / نه بخشش فزوني نداند نه کاست

يکي گردش آسمان بلند / ستاره بگويد که چون است و چند

فلک رهنمونش به سختي بود / همه بهر او شوربختي بود

کدام يک پذيرفتني است؟ اين سخن بلند بزرگمهر، داناي همه‌ي روزگاران ما يا «توانا بود هر که دانا بود». و ديگر اين که واژه‌ي برنا که امروز به معني جوان است، در زبان‌هاي اوستايي و پهلوي و نيز فارسي دري درباره‌ي بچه‌ي 5 تا 10 ساله به‌كار مي‌رفت و ده‌ها و صد‌ها متن نمونه از اوستا و پهلوي و فارسي آورده‌ايم که نشان دهيم برنا بين 5 تا 10 ساله است. و مرزبندي سن بچه‌ها در زبان فارسي چنين است. کودک تا چهار ساله. برنا 5 تا 10 ساله، رِيتَک در پهلوي و ريدک در فارسي - که در نثر جديد به‌جاي آن غلام به كار رفته است - 10 تا 15 ساله و از 15 سال به بالا جوان است. بنا بر اين اگر در جايي در شاهنامه «برنا» به معني «مرد جوان» به كار گرفته شود بدانيد که آن از شاهنامه نيست.

اين‌ها را گفتم که بدانيد آگاهي به زبان پهلوي و اوستايي و فارسي براي ويرايش‌گر بايسته‌ي ‌بايسته است و بدون دانستن اين‌ها ويرايش‌گر نبايد خود را به شاهنامه نزديک کند.

نظر شما درباره‌ي كار استاد بحث خالقي مطلق چيست؟ برخي پايه بودن نسخه‌ي فلورانس را كه او پايه قرار داده به زير سؤال مي‌برند و استادي هم‌چون آقاي قريب مي‌گويد كه نزديك به 2000 غلط استدراكي از كار او گرفته است. 

اين گفتار‌ها را از روي حسادت و رشک‌‌ورزي به كار بزرگ خالقي مطلق است. واقعاً ملت ايران و بيش از همه من که در کارم از زحمت‌هاي او بسيار بهره بردم، مديون او هستيم. خالقي مطلق در موارد زيادي متن نسخه‌ي فلورانس را زير برده و برخي آن‌ را نخوانده داوري مي‌كنند. کسي را مي‌شناسم که خود را از زمام‌داران زبان فارسي مي‌داند و بر اين است که فارسي‌گوي زمانه‌هاست. در مصاحبه‌اي که آن‌جا من هم مصاحبه داشتم گفته بود که گمان خالقي مطلق اين است که نسخه‌ي فلورانس نسخه‌اي «نژاده» است، در حالي كه به نسخه، نژاده گفته نمي‌شود. خواسته به جاي واژه‌ي اصيل که عربي است نژاده را جايگزين کند.

خالقي مطلق بارها و بارها مواردي را که از شاهنامه‌ي فلورانس بوده به زيرنويس برده، منتها کار او يک شيوه و ويرايش اروپايي است. که برخي جاها اين ايراد به او وارد مي‌شود. يعني مطلبي که ممکن است فقط در يک‌جا درست بوده باشد و در 12 جاي ديگر به گونه‌ي ديگري نوشته شده باشد، بنياد را بر اين قرار داده که آن که در شمار بيشتري از نسخه‌ها آمده قابل قبول است. يعني همان 12 جايي را که نادرست به کار رفته بالا مي‌آورد و آن را كه درست است پايين مي‌برد. البته شيوه‌اي که ايشان براي مقابله و رو در رو گذاشتن و تصحيح به كار گرفته شيوه‌اي اروپايي است و آن شيوه اين‌گونه فرمان مي‌دهد. ولي شاهنامه‌ي فلورانس نيز ويژگي‌هايي در خور نگرش دارد. حالا اگر نيمي از آن موجود نيست، دليل نمي‌شود بگوييم مخدوش است. نسخه‌ي بسيار خوبي است و مطالب خيلي درستي هم در آن ديده‌ام که متأسفانه برخي را خالقي پايين برده و در زيرنويس آورده است. من در ويرايش خود آن را درست کردم و در كتاب «داستان ايران» نشان خواهم داد که به چه دليل اين درست است و آن واژه که به زيرنويس رفته، بايستي به متن بيايد.

