نقد کارنامهی انجمن در سالهای 87-1384
در سه بخش پیشین گفتوگو، آقای افشاری از چگونگی شکلگیری انجمن افراز و سپس، تلاشهای بنیادگذاران و هموندان نخستین انجمن - به قول خودشان نسل اوّل انجمن - در پیگیری آرمان و هدفهای آن سخن گفتند. کلام ایشان به اینجا رسید که زمینه برای ورودِ انجمن به سطوح بالاتر و حرفهایتری از تلاش، آماده بود ولی در سالهای بعد، آنگونه که باید از تجربهها برداشت نشد و فرصتهای چندی از دست رفت. دلایل ایشان و نقدشان بر عملکرد انجمن را در پی میخوانیم با یادآوری این نکته که برای گسسته نشدن و در عین حال کوتاه کردن بحث، باز به حذف پرسشها اقدام کردیم، و همچنین این که، پذیرای نقدها و نظرهای شما بر این گفتوگو - که بخش پایانیاش تقدیمتان میشود – هستیم، بهویژه از سوی دوستانی که توضیحاتی برای سخنان آقای افشاری دارند.
نخست بگویم، در خردههایی که قصد دارم بگیرم، هیچ قصد ناراحت کردن کسی را ندارم و پیشاپیش از دوستانی که ممکن است از سخنم دلخور شوند، عذر میخواهم. قصد من، تنها به جهت شفاف کردن فضا و نشان دادن راهی برای آینده است که امیدوارم مفید واقع شود.
سخن به انتخابات شورای مرکزی و بازرسِ چهارمین سال انجمن رسیده بود. برای پیشبرد کارها و از دست نرفتن تجربهها، پیش از مجمع عمومی و پس از رایزنی با خانم مشعوف، به تنی چند از چهرههای جوان، فعّال و هماندیش انجمن، پیشنهاد نامزدی در انتخابات را دادم. تنی چند از آنها، به دلیل نپسندیدن فضای انجمن، درخواستم را نپذیرفتند از جمله آزاده جمالی – دبیر همایش جشن اسفندگان در اسفند 1382 و امین کریمی، سرپرست نشستهای تاریخ معاصر در پاییز 1383 – و برخی از کسانی هم که پذیرفتند، نتوانستند رای بیاورند. یکی از آنها که من دوست داشتم در شورا میبود و شاید به این دلیل که چون خودم در هیأترییسهی مجمع بودم، نتوانستم برایش تبلیغ کنم، تیرداد بنکدار بود؛ جوانی خوشفکر و ایراندوست که دانشجوی علوم سیاسی بود و مدیریت همایش «کودتای 28 امرداد» انجمن را در سال پیش از آن، بر عهده داشت. دیگری، محمد مولانا دانشآموختهی حقوق بود که بهواسطهی آشناییای که داشت توانسته بود دو استاد را برای برنامههای انجمن دعوت کند: دکتر جلالینایینی و دکتر سلیم. همچنین عباس احمدی که یک فعال انجمنی (انجیاویی) بود و خود وی مدتی پیش از آن، دبیر انجمن محیطزیستی «حامیان زمین» بود، تنها توانست در فهرست جانشینها (علیالبدلها) قرار گیرد. اما مسعود لقمان وارد شورا شد و همچنین دکتر سارا عزیزی که آنهنگام دانشجوی رشتهی دندانپزشکی بود. یادم هست که پیش از انتخابات با سارا که مسؤولیت امور مالی انجمن را داشت و در عین حال خواهرزادهی دو هموند قدیمی انجمن و دوستان خوبم، رضا و محمد اباذری بود، به این دلیل که به گمان من حضور یک هموند باسابقه در شورای جدید لازم بود، صحبت کرده بودم و او نپذیرفته بود که نامزد انتخابات شود ولی درون مجمع عمومی نظرش برگشت. لیلا آریانپور هم بازرس انجمن شد، در حالی که از نظر من بهتر میبود که لیلا در شورای مرکزی باشد و سارا، بازرس. به هر رو، من از برآیند کلی راضی بودم و بهنظرم گروهِ توانمندی در شورای مرکزی و بازرسی بود، اما شوربختانه نتیجهای که میباید حاصل نشد. به چند تا از دلایلی که بهنظرم میرسد اشاره میکنم و بعد نقدهایی را که در خاطرم هست، عنوان میکنم.
