نويسنده تارنگار «پايگاه اطلاعرساني زمانآنلاين» (http://zamanonline.blogfa.com/post-110.aspx) دربارهي يعقوب و كوششهاي او بر اين باور بود كه «در پس پرده این جریان، مسایلی وجود دارد که نباید به سادگی از کنار آنها گذشت». وي در نوشتار خود كه عنوان «نتيجهگيري از يك بحث طولاني» را داشت پرسشهایی را طرح كرده بود كه به گمان او «درباره انجمن و مدیریت تکمحور آن از سوی بسیاری از مخاطبان و افراد جامعه مطرح است». اين سوالها – به همراه توضيحاتي از من - چنين هستند:
««« ۱- یعقوب مهرنهاد (توتازهی) در زمان تاسیس انجمن جوانان صدای عدالت یک جوان دیپلم ردی بود که پس از مدتی تلاش توانست دیپلم خود را بگیرد. اما چنان القا کرده بود که عدهای فکر میکردند وی فردی تحصیلکرده و دارای مدارج عالی علمی است. [من در اين موضوع جنبهي ابهام يا منفي نميبينم، كما اين كه خود نويسنده هم اشاره نميكند كه يعقوب به دروغ – كاري كه متأسفانه در جامعه ديده ميشود – خود را داراي مدارج بالاي علمي معرفي ميكرده بلكه مينويسد ديگران خود چنين برداشتي داشتهاند]
۲ - مهرنهاد مدعی بود بیش از دوازده هزار و در برخی نوشتهها شش هزار عضو دارد اما دستگیری وی ثابت کرد که اعضای او منحصر به همان ۵ نفری بودند که ظاهرا با وی دستگیر شدند. و حامیان وی جز چند نفری در خارج از کشور نیستند که آنان نیز از سر خیرخواهی یا که شاید به علت منافع سیاسی و تبلیغاتی از وی اعلام حمایت کردند. تلاش برخی بزرگان در زاهدان برای آزادی وی نیز به علت درک دغدغههای خانوادههای دستگیرشدگان است که امری کاملا بجا و منطقی است. [من در اين موضوع جنبهي ابهام يا منفي نميبينم، چرا كه اگر همين امروز دبيران بسياري از انجمنهايي را كه من ميشناسم يا هموندشان هستم دستگير شوند بعيد است هموندان (اعضاي) انجمن واكنشي نشان دهند و خود را وارد درگيريها و پيامدهاي آن كنند، بهويژه آن هم در جامعهي امنيتيزدهاي همچون بلوچستان كه ميتوان به سرعت يك موضوع ساده را به بحران كشاند. البته ميپذيرم كه در بيان شمار هموندان انجمن صداي عدالت گزافهگويي شده است. در مورد حاميان خارج از كشور هم تا آنجايي كه من در چند برنامهي ماهوارهاي شاهد بودم آن شخصيتهاي بلوچ كه مخالف رژيم ايران هستند تنها به زدن نيش و كنايه اكتفا كردند و در راستاي منافع خودشان گفتند كه «رژيم با مهرنهاد كه از خودشان بود و انجمني قانوني داشت و با مديران دولتي استان در رابطه بود، چنين كرد». من نديدم و نشنيدم و نخواندم كه دفاعي اصولي از مهرنهاد شده باشد. و البته به گمان من، اشارهي نويسنده به «تلاش برخی بزرگان در زاهدان برای آزادی وی [مهرنهاد]» بسيار مهم است و نشان از جايگاه قابل دفاع او دارد و آن را نميتوان بهزعم نويسنده تنها به «درک دغدغههای خانوادههای دستگیرشدگان» نسبت داد]
۳- وبلاگهای صدای عدالت و وبلاگ مهرنهاد که وی مدعی بود افراد متفاوتی آنها را اداره میکنند و حتی وبلاگ خود وی دارای مدیر فنی است پس از دستگیری وی به روز نشدند و مشخص شد که خودش گرداننده همه آنها بوده و یوزر و پسورد وبلاگها را با خود برده است.