غير از موردي كه اشاره كرديد، نقدي بر كار استاد خالقي مطلق داريد؟

من نمي‌خواهم کار خالقي مطلق را نقد کنم چون ديدگاه او صد در صد غربي بوده است. اما اين فرد 36 سال در فرهنگ ايران کار کرده و خوش‌بختانه مجموعه‌اي فراهم کرده که از آن تنها من بهره برده‌ام. چون اگر مي‌خواستم 50 نمونه را گرد‌آوري کرده و آن‌ها نگاه کنم وقت و سرمايه‌ي زيادي مي‌گرفت در حالي که اين مجموعه در اختيار من بود و من به واقع وام‌دار اويم. وگرنه ديدگاه خالقي، ويرايش شاهنامه نيست بلکه برآورد شاهنامه‌ها با هم است.

نظرتان در مورد کارهايي که بنياد شاهنامه انجام داده است، چيست و آن را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

پيش از اين که وارد اين مورد شوم، بگويم بزرگ‌ترين کار علمي جهان، درخشان‌تر از خورشيدِ جهان‌تاب، شاهنامه است که در پي هزاران سال، مردم ايران آن را جمع‌آوري کرده‌اند تا به زمان عبدالرزاق خراساني پور بابک خراساني رسيد كه فرمان به گردآوري آن داد و الان موجود است. و پيداست که 4 بزرگوار، نخست ماخ، پهلوان بزرگ خراسان از شهر مرو، و نيز ماهوي‌خورشيد از شهر نيشابور و شادان‌برزين از شهر توس و يزدان‌زاد از سيستان، زير نظر ابومنصور معمري که وزير ابومنصور بود شاهنامه را به ثمر رساندند. بعد دقيقي خواست آن را پيوند دهد (به شعر درآورد) که زمان مجال نداد و شاهنامه به دست فردوسي افتاد و اين بزرگ‌ترين کار ملي جهان است.

خوب! اگر چنين كار بزرگ ملي‌ به يک دستگاه دولتي محول شود به نظر من از آغاز محکوم به‌فناست. و بنياد شاهنامه يک دستگاه اداري بود. در حالي که براي شاهنامه نبايد حقوق گرفت، بلکه بايد جان فشاند. وقتي هم که مجتبي مينوي از جهان رفت با يک ابلاغ [استاد] رياحي را که کاري در شاهنامه نکرده است، رئيس کردند. حال اگر قريب که آن‌جا بود و ناچار است از کارشان دفاع کند و به کار خالقي مطلق بيش از 2 هزار غلط گرفته، شما با خواندن شاهنامه‌ي قريب و بهبودي، دو هزار و پانصد غلط مي‌توانيد بگيريد. اصلا ملابنويسي کرده‌اند و شايد تنها در ده پانزده مورد نسخه‌هاي مختلف را مطابقت داده‌اند. قريب چه حقي دارد که به کار شاهنامه خالقي ايراد بگيرد!

من کارم غير از خالقي مطلق است اما با اين حال کار او يک کار ملي بود. اگر هم براي چاپ به جايي غير ملي وصل شد براي اين بود که محقق پول براي چاپ ندارد. ما الان براي چاپ شاهنامه‌ي خودمان 2 سال است که از ايرانيان کمک مي‌خواهيم و هنوز بيش از يک سوم خرج آن را نتوانسته‌ايم تهيه کنيم. بنياد نيشابور، هم در ايران شناخته شده است و هم در جهان - در بين موسسات ايران‌شناسي - تا جايي که مي‌دانيم از آبروي خوبي برخوردار است، اما پول ندارد. خالقي هم نداشت و ناچار بود به جايي بدهد برايش چاپ کنند. و به او نمي‌شود ايراد گرفت.