یکی از مهمترین نکتهها برای برخی ناتوانیهای انجمن، کمصبری و کمتحملی دوستان است. شاید این موضوع به جوانی برگردد (چون دستکم خود من، هنگامی وارد عرصهی کوششهای انجمنی شدم که برخی ویژگیهای آن دورهام – در برخورد با شماری از افراد آگاه و مؤثر - تعدیل شده بود). اما برخی مواقع در میان همین جوانان، چهرههای بردباری یافت میشود که مرا در درستی این نظریه دچار تردید میکند.
بیشتر توضیح میدهم. در این سالها تقریباً بسیاری از نیروهای جوان ایراندوستی را که میشناسیم و اکنون در فضای مجازی یا واقعی، کماکان فعال هستند – یا تارنما و تارنوشتِ خوب و قابلتوجهی دارند یا حتا انجمنی را به راه انداختهاند و یا دستکم از مروّجان اندیشهی ایرانپرستی هستند – در دورهای، گذرشان به افراز افتاده است؛ یا هموند آن بودهاند یا در برنامههایی شرکت داشتند. خُب، این خیلی آرمانی است که توقع داشته باشیم همهی آنها زیر سقف افراز مانده و همکاری داشته باشند، ولی به گمانم این هم ضعف بزرگی بهشمار میآید که تا این حد ریزش نیرو داشته باشیم.
واضحتر میگویم، اگر از مجموعهای ریزش طبیعی نیرو بگذریم، – که در هر انجمن و گروهی پیش میآید – در اثر رفتارهای خودپسندانه و خودمحورانه از یکسو، و زودرنج و راحتطلب بودن از سوی دیگر، نیروهای بسیاری از انجمن رفتند که بودنشان در آن شدنی بود. وقتی که نیروهای تازه به شورا میآیند نگاهها و برنامههایی آرمانی دارند و میخواهند همهچیز را ویران کنند و از نو بسازند، از اینرو نه تن به رایزنی برای بهره بردن از تجربهها میدهند و نه کوچکترین مخالفتی را برمیتابند (البته این را میپذیرم که ما شیوهی نقد کردن را بلد نیستیم و بسیاری مواقع، نقدمان را بهگونهای عنوان میکنیم که به دیگری بر بخورد و واکنش بد نشان دهند). به این ترتیب، نیروهای تازه هم با کمترین برخوردی و کوچکترین تنشی، به خود میگویند: «همهی افرازیها اینگونه هستند!» و انجمن را ترک میکنند. به یقین میگویم، اگر نیروهای خوبی که در این سالها در انجمن بودند کمی صبر به خرج میدادند و زود میدان را خالی نمیکردند ما اکنون مجموعهای بینظیر از جوانان ایرانپرست را داشتیم که میتوانست در این عرصه بهتر و مفیدتر خدمترسانی کند. یادم هست در انتخابات دیگری - پیش از مورد یادشده - سام شیخالاسلامی که از جوانان آگاه بود پس از آن که برای حضور در شورا رای نیاورد از انجمن کناره گرفت. در همان هنگام هومن اسکندری هم بود که هر چند اکنون در مواردی همکاری داریم ولی به خاطر اختلاف سلیقه با یکی دو هموند شورای مرکزی از کوششهایش در انجمن کاسته شد که طبیعتاً همسر وی، آزاده هم همان راه را رفت. همین دوستانی که پیشتر نام بردم نیز پس از رای نیاوردن در انتخابات کمکم از فضای انجمن دور شدند، کما این که مسعود لقمان نیز پس از حضوری چند ماهه – در حالی که برگزاری جشن موفق خردادگان در دانشگاه تهران، در دورهی حضور او در شورا رقم خورد – آن را ترک کرد. به گمان من این دوستان نگاهی آرمانی به کار گروهی و انجمن داشتند، از اینرو به گمان آن که قدر آنها دانسته نمیشود و یا این که همسخنی نمییافتند بهسرعت سرخورده میشدند در حالی که اگر ایستادگی میکردند، کسان دیگری هم به یاری آنها میآمدند، اما نکردند و آن دیگران هم، هنگامی که آمدند باز تنها بودند و باز بهسرعت نومید شدند و این دور باطل ادامه یافت.
