دقایقی در کنار یک یار قدیمی
تمامی کسانی که مدتی را در انجمن حضور داشتهاند نام علیرضا افشاری برایشان نامی آشنا است. شاید اگر اندیشه و تلاش او و دوستانش در هفت سال پیش به قصد ساختن مجموعهای برای معرفی وشناساندن تاریخ و فرهنگ ایران نبود، اکنون ما در کنار هم نبودیم. شاید همین موضوع مهمترین دلیل برای شکل گرفتن این گفتوگو بود تا از پس غبار سالها نگاهی به برگههای نخست دفتر انجمن داشته باشیم و ببینیم تا چه اندازه در راهی هستیم که باید باشیم. باید بدانیم آنها با چه برنامه و آرمانی انجمن فرهنگی ایرانزمین را پی ریختند و چه تجربههایی را در این سالها اندوختهاند تا بتوانیم آگاهانهتر و کمخطرتر این مسیر را طی کنیم.
افشاری با این که دانشآموختهی مهندسی مواد (متالوژی) است، تجربههای کاریاش – در این 11 سال – تنها به کار در مطبوعات محدود میشود (سردبیری یک نشریهی تخصصی، چندین بار در سمت دبیر تحریریه مجلات بودن و کار در چندین روزنامه، و به تازگی هم قرار است نشریهای را در زمینهی مورد علاقهاش یعنی تاریخ و فرهنگ ایران سردبیر باشد؛ قابل توجه آنهایی که نامهی افراز را – که پیدیاف 9 شماره از آن بر روی تارنمای انجمن است - خوانده و پسندیدهاند). او همچنین دو کتاب نوشته، یکی «مردی برای تمام تاریخ» که زندگینامهی شادروان دکتر محمد مصدق است و دیگری «آشتی با تاریخ» که مجموعهنقدهایی است بر آرای ناصر پورپیرار.
چون که او دربارهی پرسش من پیرامون چگونگی شکلگیری انجمن، مقدمهای طولانی از مراحل شکلگیری این ایده را بیان کرد، بخش نخست از این گفتوگو را با حذف پرسشهایم ارایه میکنم. فکر میکنم این سخنان برای شما هم – همچون من – جذاب باشد و ما میتوانیم از درون رویدادهایی که سرانجام به تشکیل انجمن افراز ختم شد، بهتر با اندیشههای سازندهاش آشنا شویم.
در بخش بعدی، نقد و پیشنهادهای افشاری را بر افراز خواهیم خواند.
*****
ابتدا برمی گردم به دورهای عقبتر، یعنی زمانی که دانشجو بودم. رشتهی متالوژی در دانشگاه آزاد کرج. محیط و فضای دانشگاه آزاد هیچ وقت بستر مناسبی برای تشکیل گروههای فعال در زمینههای فوقبرنامه نبود، و به دلیل پراکنده بودن فضاهای آموزشی در سطح شهر کرج، هیچ انگیزهای برای اینکه بتوانیم فعالیت کنیم وجود نداشت. آن هنگام به همراه چند تن از همدانشکدهایهایم و چند خانم در رشتهی میکروبیولوژی – که تنی چند از آنها با یکدیگر ازدواج کردند - گروه کوچکی را شکل داده بودیم برای بازدید از موزهها و سفرهای کوچک و گاهی هم با خانوادهها، سفرهایی بزرگ. آنجا بود که با سیما مشعوف آشنا شدم، او خواهر یکی از اعضای گروه بود. آن گروه از هم پاشید ولی سالها بعد سیما که با گروهی از همکارانش برنامههایی مشابه را آغاز کرده بود دوستان قدیم – آنهایی که مانده بودند – را هم دعوت کرد. اینجا بود که برای تکرار نشدن آن تجربه، پیشنهاد تشکیل گروهی منسجمتر را دادم.