اما اگر 2 هزار غلط دارد بگذاريد بگويم تمام شاهنامه‌هايي که چاپ شده چندين هزار ناراستي و نادرستي دارند. بعد هم مينوي که اين‌قدر شتاب داشته به ايرانيان بفهماند که فردوسي به غزنين نرفته و از محمود برخوردار نشده، در همين چند کتاب که در آن بنياد چاپ کرده‌اند مدح محمود را هم آورده‌اند! اگر اعتقاد داريد مدح محمود نبود پس اين‌ها را حذف کنيد. اصلا همه‌ي کساني که دست‌اندرکار شاهنامه‌اند از خالقي و قريب و بهبودي و ديگران همه خيال مي‌کنند، بله فردوسي از محمود توقع داشته! در حالي که اگر تاريخ مي‌خواندند درمي‌يافتند که فردوسي 19 سال پيش از زماني که محمود به امارت برسد، يعني وقتي او ده ساله بود، کار شاهنامه را شروع کرده. و فردوسي نيز نظرش را هم در آغاز شاهنامه وقتي که امير منصور که حامي فردوسي بود در زندان سبکتكين به فرمان محمود کشته مي‌شود، مي‌گويد:

نه زو مرده بينم نه زنده نشان / به دست نهنگان و مردم‌کُشان

ستم با بر جان او ماه و سال / کجا رفتن شاه شد بدسگال

 خداوند سخن و عزت و شرف ايران چطور ممکن است جلوي يک درم‌خريد سر خم کند. اما خالقي مطلق اين را مي‌گويد، و اصلا همه مي‌گويند. اما در پيش‌گفتار شاهنامه‌ي من مي‌بينيد که اولا هيچ‌کدام به تاريخ و شواهد ديگر توجه نکرده‌اند. چون چنين چيزي ممکن نيست. دور باد - پرکَست باد - اين انديشه که فردوسي محمود را ستايش کرده باشد! اگر اين طور بود چرا بيهقي که دست‌پرورده‌ي دستگاه غزنويان بود و تاريخ غزنوي را نوشته و نام تمام شاعراني که محمود تنگ‌چشم و تُنُک‌ريش و درم‌خريد را مدح کرده‌اند، آورده و هم قصيده‌اي از آنان آورده است از فردوسي نامي نبرده است؟ چون در آن زمان نمي‌توانست دروغ بگويد و مردم مي‌دانستند که فردوسي مدح محمود را نگفته است. مردم ايران در آن زمان مي‌دانستند که فردوسي محمود را جزو بشر به‌شمار نياورده و به او با عنوان بنده‌ي درم‌خريد ياد مي‌كند و مي‌گويد:

شود بنده‌ي بي‌هنر شهريار / نژاد و بزرگي نيايد به کار

متاسفانه شاهنامه‌ويرايان ما و چاپ‌کنندگان شاهنامه که سال‌هاست از آن بهره‌مند مي‌شوند غير از يک اشاره‌ي کوچک که خالقي مطلق کرده به ابياتي که خطاب به محمود است، اشاره نکرده‌اند و همه اعتقاد دارند که محمود پشتيبان فردوسي بوده است.

و فردوسي مي‌گويد:

به اين نامه چون دست بردم فراز / يکي پهلوان بود گردن‌فراز

جوان بود و از تخمه‌ي پهلوان / خردمند و بيدار و روشن‌روان

مرا گفت کز من چه بايد همي / که جانت سخن برگرايد همي

به چيزي که باشد مرا دسترس / برآرم، نيارم نيازت به کس

همي داشتم چون يکي تازه سيب / که از باد بر من نيايد نهيب

و منظورش از اين جوان، پسر ابومنصور، امير منصور بوده است، چنان كه در اين گفتار به گونه‌اي آشكار آمده است كه زندگي مادي فردوسي را تأمين کرد و گفت: تو با آرامش برو و شاهنامه را بسراي. درد و اندوه و نفرين‌باد بر همه‌ي آنها که اين‌ها را نخواندند که مشوق فردوسي او بود که از پهلوان‌زادگان ايران بوده است.