من در این سالها استثناهایی را دیدم که صبورانه ماندند، و به گمان من تنها راه برونرفت قطعی از وضعیت کنونی جامعه هم همین است؛ ما اگر نتوانیم در انجمنی کوچک، یکدیگر را تحمل کنیم و برای بهبودش بکوشیم، چگونه خواهیم توانست جامعهای را بسازیم؟ یکی از کسانی که از پایداریاش لذت بردهام، دوست خوبمان بهرام روشنضمیر است. کسانی که با اندیشههای ما آشنا باشند میدانند که من با او در برخی مسایل تاریخی، اختلافنظرهای بسیاری دارم، اما این که او با وجود انبوه کارشکنیهایی که علیهاش بوده است، انجمن را ترک نکرده و همچنان فعالانه کوشش خود را دنبال کرده، شایستهی تحسین است.
من – بر حسب تجربه - راه حل چنین مسایلی را در آموزش میبینم و این که ما باید دورههایی را برای آشنایی با کارِ گروهی برای تازهواردان بگذاریم.
دیگر موضوع، گسستگی تلاشها در انجمن است. شوربختانه شورای مرکزیای که اشاره کردم و آنهنگام سارا عزیزی دبیرش بود، چندان تلاش نکرد از تجربهها بهره ببرد. اینگونه بود که برخی برنامههای انجمن که به نوعی جزو شخصیت آن شده بودند، دچار کاستی و سپس توقف شدند. برنامههای ماهانهی انجمن که امکانی بودند تا هموندان یکدیگر را دیده و هموندان جدید در فضای کاری انجمن قرار گیرند پس از دو سه نشستِ ضعیف، متوقف شد. در حالی که شمار بالایی از استادان خبره – در دنبالهی کوششی که شکل گرفته بود - بودند که میتوانستند و حتا علاقه داشتند در فضای انجمن سخنرانی کنند (من برخی از آنها را در مواردی که طرف مشورت قرار گرفتم، به انجمن دعوت کردم).
همین نبود برنامهی ماهانه، بعدها باعث شد هنگامی که انجمن، به درستی، کارگروههای خود را فعال کرد – و این یکی از کوششهایی بود که در راستای زمینهسازیهای پیشین بود و زمان برای پیادهسازی آن فرا رسیده بود – دچار معضل بزرگی شود و آن، عدم شناخت هموندان یک کارگروه از هموندان کارگروه دیگر بود که در نهایت باعث برخی صفبندیها در انجمن شد. البته یکی دو بار تلاشهایی برای از سرگیری نشستهای ماهانه شد که شوربختانه نیمهکاره رها شد. ممکن است برخی دوستان، دلیلِ نداشتن جا را بیاورند. هر چند بهشخصه – بنا به دلایلی - چنین برهانی را نمیپذیرم، اما میتوانم به انبوه نشستهای مناسبتی و جشنهای بزرگ انجمن اشاره کنم و بپرسم، چرا در حالی که نشستهای ماهانه – یا چیزی شبیه آن – برپا نمیشد ما اقدام به برگزاری آن برنامهها میکردیم؟ این دقیقاً مانند سه حلقهی یک زنجیر است که حلقهی میانه وجود ندارد و بعد ما انتظار داریم که زنجیر به هم پیوسته باشد! بهباور من، اولویت با شکل دادن حلقهی میانی بود. اینگونه بود که انجمن تصویر مقتدرانهای را از خود به نمایش میگذاشت اما هنگامی که انبوه نیروهای علاقهمند به درون انجمن راه مییافتند، پس از چندی دچار سَرخوردگی شده، آن را ترک میکردند.
روند ثبتِ وقایع و کوششهای انجمن نیز متوقف شد، در حالی که بسیاری از دوستان با شیوهی کار - در پیش از آن - آشنا بودند؛ در سخنرانیها، ضبط صوتی و تصویری و تبدیل سخنرانی به متن و سرانجام ویرایش آن توسط فردی خبره و سپس، تصحیحش توسط خود استاد و در نهایت چاپ شدنش در خبرنامهی انجمن، و در سفرها و کلاسها، نوشتن گزارشی از آن به همراه عکس – که بسیاری از آنها در نامهی افراز و بعد در خبرنامهای که سه شمارهاش منتشر شد، به چاپ رسیده بود. حتا خود من در نشستهایی در شورای مرکزی پیشین، این روند را توضیح داده بودم که در صورتجلسهها ضبط شده بود. به گمانم، ثبتِ کوششها از مهمترین بخشهای کار یک انجمن است تا همیشه پروندهای برای بازنگری وجود داشته باشد و متأسفانه این روند یا متوقف شد یا به سطح بسیار نازلی رسید. یادم هست هنگامی که میخواستم در نامهی افراز – تنها به این خاطر که رشتهی امور از دست نرود و فراموش نشود – کارنامهی انجمن در سال 1385 را ثبت کنم، دبیر انجمن نتوانست آن را کامل در اختیارم بگذارد و به زحمت توانستم به یاری دبیران گروهها آن را کامل کنم، با این حال زمانِ دقیق یکی دو برنامه هرگز مشخص نشد.