۴ - مهرنهاد در یکی از مطالب خود نوشته است: مولوی عبدالحمید در جلسه ای که با یعقوب مهرنهاد دبیرکل ... داشت گفت :...
در حالی که وی با مولوی جلسه داشته و نه مولوی باوی و مهرنهاد تلاش کرده حتی وانمود کند که افراد شاخص جامعه به سراغ او میروند یا با او جلسه میگیرند. [من در اين موضوع جنبه ابهام يا منفي نميبينم، كما اين كه چنين كاري – به درست يا غلط – در همهي رسانهها بهويژه مطبوعات عرف است و آنها اگر بخواهند نظر كسي را كه با او گفتوگو كردهاند بنويسند ميگويند: فلاني در گفتوگو با ما چنين گفت]
۵- مهرنهاد در شعارها و بیانیههایش که برای تشکلها و افراد خارج از کشور ارسال میکرد از اعتراض و تظاهرات و ... سخن میگفت در حالی که در داخل کلیه جلسات وی با مجوز رسمی و با حضور مسئولین برگزار و دو طرف از همدیگر قدردانی میکردند. به طور نمونه در آخرین مورد مهرنهاد یک هفته قبل چنان بیانیه شورانگیزی صادر کرد که دکتر حسینبر در یک مصاحبه از اعتراضی بزرگ در پایان هفته در بلوچستان سخن گفت اما به جای آن یک جلسه رسمی با حضور مسئولان از جمله فرماندار زاهدان برگزار شد و شخص مهرنهاد از استاندار تقدیر کرد. [اين مورد گر چه از نظر اخلاقي قابل دفاع نيست ولي به گمان من، هم بايد مستندات نويسنده را ديد و هم از شرايط آگاه بود. من به شخصه جواناني را ديدهام كه براي پيمودن راه صد ساله در يك شب، چنين كارهايي را كردهاند. ولي در صورت درستي چنين اتهامي هم، در درازمدت دودش به چشم خود انجامدهنده خواهد رفت و وجههي او را نابود ميكند چرا كه اعتبار دروغ، دايمي نيست]
۶ - تشکل صدای عدالت نه یک نهاد مبارزاتی بلکه یک تشکل غیردولتی با مجوز رسمی سازمان ملی جوانان زیر نظر ریاست جمهوری است.
۷- چرا فرماندار زاهدان که عضو شورای تامین است و قاعدتا باید از جریان صدور حکم دستگیری مهرنهاد باخبر میبود در جلسه پنجشنبه شب انجمن شرکت کرد و حتی از این تشکل قدردانی نمود؟
۸ - چگونه مهرنهاد دستگیری خود را چند روز قبل، آن هم بهطور دقیق در روز و تاریخ مشخص پنجشنبه پیشبینی کرده بود؟
۹ - و ...
[بهجز مورد 8 كه برداشت نويسنده از ايميل معرفي آخرين برنامه انجمن صداي عدالت است، من در ديگر موارد جنبه ابهام يا منفي نميبينم]»»».
تارنگار «نامهاي بلوچي» (http://balochinames.blogspot.com/2006/09/blog-post_07.html) نظر يعقوب را دربارهي فرهنگ نامگذاري آورده، كه او خواهان آن است كه «نامهای شخصیتهای فرهنگی، مبارزاتی و علمی بلوچستان بر اماکن عمومی و خصوصی» گذاشته شود. نظري كه به گمان من درست است و بايد مورد حمايت ما هم باشد. فقط فراموش نشود كه اگر شخصيتي شائبهي قومگرايي دارد نام او را نبايد گذاشت، نه اين كه صورت مسأله را پاك كرد. من شوربختانه با شخصيتهاي تاريخي بلوچ چندان آشنا نيستم ولي براي نمونه در آذربايجان، ما شايد تنها نام پيشهوري را به عنوان يك استثنا داشته باشيم وگرنه همهي شخصيتهاي برجستهي تاريخ آذربايجان ايرانپرستند و علاوه بر آن كه از نام آنها براي نامگذاري بايد در سراسر ايران استفاده شود و نام ديگر مفاخر ايراني هم در آذربايجان به كار گرفته شود، طبيعي است كه نام شخصيتهاي برجستهي هر منطقه در خود آن منطقه بايد پررنگتر باشد.