شما تفاوت بارز شاهنامه‌تان را با ديگر شاهنامه‌ها در چه مي‌بينيد؟

تنها متني است که ويرايش شده است. با همه آگاهي‌هايي که چندي از آنها را به شما گفتم ولي 25 مورد آگاهي و سنجش و معيار براي ويرايش شاهنامه لازم است. در اين انديشه بودم که گروهي را جمع‌آوري کنم که در اين زمينه آگاهي داشته باشند و جمع‌آوري اين گروه پول و سرمايه مي‌خواست. و بنياد نيشابور هم بنيادي ملي است و کارهايش افتخاري است و جمع‌آوري 25 استاد ممکن نبود. وقتي نيك انديشيدم ديدم خودم در همه‌ي اين زمينه‌ها آگاهي دارم، و پاسخ من به خداوند چه مي‌توانست باشد؟ پس، از فرداي آن روز با ستايش او کار خود را آغاز کردم. فرق كار من با كار ديگران در آن است که آنان نسخه‌ها را کنار هم گذاشتند و انتخاب کردند و من بر پايه‌ي آنچه گفتم ويرايش و گاه گاه اگر لازم بوده آرايش کردم. منتها در چنين جاي‌ها – آرايش‌ها - همه را زيرنويس دادم و از خودم نياوردم و گفتم به گمان من سخن فردوسي بايد اين‌چنين بوده باشد.

دوست بزرگواري دارم به نام آقاي دکتر سليم که اولين دکتر تاريخ دانشگاه تهران است. او بعد از ديدن انبوه کارهاي من گفت که بعد از بيرون آمدن کارت عده‌اي شروع به پرخاش مي‌کنند. پيداست كه وقتي به خالقي پرخاش مي‌کنند كار من هم از پرخاش به دور نتواند بود. اما کار من آن‌قدر عظيم است که بالاخره مردم کم کم به فکر مي‌افتند. و به قول دکتر سليم بعد از 10 سال جهانيان تازه متوجه مي‌شوند که من چه کرده‌ام. شاهنامه‌ام در 6 جلد به قطع رحلي و جلد گالينکور است و سعي مي‌کنيم از چاپ خالقي ارزان‌تر باشد، هر چند نمي‌دانم چرا دايره‌المعارف اسلامي بايد از چاپ کتاب خالقي مطلق سود ببرد كه اين‌قدر بهاي آن بالاست؟ مي‌توانستند ارزان‌تر چاپ کنند. 95 هزار تومان براي دانشجو گران است. آن وقت اين مجموعه بيشتر به قفسه‌ي کساني که کتاب جمع مي‌کنند مي‌رود. اما ما هم نمي‌توانيم بهاي ارزان‌ بر آن نهيم و همين اندازه نيز براي دانشجو گران است و باز مجبور مي‌شود شاهنامه‌اي را که بهايي بالا ندارد، بخرد. اما اين چيزي نيست که دست من باشد. علت اين که از خالقي مطلق نام مي‌برم اين است که او را دوست دارم و با هم دوستيم. با اين حال اگر اشتباهي کرده باشد مطرح است که يکي دو مورد آن را گفتم. مي‌دانيد هزار سال است که به شاهنامه ستم شده، 10 سال ديگر هم بر روي آن، اما روزي روزگاري اين خورشيد درخشان از زير ابر بيرون خواهد آمد.

نسخه‌ي پايه شما چه بوده است؟

من نسخه‌ي پايه ندارم. چون همه نسخه‌هاي معتبر جهان را که يا در چاپ مسکو يا در کار خالقي مطلق از آنها استفاده شده بود، همه را پايه قرار داده‌ام. بعدها هنگامي كه به اصفهان رفته بودم يکي از ياران گنجينه‌ي عظيمي از ره‌آوردهاي ايران را به من نشان داد که بسيار شگفت‌انگير بود...