اما بدترین بخش این سلسله کوتاهیها به نظر من در قطع شدن ارتباط «نامهی افراز» با انجمن بود. نامهی افراز یکی از معرّفهای جدّی و مهم انجمن به دیگران بود و حتّا بسیاری از استادان بهواسطهی آن، شناخت مثبت و نیکی از انجمن داشتند – که گواهاش، برخوردِ شماری از استادان با هموندانی از انجمن بود که برای دعوت آنها به برنامهای، نزدشان رفته بودند. به هر رو، در سال 1384 قصد داشتم مدیریت آن را به مسعود لقمان که دانشجوی ارتباطات بود و نشریهای دانشجویی را هم سردبیری کرده بود، بسپارم اما همانطور که اشاره شد، وی پس از سه ماه حضور در شورای مرکزی، از انجمن کناره گرفت. چون فرد شایستهای را در انجمن سراغ نداشتم پس از هماهنگی با دبیر وقت، خودم سردبیری آن را ادامه دادم. ایشان طبق روال، پیش از چاپ، متن نهایی را دید ولی شوربختانه در کمال شگفتی به بهانهی آن که سیاسی است (!) – آن هم در آن مرحله که کار تمام شده بود - با چاپش مخالفت کرد. رایزنیهای بعدی با شورای مرکزی هم فایدهای نداشت و آنها اصرار داشتند خود، مدیریت کار را بر عهده بگیرند و نوشتههای بعضاً ضعیف شماری از هموندان را در آن بگنجانند. توضیح دادم که «برای تمرینِ هموندان، خبرنامهای تعریف شده است که شما حتّا یک شماره از آن را هم منتشر نکردهاید. موضوع افشاریِ نوعی نیست، شما چند شماره خبرنامه را منتشر کنید من هم کمکتان میکنم، اگر سرپرست آن به درجهای از خبرگی رسید، آنگاه نامهی افراز را هم شما منتشر کنید. اما در این هنگام که این نشریه، شماری خوانندهی پروپاقرص در سراسر کشور و از انجمنهای مختلف و حتا استادان دارد که به آن، نگاهی تحسینآمیز دارند کار بخردانهای نیست که دچار اُفت کیفیت شود. از سویی دیگر، اگر انتشار آن به این شکل ادامه یابد، آبروی انجمن است». گفتوگو افاقه نکرد و من مجله را با پروانهی «انجمن دوستداران میراث فرهنگی افراز» به چاپ رساندم [گفتنی است این انجمن را هم در پی عدم شکلگیری شورای مشورتیِ تصویبشده در مجمع عمومی دوم – 1382 - به یاری شماری از یاران قدیمی انجمن شکل داده بودم تا خلاء به کار نگرفته شدن این نیروهای علاقهمند در انجمن را پر کند. البته تلاش داشتم تا جدایی میان دو انجمن احساس نشود از این رو شورای مرکزی انجن افراز را در جریان تمام امور گذاشته بودم و حتا دوست داشتم «نشانِ» انجمنها یکی باشد و انجمن دوستداران – که به بنیاد افراز معروف شد - کارهایی را برعهده گیرد که از توان انجمن افراز خارج است، یا ممکن است شائبهی سیاسی بودن را برای شماری از هموندان جوان پیش بیاورد (مانند همان مجلهی اشارهشده!)، که شورای مرکزی با یکی بودن نشان نیز موافقت نکرد]. شاید در همینجا بایسته باشد اشاره کنم که مدتی بعد از آن گفتوگو، در برنامهی «بزرگداشت آذربایجان» که انجمن برگزار کرد و برای آن، ارشیا لشگری با من رایزنی کرد و استاد کاوه بیات را برای سخنرانی دعوت کرده بودیم، خبرنامهای به نام انجمن منتشر شده بود که بسیار ضعیف بود، به طوری که بعدها من نقدی بر آن را از یکی از مهمانان آذربایجانی برنامه گرفتم که هر چند در برخی مسایل کلی، پاسخگویش بودم ولی ایرادها و ضعفِ آن خبرنامه را نمیشد پوشاند. به جز این – تا هنگامی که «سورا»ی افراز درآمد – انجمن تنها به انتشار ویژهنامههایی در برخی برنامههایش بسنده کرد که نقد آنها و همچنین نقد خودِ «سورا»، جُستاری دیگر را میطلبد، و امیدوارم همهی این نشریهها در بایگانی انجمن ثبت و ضبط شده باشند.