براي نمونه يعقوب به نام مُكران اشاره كرد كه ما هم بايد اين نام كهن ايراني را به جاي نام متأخر عمان (درياي عمان) به كار ببريم.
تارنگار «عشق من بلوچستان» (http://www.balochestan-azad.blogfa.com/post-22.aspx) متن «سخنرانی یعقوب مهرنهاد در سازمان حقوق بشر اسلامی در تهران» را درج كرده بود. در اين سخنراني يعقوب ضمن تاكيد بر اين كه «کشور ایران از اقوام مختلف با فرهنگها و زبانهای مختلف تشکیل یافته است»، موضوع اهميت زبان مادري را محور سخن خود قرار داده بود و از بیمهریها و کملطفيها به زبان و لباس و مذهب و منطقه جغرافیایی خود زبان رانده بود.
من ميپذيرم كه اگر اين سخنراني را بخواهيم با اصول مليگرايي خودمان بسنجيم (كه به نظر من هنوز تدوين و تبيين نشده و آنقدر كه بايد دلايل ما – بهويژه به زباني ساده و همهفهم – گسترش نيافته تا توقع داشته باشيم همه از آن آگاه باشند)، غلطهاي فراواني را ميتوانيم از اين سخنراني بگيريم، اما به نظر من يعقوب در طرح بسياري از اين موارد ناآگاه هست و شوربختانه رسانههاي ملي و كتابهاي درسي كه بايد خلاء اشارهشده را پر كنند هيچ حضوري در باروري هويت ملي ندارند. و فراموش نكنيم كه همانندان مهرنهاد زير بمباران شديد تبليغات ايرانستيزانه قرار دارند. دوستاني كه دغدغهي ايران را دارند بهخوبي درك ميكنند كه اين جمله من چه معني دارد: بزرگسالي كه تحصيلكرده است، شيعه است (من به شخصه هيچ كاري با انديشههاي ديني افراد ندارم و آن را امتياز نميشمارم، ولي در اينجا منظورم اين است كه فرد مزبور فارغ از مسايل و پيامدهاي برآمده از تبعيض ديني است)، شغل اداري قابل توجهي دارد، در همين تهران ساكن است و دهها دوست دارد كه به زعم خودش «فارس» هستند گاهي سخناني بر زبان ميراند كه دود از كله كساني كه اندك آشنايي با تاريخ و فرهنگ ايران داشته باشند برميخيزد، آنگاه ما چه توقعي ميتوانيم از يك جوان كمسواد سنيمذهب داشته باشيم كه جاي دورافتادهاي از خاك وطن گذران ميكند كه شوربختانه در اين سالها روزگار بسيار سختي را پشت سر نهاده و ما كمتر از هر كس از رنجهاي زندگيشان خبر داشتهايم...
قطعا ناآگاهي يعقوب و همانندان او از عشق ما به فرهنگ و هنر بلوچی كه آن را بخشي از فرهنگ و هنر ايران ميدانيم – كه بدون آن ناقص است – ناشي از كمكاري ماست. او چه ميداند كه ما بارها گفتهايم كه براي غناي زبان فارسي بايد به زبانهاي كهن ايراني همچون كردي و بلوچي تكيه كنيم. او از مشكلاتي كه بر سر راه رفع كمتوجهيها به زبانهاي قومي وجود دارد چه ميداند؟ و از كمكاري فرهنگستانها و وزارتخانهها اين ما هستيم كه بايد سخن بگوييم، نه او و همانندانش كه بهسرعت برايشان هزارويك حرف درميآورند...