این فکر با کمی پیگیری، مورد استقبال سیما و دوستانش قرار گرفت. اولین نشست ما برای گفتوگو دربارهی تشکیل انجمن مورد نظرمان، در قهوهخانهی غروب روبهروی پارک ملت بود. من در آن زمان تازه با سازمانهای مردمنهاد (انجیاوها) آشنا شده بودم. دغدغهام دربارهی تاریخ را هم با گروه در میان گذاشتم که پس از نشستهای چندی که در پارک یا دفتر یکی دوستان (دفتر دوست خوبم مهرداد خدیر که اکنون دبیر تحریریهی روزنامهی پول است و آن هنگام با او در هفتهنامهی امید جوان که سردبیرش بود همکاری داشتم) گذاشتیم، سرانجام مورد تأیید قرار گرفت. یادم هست پس از همان نشست نخست، در هنگام برگشت از جلسه به طرف کرج (آن موقع ساکن مهرشهر کرج بودیم) در تاکسیای که بودم از رادیو، خبر برخورد هواپیماهای مسافربری به برجهای تجارت جهانی را شنیدم. این موضوع به دلیل اهمیتی که از نظر خبری و سیاسی در جهان و همچنین برای ایران داشت (چرا که سبب شد دو نیروی ایرانستیز در کشورهای همسایه، یعنی عراق و افغانستان بربیفتند و از سویی حساسیتها بر روی ایران افزایش بیابد) سبب شد آن روز (20 شهریور 1380) را روز بنیاد انجمن بدانیم هرچند اعتبارنامه را در فروردین 1381 گرفتیم.
برای توضیح دربارهی این که چرا موضوع کار ما تاریخ شد و این که نشستهای نخست انجمن چرا به آن شکل برپا میشد باید باز کمی به عقبتر برگردم. من و چند تن از دوستانم از قبل جمعی کوچک داشتیم و به مانند بسیاری از جوانان دوست داشتیم کاری بزرگ را برای میهنمان انجام بدیم. آشنایی با افرادی با تجربه که در مورد مسایل تاریخی ایران آگاه بودند باعث شد متوجه شویم وقتی که ما دربارهی خود موضوع آگاهی کافی نداریم آنگاه چگونه خواهیم توانست آن را دگرگون کنیم؟ این انگیزهای شد که دربارهی تاریخ ایران بخوانم. از آن جمع کوچک میتوانم از دوستانی چون محمد مظاهری، کاوه پارسایی، جواد جیرودی و شاهین شیرازی که او در حال حاضر استاد تاریخ در دانشگاه شهر ری است و برادرم حمیدرضا را یاد کنم.
شاهین با آن که مجروح جنگی بود از کارت و مزایای جانبازیاش استفاده نمیکرد و علاقهمند شده بود به تاریخ ایران. آن هنگام تازه کارشناسی تاریخ خود را تمام کرده بود و فکر میکنم در حال حاضر دکترای خود را هم گرفته باشد. از بحثهایی که بین شاهین و جواد شکل میگرفت – که البته جواد، بدون گذراندن تحصیلات دانشگاهی، به صورت عمیقتری با تاریخ ایران آشنا بود - برای من انگیزهای ایجاد شد تا در این زمینه مطالعاتم را آغاز کنم. ابتدا با کتاب تاریخ ایران باستان که برادرم از کتابخانهی دانشگاهاش تهیه کرده بود شروع کردم. در همان هنگام در دانشگاه هم با آرش کیخسروی آشنا شدم که یک پانایرانیست آگاه و فعال بود و پدرش هم کسی بود که عمر خود را در راه مبارزه با قاچاق اشیای عتیقه در روستایشان، زیویه در کردستان، گذاشته بود جایی که میتوان گنجهای معروفاش را در همهی موزههای بزرگ جهان دید. بهوسیلهی آرش با حزب پانایرانیست، آرمانهایش و شخصیتهای برجستهاش آشنا شدم.