مشکل نامهی افراز، دو بار دیگر هم رخ داد. چون «نامهی افراز» را از آنِ انجمن افراز میدانستم و تلاش میکردم در آن، خلاءهای کاری انجمن – از جمله ثبت کوششهای انجمن - را بپوشانم برای شمارهی بعدی آن، دبیر بعدی انجمن، امین محمودی را در جریان امور قرار دادم که از آن استقبال کرد. باز مجله آماده شد و حتا خود امین هم با خواندن آن، در ویرایشاش یاریام کرد ولی باز در هنگام نهایی به خاطر پارهای اختلافهای کاری که میان او و دیگر هموندان شورای مرکزی بود، آنان زیر بار تصویبِ مجله نرفتند و باز مجله به نام انجمن دوستداران به چاپ رسید. اگر بخواهم این موضوع را مانند کنم به وضعیت کلانی که در این سالها بارها نمونهاش را دیدهایم، میشود اینگونه بیانش کرد که «به خاطر رقابتهای جناحی، منافع ملی قربانی شد!»، در حالی که تقریباً همهی هموندان شورا میدانستند که نامهی افراز، چگونه آماده شده است و برخی از آنان بارها از آن مجله، تعریف و به من، اظهار دوستی کرده بودند. آخرینِ این مشکلها هم برمیگردد به تأیید احسان کرمی، دبیر کنونی افراز که باز هم اکثریت هموندان شورای مرکزی، دلایلی از همان نوع را بهانه کردند. البته من هنوز شمارهی جدید را منتشر نکردم و به احتمال زیاد – با توجه به مشغلهی کاریای که دچارش شدم - آخرین شمارهای خواهد بود که منتشر میکنم و امیدوارم «سورا» به گونهای راه کمال را بپیماید که بتواند جانشین شایستهای برای آن باشد.
در تمام این سالها – که میشود گفت بیش از بیست بار انجمن برنامههایی برگزار کرد که در آنها به تقدیر از استادان و یا هنرمندان دعوتشده پرداخت - حتا برای یکبار هم از پیشکسوتان دعوتی به عمل نیامد تا برای برنامهی تقدیر بر روی جایگاه بیایند. این موضوع بهقدری تصویری نازیبا از انجمن نشان میداد که پس از برنامهی جشن تیرگان امسال، استاد صادقی، گلایهوار از من پرسید چرا در آنهمه تقدیر و تعارف افرازیان از یکدیگر، نام و یادی از شما نشد؟ اینگونه است که انجمن، بدون پیشینه جلوه میکند. برای این که سوءبرداشت نشود – چیزی که ما در آن استعداد فراوان داریم - تأکید میکنم اصلا منظورم اشاره به خودم نیست، بلکه این اعتبار انجمن است که به پیشکسوتان خود احترام میگذارد و قطعاً از انجمن، تصویر زیبایی نزد مهمانان خواهد گذارد و هموندان جدید هم، احترام گذاشتن را فرا خواهند گرفت و آشکار است که روزی خود آنها به در قامت هموندی قدیمی درخواهند آمد.