يعقوب وقتي دليل مشكلات منطقه خود را در اين ميبيند كه «ما اگر بخواهیم ایران را فقط با نام یک قومیت بشناسیم در واقع ایران گسترده و پهناور امروزی را بسیار محدود کردهایم...»، دقيقا در دام اين تبليغات ايرانستيزانه افتاده است و او نميداند كه ايراندوستان هيچگاه چنين سخني نگفتهاند و گمان نميكنم حكومت هم چنين تبليغي داشته باشد. حتا او از احترامي كه ما براي زبان بلوچي و اصولا همهي زبانهايي كه گروههايي از ايرانيان به آنها سخن ميگويند بيخبر است و همچنين با سير تاريخ زبان فارسي ناآشناست كه معترضانه ميگويد: «سایر زبان های موجود در ... کشور [نبايد] قربانی پیشگاه زبانی واحد باشند». هر چند پيش از آن يادآور ميشود: «موافق پر و پا قرص این دیدگاه هستیم که هر کشوری باید زبان ملی و رسمی داشته باشد و در حفظ آن زبان باید تمام ملت آن کشور تلاش نماید».
ما حتا تاكنون تحليل درستي از اصل 15 قانون اساسي ارايه ندادهايم كه اين دوستان اجراي آن را با تلاش دولت براي آموزش زبانهاي بومي يكي ميگيرند. هنگامي كه او كشور سوئد را مثال ميزند كه در آن گروههاي كوچك هم ميتوانند به زبان مادري آموزش ببينند درباره درصد بالايي از جمعيت كشور آمريكا كه اسپانياييزبان هستند و از نظر درصدي هم حتا از تركزبانان ما بيشتر هستند ولي به زبان مادري آموزش نميببينند، آگاه نيست و نشنيده گروهي كه در اين زمينه كوشش ميكردند از نظر قانوني كارشان به آنجا رسيد كه – همانند قانون اساسي كشور ما – تنها ميتوانند به هزينه شخصي اين كار را به انجام برسانند و آموزشگاههاي خصوصي بزنند (چرا كه ورود به چنين موضوعي الزام قانوني ندارد).
ولي به هر رو و به گمان من گرتهبرداري از الگوهاي غربي ما را به جايي نخواهد برد و ما بايد – و ميتوانيم – الگوي خودمان را داشته باشيم كه با عنايت به تاريخمان در آن خردهفرهنگها و لهجهها و گويشها و زبانها پاس داشته شوند... كاري كه تا به امروز كمابيش از سوي خود مردم پي گرفته شده است و من اميد دارم پس از رفع انبوه مشكلات اصليتر جامعه، اين نيازها هم در شكلي منطقي پاسخ بگيرند. به هر رو متن اين سخنراني يعقوب نه تنها سندي بر قومگرايي نيست بلكه نشان از يك فعال اجتماعي دارد كه بايد در تضارب آرا، انديشهاش پرورده شود.
حال ميرسيم به دو پيوند اينترنتي آخر، كه شايد گمراهكنندهترينها هم باشند. يكي تارنگار حماسهي شرق است (http://hemaseshargh.blogfa.com/post-200.aspx) كه در متن كامل خبرش آمده است: «ارگان جندالشیطان عنوان کرده که هرگونه رابطه با یعقوب مهرنهاد را به شدت تکذیب میکند و در عین حال صحبتهای نامبرده در همایش انجمن جوانان صدای عدالت را نیز به شدت محکوم مینماید. شایعات حکایت از آن دارد که یعقوب مهرنهاد علاوه بر طرحریزی جنگهای روانی و تحریک اقوام در حمایت از جندالشیطان، اقدام به جمعآوری اطلاعات و جاسوسی برای گروهک جندالشیطان و چند کشور خارجی میکرده است. وی ارتباطات نزدیکی نیز با چند نماینده مجلس از جمله پشنگ، بامری و فروزش دارد و همچنین به سبب عضویت در شورای مرکزی حزب اعتماد ملی، شاخه سیستان و بلوچستان در بسیاری از جلسات این حزب در تهران، جلسات با مسئولین و نمایندگان مجلس و خانه احزاب و... نیز شرکت میکرده و به جمعآوری اطلاعات و جاسوسی میپرداخته است».