آقاي كاروان‌پور؟

آقاي دکتر بابايي. البته گنجينه‌ي کاروان‌پور هم خيلي شگفت‌انگيز است. منتها از دستي ديگر است. ميليارد‌ها ميليارد هم قيمت دارد که همه را براي فرهنگ‌سراي فردوسي خريده و پرده‌اي روي آن کشيده که خاک نخورد و شگفت است كه كار بزرگ او ناتمام مانده است. سزاست كه اصفهانيان و مسؤولان آن شهر ياري كنند كه اين كار به پايان برسد چرا كه به باور من به زودي خانه‌ها و فرهنگ‌سراهاي بسياري به‌نام فردوسي و شاهنامه سر بر خواهد آورد و افتخارآفرين خواهد بود كه نخستين آنها در اصفهان باشد. اما گنجينه‌ي دكتر بابايي چيز عجيبي است. مثلاً خط سده‌ي دوم هجري دارد. ايشان پس از بازديد من کتابي را که در دست داشت به من داد و گفت: از اين شاهنامه براي ويرايش کارتان استفاده کنيد. گرفتم و بوسيدم و گفتم استفاده کرده و به شما باز مي‌گردانم. حتي به خالقي مطلق هم نشان دادم. در نگاه اول ممکن است نيمه‌ي دوم شاهنامه‌ي فلورانس به نظر آيد اما اين خط از آن هم قديمي‌تر است. آرايش و نگاره هم ندارد و فقط به مطلب پرداخته و احتمال مي‌دهم از فلورانس کهن‌تر باشد و نام آن را «شاهنامه‌ي سپاهان» گذاشته‌ام و در همه زيرنويس‌ها به اين نام از آن ياد کرده‌ام. و واقعاً مرا بسيار ياري کرد و از خيلي سردرگمي‌ها در نسخه‌ها بيرون آورد. از جنگ‌ هومان و بيژن آغاز مي‌شود تا آخر شاهنامه. تاريخ هم ندارد. البته نادرستي در آن هم مثل بقيه شاهنامه‌ها وارد کرده‌اند اما نکات درست هم در آن بسيار است.

به عنوان آخرين پرسش، از کتابي كه در لابه‌لاي سخنان‌تان هم چند بار به آن اشاره كرديد يعني «داستان ايران» و دلايل تعويق انتشارش بگوييد. البته براي آگاهي خوانندگان ما به درون‌مايه‌ي آن هم اشاره كنيد.

کتابي به نام «زندگي و مهاجرت آرياييان بر بنياد گفتارهاي ايراني» نوشتم که 29 سال پيش چاپ شد و در واقع گزارش و تفسيري بر شاهنامه و کتاب‌هاي باستاني بود و به چاپ چهارم هم رسيد. اما با اين وجود مردم ايران از آن خبر ندارند. در آن کتاب من شاهنامه را گزارش کردم؛ ابيات بسيار ساده‌اي که باطني ژرف و گسترده دارند.

هنگام نوشتن اين کتاب متأسفانه هر لحظه امکان اين بود که خودم را از زمين ببرم. و اين کتاب را مخصوصاً نوشتم چون حيف بود که با مرگم انديشه‌هايم نابود شوند. بنا بر اين آن را با شتاب و بدون پرواي فارسي‌نويسي نوشتم. و در آن‌جا زبان دادم (قول دادم) که اگر زنده بمانم آن را کامل مي‌کنم. از دوره‌ي منوچهر تا هخامنشيان، چرا که در مورد هخامنشيان بسيار پژوهش شده است و در اين زمينه کار روانشاد بديع کار بزرگي بوده است.

از سال 1358 تاکنون پيرامون 15000 يادداشت بر اين کتاب نوشته‌ام و دفتر نخستين آن را هم نوشته‌ام. يعني «زندگي و مهاجرت آرياييان» را در 15 ضرب کنيد مي‌شود اندازه‌ي اين کتاب. اما دو کار را با هم نمي‌شد انجام داد پس فکر کردم بعد از كار ويرايش شاهنامه، به کار «داستان ايران» بپردازم. و شاهنامه بعد از سي سال به پايان رسيد. وقتي اين کار كاملاً تمام شود کار جلد دوم «داستان ايران» را که مجموعاً دو جلد است آغاز مي‌کنم. يک جلد آن «از آغاز تا خاموشي دماوند» نام دارد. توجه کنيد که دماوندي که در ميانه‌ي ميدان ايران‌شهر ايستاده است چه تأثيرهايي بر زندگي مردم گذاشته که هيچ‌کس به آن توجه نمي‌کند. جلد دوم آن هم «از سه بهره شدن آرياييان تا آغاز هخامنشيان» است.

اين كتاب تنها گزارش شاهنامه است؟

گزارش شاهنامه و دفترهاي پيشين ايران است كه در آن از منابع بسيار سود جسته‌ام ولي پايه‌ي كار، شاهنامه است.

استاد! از وقتي كه در اختيار ما گذاشتيد، سپاس‌گزاريم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:46  توسط علیرضا افشاری  |