همچنین چند باری پیش آمد - آنگونه که باید - احترام استادی بهجای آورده نشد. نکتهای اینجاست، و آن این است که در فرهنگ ما، از هر کسی حتا اگر اندکی یاد بگیریم باید احترام او را نگه داریم. استادانی بودهاند که انجمن را در کارش همراهی کردند یا برخی چیزها را از آنها یاد گرفتهایم، حال اگر به هر دلیلی سخنی یا موضوعی را از استادی شنیدیم که با آگاهیهای ما هماهنگ یا همخوان نبود نباید او را طرد کنیم یا احتراماش را بهجای نیاوریم. نخست این که شاید سخن او حکمتی داشته باشد، ولی به فرض که اشتباه کرده باشد، حتا اگر ما بتوانیم با پژوهش نظر او را رد کنیم – که این خود، کار سادهای نیست، و تازه استادان و افراد صاحبصلاحیت دیگر باید دربارهی کار ما داوری کنند – باز نباید این موضوع دستآویزی برای کمترین بیاحترامی باشد. هنگامی که ما میخواهیم کاری فرهنگی کنیم و فرهنگ ایرانی را به نوجوانان و جوانان نشان دهیم باید تلاش کنیم نخست، خودمان الگوی صحیحی از رفتار نیک ایرانی باشیم و البته این کار، دشوار است ولی الزامی است.
در دوران نخست انجمن، تلاش وافری شد تا با دیگر انجمنهای هماندیش یا نزدیک در سراسر ایران ارتباط برقرار شود. به گمان من این جزو بایدهای انجمنی است که نگاهی ملی دارد. ما چگونه میتوانیم داعیهی ایران و باشندگانش را داشته باشیم ولی با همان باشندگان – که طبیعتاً در سطح ما، همان انجمنهای همسو در شهرستانهاست – پیوند نداشته باشیم؟ تلاشهای اولیه، هنگامی به بار نشست که دیگر نسل اول انجمن، فاقد جایگاه در آن بودند و شوربختانه دوستان مسؤول بعدی، کمترین همراهی را هم در این موضوع دریغ کردند. به یاد دارم هنگامی که «شورای هماهنگی انجمنهای ملی» شکل گرفت من برای نشستهایی که در همدان و شوشتر برگزار میشد و از افراز دعوت به عمل میآمد از دوستان شورای مرکزی خواستم تا به همراه هموندان راهی سفر شوند، که نشدند. هر چند در هر برنامه با یک یا چند تن از دوستان افرازی حضور پیدا کردم ولی در نشستهای ستادی شورا، همواره عنوان میکردم که من نمایندهی رسمی افراز نیستم و از سوی آنان سخن نمیگویم، و البته در برابر پرسششان پاسخی نداشتم. تنها برنامهای که افراز همراهی کرد، برنامهی شب چلهی سال 1384 در نیاسر بود.
در سفرهای انجمن تا جایی که امکان داشت میکوشیدم دیداری با انجمنهای بومی هم داشته باشیم و یا امکان ارتباط با آنان را در اختیار دوستان میگذاشتم، اما این کار آنچنان که باید مورد استقبال قرار نمیگرفت و در سفرهایی که من نبودم، این ارتباط برقرار نمیشد. در آییننامهی گردشگریای که با مسؤولیت محمدرضا اباذری تدوین شده بود، دو بند از شش بند هدف آن ویژهی همین موضوع بود: «آشنا شدن با خرده فرهنگهاي ايراني و مردمان جاهاي مختلف ايرانزمين» و «برقراري ارتباط با انجمنهاي مردمي». در حالی که مدتها بعد شنیدم که آییننامهی گردشگری در حال تدوین است! گویا هر گروه جدیدی که شکل میگرفت آییننامهای جدید را نیز سروسامان میداد، دقیقاً مانند دیگر بخشهای اداری مملکت که در هر دولتی، از صفر شروع میکنند به تجربه کردن! در بخش شرطهای آن آییننامه هم، از جمله آمده بود: «فيلم و موسيقي مناسب (تفريحي و آموزشي) تدارك ديده شود» در حال که در چند سفر اخیر شاهد بودم که بارِ آموزشی سفرها بسیار کمرنگ شده و تا حد سفرهایی کاملاً تفریحی پایین آمده است.