به گمان من، متن اين نوشته خيلي شبيه متنهايي ميماند كه جريانهايي خاص براي حذف كسي آن را تهيه ميكنند، بهويژه اينكه قرار دادن حزب اعتماد ملي كه حزبي قانوني است و سهمي هم در قدرت ندارد در كنار گروهي كه از نامش برميآيد برانداز باشد بسيار شكبرانگيز است... تا نظر شما چه باشد؟ اما اينكه اين فرد در حزب اعتماد ملي بوده، بايد به اين حزب دستمريزاد گفت كه كوچكترين كاري را براي دفاع از وي انجام نداده است.
آخرين مطلب نوشتاري است با عنوان «تا بلوچ زنده است، بلوچستان نمیمیرد!» در تارنگار «تنها 2090» (http://tanha2090.persianblog.ir/). بايد اعتراف كنم كه اين مطلب در نشان دادن تصوير يك قومگراي افراطي از يعقوب هيچ كم ندارد. من اگر اين اندك اطلاعات را در حوزهي مسائل قومي نداشتم و افتخار آشنايي با جوانان ايرانپرست وابسته به تيرههاي ايراني را پيدا نميكردم پس از خواندن اين مطلب قطعا پرونده يعقوب را ميبستم.
اما اين روزها به يمن (!) حضور كساني كه در تاررسانهها (رسانههاي الكترونيكي) به گرگ بودن نياي بزرگ خويش افتخار ميكنند اين آگاهي را يافتهام كه ادبيات اينان را بازشناسم. براي نمونه در يكي از نوشتههاي اينان - كه مانند ديگر نوشتههايشان به سرعت توسط فريبخوردگان همانديششان در فضاي مجازي پخش ميشود – چنان تصويري از استاد شهريار، شاعر بزرگ معاصر ساختهاند كه اگر كسي از عشق آتشين آن شادروان به ايران و جزءجزء فرهنگ و تاريخ و نمادهاي آن (زبان فارسي، زرتشت، كورش، تختجمشيد،...) آگاه نبوده باشد گمان ميكند كه استاد شهريار فردي به غايت قومگرا – و نه قومدوست – بوده كه راه مبارزه با پانفارسيستها (!) را در استفاده از زبان خودشان دانسته و شعر معروف «الا اي تهراني» را در اين زمينه سروده (در حالي كه طرف خطاب اين شعر، متكبران پايتختنشين هستند - كه همه را دست ميانداختند و نَسَب بسياري از آنها هم به قومهاي گونهگون ايراني ميرسد - و نه قومي خاص). اينان كه تا چندي پيش تنها مدافع آذربايجان جنوبي (!) بودند اكنون هوادار ديگر ملتهاي (!) ايران هم شدهاند و حتا كار را به جايي رساندهاند كه خود را در قالب يك عرب يا ... جا ميزنند تا كمبود نيروهاي نويسنده براي آنان را جبران كنند!
دوستان همانديش عزيز من! شايد هم من اشتباه كنم ولي به گمانم بر اين نظر اتفاق داشته باشيم كه: گروههايي آگاهانه سرگرم بلند كردن ديوارهاي جدايي ميان ما هستند. پس طبيعي است كه بايد با آگاهي و دقت بيشتري گام برداريم. به هر رو درود ميفرستم به دوست خوبي كه با عدم انتشار مطلب من باعث شد بر آگاهيام افزوده گردد. اينك اصل مطلب:
به ياد بلوچ ايرانپرستي كه در بند است
آشنايي من با انجمن صداي عدالت زاهدان برميگردد به سال 1382 و نشست سراسري انجمنهاي ملي - تاريخي ايران كه به كوشش هموندان موسسهي كاوهي آهنگر همدان و دبير پرتلاش آن، عليرضا هاديان در هگمتانهي باستاني، نخستين جايگاه پادشاهان آريايي ايران بر پا شد. در آنجا با تني چند از هموندان آن انجمن آشنا شدم و برايم بسيار جالب بود كه بر خلاف شنيدهها با كساني از ديار كهن بلوچستان – كه بر دست انگليسيها دوپاره شده است - برخورد ميكردم كه بسيار ايرانپرست بودند. هرچند دو سال بعد هم در نشستي با همان عنوان كه در شهر باستاني شوشتر و با كوشش ابوالقاسم غلامحيدر و يارانش در موسسهي توفا، برگزار شد با موسسهي آهنگ بلوچِ ايرانشهر آشنا شدم و ترديدهايم در اينباره كاملا به يكسو شد.
بعدها از طريق نشريهي دروني حزب آيندهسازان ايران كه بر دست رامين ناصح و همفريادانش در اهواز تهيه ميشد، بيشتر با صداي عدالت آشنا شدم. برايم مايهي شگفتي و افتخار بود كه يعقوب مهرنهاد، دبير آن انجمن – كه همنام آن دلاور سيستاني بزرگ ايرانپرست است - با حفظ درونمايههاي ايرانگرايانه كمر به مبارزه با كاستيهاي ديار ايرانيان بلوچ بسته و در عين اينكه از رابطهي سنجيدهاي با مسؤولان محلي برخوردار است و از آنان هم در برنامههاي خود دعوت ميكند، اما نقد كوتاهيها را فرو نميگذارد.
در هنگام اوج پيگيريهاي پروندهي ملي سيوند، هنگامي كه شمار بالايي از سازمانهاي مردمنهاد و كانونهاي دانشجويي از سراسر ايران با جنبش دفاع از ميراث فرهنگي اعلام همسويي كرده بودند بارها تلاش كردم تا با انجمنهاي كوشاي ديار بلوچان تماس بگيرم، اما دريغ! رويدادهاي دهشتافكنانهي (تروريستي) رخ داده در آن سرزمين، راه را بر هر گونه تماسي بسته و فضايي امنيتي بر آن ديار حكمفرما شده بود.
به گمان من اگر برخورد حكومت با چنين رويدادهايي به بستن فضا منجر شود، اين دقيقا اجراي خواست دهشتافكنان و تروريستهاست. يعني اگر ما بر مردمي كه در مسير تندباد سهمگين تبليغات قوميِ فرصتطلبانِ ضدحكومت هستند سخت بگيريم، سوخت آن حركتها را بيشتر كردهايم و بر دامن اختلافها افزودهايم. ميتوان در اين سالها نمونههاي بسياري را آورد: از جمله بسته شدن فضا بر روي عربزبانان ايران، به صورتي كه آن شمار از ايراندوستاني هم كه در ميانشان است بهخاطر چند برخورد نادرست از سوي ما و از سوي ديگر وجود انبوه شبكههاي ماهوارهاي عربي كه به شدت عليه ايران و ايراني تبليغ ميكنند و همچنين همراهي ديگراني كه سر در آغوش حكومتها و جريانهاي ايرانستيز – و نه الزاما مخالف با حكومت ايران – دارند ناخواسته به آنسو گرايش پيدا ميكنند. و طبيعي است اگر حكومت به بقاي درازمدت خود ميانديشد و بازيچهي سياستهاي تاريخيِ انگلستان در اين منطقه نيست بايد اين نكتهها را از نظر دور ندارد.