در این مدت، نسبت به امکانات و ارتباطهای جنبی انجمن بیتوجهی کامل شد. برای مثال، به کلاسی که توسط «سرای مهر» برگزار شد، اشاره میکنم. با آقای ساسانی، مسؤول آن سرا، در نخستین نشستی که از استاد محمودی بختیاری دعوت کرده بودیم، یعنی در سال 1382 آشنا شدیم. ایشان تجربهای طولانی در برگزاری نشستهای فرهنگی دارند، یعنی از هنگامی که آگاه شدند کوششهای سیاسی بدون زمینهسازیهای فرهنگی حاصلی نخواهد داشت. از اینرو نزدیک به سه دهه است که با توجه به ارتباطهای خوبی که با استادان برجسته دارند، نشستهایی فرهنگی را با دعوت از جوانان علاقهمند سامان دادهاند. ایشان در پی آشنایی بیشتر با انجمن افراز و این که هدفها را یکی و راه را همسو دیدند تا جایی که میتوانستند یاریگر انجمن بودند. آشنایی انجمن با آقای دکتر میرعابدینی و سخنرانی دکتر دادبه و دکتر اسلامیندوشن در انجمن و همچنین نشستهای انجمن در آموزشگاه ماربین، حاصل یاریهای آقای ساسانی بود. ایشان پس از سالها برگزاری دورههای شاهنامهخوانی و عرفان در شاهنامه، قصد کردند نشستهایی را پیرامون آشنایی با حافظ برگزار کنند. بهخاطر سابقهی آشنایی با افراز و این که بسیاری از فعالان پیشین آن را از نزدیک میشناختند این فرصت و افتخار را به هموندان انجمن افراز دادند تا از این برنامه بهره ببرند آنهم با دعوت از استاد صاحبنام و از مفاخر ادبی کشورمان، آقای دکتر دادبه. بانو سیما مشعوف به خاطر ارتباطهای دو سویه با انجمن و آقای ساسانی، مسؤول هماهنگی شدند. طبیعی بود که انجمن افراز از این فرصت طلایی (که هم محیطی دوستانه داشت و هم دردسرهایی برای تهیه جا و یا پذیرایی وجود نداشت) بهره ببرد و نه تنها هموندان کارگروه ادبی، بلکه همهی هموندان جدّی انجمن را ملزم به حضور در این کلاسها کند و این کلاس را از آنِ خود ببیند. حتا شاید میشد از این فرصت بهگونهی نشستی ماهانه برای انجمن بهره برد. اما حاصل چه شد؟ در سه نشست نخست، تنها چند نفر به برنامه آمدند بهطوری که برخی یاران برای پر شدن کلاس، دست به دامن کسانی خارج از انجمن شدند. من واقعاً نمیدانم دوستان برای همکاری ضعیفشان چه استدلالی داشتهاند. این برنامه در حالی که آقای ساسانی خود را هموند افراز و جزو خانوادهی آن میداند، میتوانست در کنار دیگر برنامههای انجمن باعث پویایی بیشتر آن شود، دیگر چه رسد به آن که بسیاری از هموندان به هر دلیلی – نداشتن جا، تشکیل نشدن کارگروه، اختلافهای درونی و ... – در دورههایی، بازدهی و کارایی مثبتی از انجمن ندیده بودند.
به این ترتیب، انجمن گام به گام نه تنها از دستآوردهای پیشین فاصله میگرفت، بلکه از هدفهایش هم دور میافتاد. تازهواردان در انجمن آن گونه که شایسته بود جذب نمیشدند و انجمن تقریباً تبدیل شده بود – و شاید هم هست – به محفلی برای شماری دوست. بسیاری از کسانی که نسل دوم انجمن هستند آگاهند که من با چه میزان از پیگیری، آنها را به درون انجمن آوردم؛ هنگامی که در درون تالار تنها نشسته بودند، با این که در بسیاری برنامهها – بهویژه در سال نخست و تا حدودی سال دوم – خودم گرداننده بودم، میکوشیدم آنها را با کسانی از انجمن آشنا کنم که بهنظرم با هم میتوانستند نزدیک شوند. اما در سالهای اخیر دیدهام که چنین اتفاقی بهندرت رخ داده. گردانندگان انجمن، وقت خود را با کسانی که میشناسند میگذرانند نه با نیروهای جدید. حتا شماری از کسان که من معرّفشان بودم و به دوستانم در شورای مرکزی نیز سفارششان را کرده بودم از اینگونه بیتوجهیها در امان نبودند. اینگونه است که بسیاری از تازهواردان جذب انجمن نمیشوند مگر آن که دوستی در درون انجمن داشته باشند و یا این که خودشان آنقدر رو و جسارت داشته باشند که بهزور (!) با دیگران بیامیزند... خُب، دیگر میشود پیشبینی کرد وضعیت چگونه میشود. در سفر آخری که به همراه بسیاری از کسانی که نمیشناختم با انجمن به کاشان رفتم، نه تنها خبری از ایران و ایراندوستی نبود حتا هنگامی که در نیاسر پیشنهاد خواندن سرود «ای ایران» داده شد جز از سوی تنی چند هموند قدیمی، استقبالی نشد و حتا بسیاری سرود ملیمان را از حفظ نبودند.