به هر رو، اكنون كه ديگر نشستهايي براي انجمنهاي ملي- تاريخي ايران وجود ندارد، موسسهي كاوهي آهنگر با حكمي تعطيل شده، موسسهي توفا فعاليتهايش را منحصر به زمينهي تخصصياش يعني نمايش كرده است (البته جشنوارهي تآتر ايرانزمين هم كه غلامحيدر دبير آن بود، متوقف شده)، حزب آيندهسازان ايران در قالب سازمان مردمنهاد كانون آيندهنگري ايران به كار خود ادامه ميدهد و خبري هم از سازمانهاي مردمنهاد ديار بلوچ نيست، خبردار شدم كه يعقوب ماههاست در زندان است. نميدانم جرمش چيست ولي نيك ميدانم كه آن جوان برومند دل در گرو ايران دارد، نبايد كاري بكنيم كه همانندان او از اين ايمان خود دست بردارند...
به اميد رهايي او از بند و از سرگيري برنامههايش – با همان شور و با همان ايمان به بهسازي ايران – متن نامهاي را كه او سالها پيش به امين محمودي - دبير پيشين انجمن فرهنگي ايرانزمين (افراز) - نوشته بود تقديم خوانندگان [...] ميكنم تا كاملكنندهي شناختمان از ايرانبانان سراسر اين كهنسرزمين پهناور باشد. از لابهلاي سطور اين نامه كه بيانگر نگاه هوشمندانهي يعقوب است ميتوان نگراني او از اوضاع ايران و بيتوجهيهايي را كه نسبت به پاسداري از نياخاك ورجاوندمان ميشود حس كرد. بهدرستي كه او از نسل قهرماناني همچون هَمَل است كه زندگياش را پاي دفاع از مرزهاي ايران در برابر پرتغاليهاي متجاوز گذارد. و به اميد آن روز كه نه تنها بلوچهاي درون ايران از همهي حقوق شهروندي برخوردار شوند و آنجا دياري آباد گردد بلكه ما بتوانيم ياريگر همخانمانان بلوچمان - در آنسوي مرزهاي استعمارساخته - هم باشيم.
گفتني است، امين محمودي - مخاطب نامه - كه خود از كُردان كرمانشاه است آن موقع در زاهدان دانشجو بود. او با شكل دادن انجمن بيستون در آنجا، هر از چند گاه با برپايي همايشها و شب شعرهايي با ياري دانشجوياني از سراسر ايران، بهويژه بلوچها، دين ايرانپرستانهي خود را به اين خاك اهورايي ادا ميكرد. اين نامه برميگردد به همايشي كه انجمن بيستون دربارهي خليج فارس برگزار كرده بود.
بهنام او که ايران را آفريد
برادر و همفرياد آزادانديش و ميهندوست؛
جناب آقاي امين محمودي
بدان که:
همه عالم تن است و ايران، دل / نيست گوينده زين قياس خجل
چون که ايران دل زمين باشد / دل ز تن به بود يقين باشد
مطلع گشتم که جنابعالي به عنوان يک ايراني اصيل ميهندوست اقدام به برگزاري چندين برنامه شب شعر در جهت پاسداري و صيانت از مام ميهن نمودهاي؛ بنده به عنوان يک همفرياد از احساسات پاک و تلاشهاي بيدارگرايانهات تقدير و تشکر مينمايم و از اينکه در مقابل عمل ناشايست موسسه نشنالجئوگرافيک ساکت نماندي و به رسالت ايراني بودنت عمل نمودي نيز سپاسگزارم.
اما فراموش نکنيم که بايد واقعبينانه به مسايل نگريست. آيا فکر ميکنيد با اعتراض به موسسهاي غيرايراني و يا به کشورهاي عربي و مقصر قلمداد کردن آنها در اين ماجرا مشکل حل خواهد شد؟
آيا بايد از کشورهاي بيگانه انتظار داشت که حقوق ما را رعايت کنند و براي هويت و مليت ما ارزش قايل شوند در حالي که خود، پايهگذار و زمينهساز اين تغيير نامها بودهايم؟
محمودي عزيز؛ استفاده از نام مجعول خليج عربي در کشورهاي عربي از زمان رياست جمهوري جمال عبدالناصر در مصر باب شد که در زمان خود رهبر جنبش ملي جهان عرب به شمار ميرفت. پس از آن کمکم با گسترش پانعربيسم اعراب سعي بر آن داشتند تا براي خود تمدن بسازند!!
اين تمدنسازي از معرفي مفاخر علمي و فرهنگي ايراني بهنام دانشمند عرب (!) شروع شد (مثلا خيام شد الخيام) تا تغيير نام خليج پارس و اعلام خوزستان به عنوان يکي از استانهاي عربستان! و به تازگي نيز معرفي هنر مينياتور به عنوان هنر عربي (!) در نمايشگاههاي پاريس! و اين همه در حالي اتفاق افتاده که ما حتي صدايمان هم در نيامد و براي ايجاد همبستگي، پيشنهادِ دانشمندِ مسلمان و خليجِ اسلامي را داديم که البته عربها را قانع نکرد! و تازه بعد آمديم و درخواست عضويت در کنفرانس کشورهاي عرب را داديم تا آن هم با تحقير رد شود!!
جاده را خودمان هموار ميکنيم و بعد که بيگانه به مقصد ميرسد فريادمان بلند ميشود که چرا؟!
و پس از آن است که بايد شاهد شويم، مراسم ملي ايرانيان بهنام کشورهاي ديگر ثبت شود. زرتشت بهنام تاجيکستان ، داستانهاي هزار و يکشب بهنام آلمان... و ناگهان مراسم نوروز ايراني، مدعياني از راه رسيده چون ترکيه و روسيه و قزاقستان و... پيدا کند!
بزرگترين شخصيت تاريخ ايرانزمين، کورش بزرگ را فراموش ميکنيم آنهم در حالي که سازمان ملل روز 7 آبان (روز ورود کوروش به بابل و صدور منشور حقوق بشر کوروش) را روز جهاني کوروش اعلام ميکند و در مقر سازمان ملل و کشورهاي ديگر به ياد وي مراسم بزرگداشت برگزار ميشود.
اما در موطن او، ايرانزمين، خبري نبود و تنها انعکاس آن، واگويه کوتاهي از برگزاري مراسم بزرگداشت در سازمان ملل، آن هم در يکي دو روزنامه کشور بود که به سادگي تمام گذشت.
کوروش بزرگ، نخستين تئوريسين حقوق بشر جهان، در ميهن خود ايران، چنان غريب بود که گويي هيچگاه در اين سرزمين وجود خارجي نداشته است! اينجا بايد به چه کسي اعتراض کرد؟ به کدام موسسه؟ به کدام سازمان؟ آيا خود را گم نکردهايم...
اما بدان که:
ما امانتدار تاريخيم
ما امانتدار تاريخيم؛
دستمان بسته، پايمان خسته، ليک
گوشهامان تيز، چشمهامان باز
تا مگر پيکي در دهد آواز!
ما امانتدار تاريخيم؛
در گلوي بشکستهمان
فرياد تنگناي ظلم و استبداد
در دهان يخ بستهمان
گفتار زمهرير قرنها بيداد
خشک شد بر گونههامان اشک
بس در اين ويرانه موييديم
ما امانتدار تاريخيم؛
پشت ما مجروح هر شلاق
پيکر ما زخمي هر تير
قلب ما آماج هر رگبار
پاي ما در بند هر زنجير
همصدا با هر صداي «درد»
همنوا با هر نواي «داد»
ما امانتدار تاريخيم؛
شانه از بار تعهد خم
دوستدار عالم و آدم
پاسدار حرمت انسان
متکي بر دانش و ايمان
زين سبب چون چاوشان راه
هر قدم سنجيده بايد رفت
هر سخن فهميده بايد گفت
در ميان جمع «نامسئول»
در قبال خيل «ناآگاه»
با تقديم خالصانهترين احترامات فائقه
مخلص شما: يعقوب مهرنهاد
30/11/83
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 0:50  توسط علیرضا افشاری
|