اما با تمام این سخنها – که به گمانم همهشان در صورت توجه، تجربه هستند و من هم در آغاز کار تا این حد شناخت نداشتم - فکر میکنم در وضعیتی که انجمنها دچار رخوت شدهاند همین میزان هم، قابل تقدیر و باارزش است. هر چند فرصتها و زمان بسیاری را از دست دادیم ولی حتا اگر هماکنون هم به خود آییم - به شرط آن که دیگر اشتباهی نکنیم، چون من فکر میکنم با وجود بحرانهای اجتماعی و همچنین رقیبهای خوبی که در این سالها شکل گرفتهاند دیگر فرصتی برای اشتباه نداریم – میتوانیم انجمن را به جایگاه راستیناش برسانیم. ما پایهی خوبی داریم و کارنامهای قابل قبول. انجمن میتواند مدعی باشد که در میان سازمانهای مردمنهاد اگر اولین انجمنی نباشد که جشنهای ملی را برگزار کرده است جزو اولینهاست، یا دستکم جزو کمشمار انجمنهایی است که این جشنها را به میان مردم آورده است. حضور شمار بالایی از شخصیتهای برجستهی فرهنگی در انجمن که برخی از آنان از طریق انجمن به جوانان معرفی شدهاند، از جمله دستآوردهای در خور انجمن در این سالهاست. همچنین انتشار مجلهای که برای چندین انجمن دیگر، سرمشق بوده یا تلاش برای برقراری ارتباط با دیگر انجمنها و همچنین حضور یاران آن در «پایگاه اطلاعرسانی برای نجات یادمانهای باستانی» که تلاشهای بسیاری در راه دفاع از یادمانهای فرهنگی داشت، و بسیاری نکات مثبت دیگر. [شاید اینجا بیمناسبت نباشد اشارهای داشته باشم به هنگامِ اوجگیری «پروندهی ملی سد سیوند» که فرصتی طلایی را برای یارگیری و ورود نیروهای کیفی به درون انجمن پیش آورد، ولی به خاطر پارهای ناهماهنگیها، انجمن نتوانست از آن فرصت بهره ببرد و در آن زمان، ریزش نیروی فراوانی داشت.]
حال برای دیدن چشمانداز پیشِ رو، نخست باید برآوردی از تواناییهای خودمان داشته باشیم تا آنگاه با لحاظ آرمان و اهداف انجمن، راهمان را برگزینیم. من فکر میکنم میتوانیم برنامهای دقیق و منسجم برای رسیدن به هدفمان، یعنی آشنا کردن جوانان با تاریخ و فرهنگ ایران، طراحی کنیم. به عبارت دیگر، انجمن میتواند و باید نهادی باشد برای پرورش نیروهای ایرانپرست، چرا که کمبود همین نهاد بود که دلیل شکلگیری انجمن شد. یعنی اکنون، به هر دلیلی، از دلِ آموزش رسمی در کشورمان، جوان آگاهِ ایرانپرست بیرون نمیآید، پس ما باید این خلاء را بهطور عمومی و در حدّ خود پر کنیم. در دنباله، هر چه نهادهای مقتدر دولتی بهتر کار کردند ما کارمان را تخصصیتر خواهیم کرد. در کل ما باید بینشی را به هموند منتقل کنیم که خود او بر پایهی آن دستگاه فکری، بتواند تصمیم درست را بگیرد و مشکلات را در آینده حل کند. برای چنین منظوری، هموند باید با همهی موضوعهای مرتبط با ایران به طور عمومی آشنا شود نه این که در یک کارگروه خود را محبوس کند. سپس با طی مدارجی، گام به گام بر آشناییاش با تاریخ و فرهنگ ایران افزوده شود. بهگمانم، این موضوع نیاز به بحثی جداگانه و یا حتا نشستی ویژه با حضور فعالان کنونی و قدیمی انجمن دارد.
به هر رو طرحی در اینباره تهیه شده است که در دو مرحله با شورای مرکزی انجمن در سالهای 85 و 86 مطرح شده که شوربختانه پیگیری نشده است. اکنون این طرح - به طور کاملتر – آمادهی ارایه به انجمن است.