همچنین دوستی داشتم در رشتهی متالوژی (آرش آذرپور) که در مطبوعات فعالیت میکرد (منتقد سینمایی بود) و ما از قبل هم فعالیتی مشترک در ساخت دو فیلم مستند هشت میلیمتری – بهکارگردانی او و تدوین من – داشتیم (در آن زمان من یک دورهی کارگردانی را در سینمای جوان گذرانده بودم). او با توجه به علاقه ای که در من سراغ داشت مرا به دکتر ناصر توحیدی که برای ادارهی مجلهاش (اخبار متالوژی و مواد) به فردی نیاز داشت، معرفی کرد. به این ترتیب وارد دنیای مطبوعات شدم. در نمایشگاه کتاب و مطبوعات سال 77 توانستم با بسیاری از گردانندگان نشریات آشنا بشوم که بعدها کار را در برخی از آنها ادامه دادم. یکی از نشریاتی که با آن آشنا شدم و آن را نزدیک به سلیقهام دیدم، نشریهی وهومن بود که سردبیرش روزبه فراهانی بود؛ فردی بسیار ایراندوست که از طریق او با شماری از شخصیتهای برجستهی ملی از جمله دکتر پرویز ورجاوند، استاد ادیب برومند، دکتر هوشنگ طالع و... آشنا شدم. روزبه متأسفانه به فعالیتهای خود مانند سابق ادامه نداد و با توجه به شرایط کشور در اوایل دورهی خاتمی و شور و شوقی که شکوفا شده بود، روی آورد به تشکیل یک حزب سیاسی، که آن هم پس از رویداد 18 تیر و مدتی زندانی شدن او و سپس، رفتناش به خارج، ناکام ماند.
در همین دوران پرتلاطم بود که خلاء آگاهی دربارهی تاریخ و فرهنگ کشور کهن و تاریخسازمان را احساس کردم. شور و شوق و هیجان بسیاری را در میان جوانان و دانشجویان شاهد بودم که مجهز به سلاح آگاهی نبود. همچنین خلاء وجود نشریهای مانند وهومن را که دیگر وجود نداشت. و در آن زمان با افرادی آشنا شده بودم که همه آگاه بودند و حرفهای بسیاری دربارهی ایران برای گفتن به جوانان داشتند اما بستری برای مطرح کردن نداشتند. چنین سابقهای بود که باعث شد انجمن ما به سوی تاریخ برود. تاریخ، هم زمینهای بود عمومی که همهی دوستان میتوانستند پیرامون آن گرد بیایند و هم این که آن را برای هر فعالیت اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و... پایه و واجب میدانستیم.
کارهای اداری برای گرفتن مجوز را خودم انجام دادم و قرار شد هیأت موسس، سیما مشعوف و دو تن از دوستانش باشند که یکی از آنها در اواسط کار کنارهگیری کرد. یکی از دوستانم به نام محمد فتحیه را معرفی کردم که فردی اهل مطالعه و ایراندوست بود و اکنون هم مدیر مدرسه است. نام انجمن را هم از دوستم مهدی موسوی یزدانپناه گرفتم که در سالهای دبیرستان گروهی را با این نام برای کوششهای فرهنگیاش به همراه دو تن دیگر (یکی از آن دو سینا مطلبی، سینمایینویس مطبوعات بود که بعدها در روزنامهی گزارش روز برای مدتی همکار بودیم)، تشکیل داده بود.
گرفتن مجوز منوط بود به برپایی یک مجمع عمومی با حضور حداقل 30 نفر که با حضور شماری از دوستان من و سیما آن را برگزار کردیم. چون در آن گروه، همه همدیگر را نمیشناختند (بیشتر آنها که از دوستان من بودند از جاهای مختلفی بودند: برخی دوستان دانشگاه، برخی دوستان هممحلی دورهی نوجوانی و دبیرستان – در یوسفآباد -، برخی هممحلیهای آن زمانم در مهرشهر، برخی دوستان مطبوعاتی و چند نفری هم جستهگریخته از جاهای دیگر بودند)، خودمان به چند نفر از دوستان پیشنهاد نامزدی شورای مرکزی را دادیم – که البته برای این شورای نیمهفرمایشی طول دورهی یک ساله را در نظر گرفتیم (تا سال گذشته، طول دورهی شورای مرکزی دو ساله بود). انتخابات برگزار شد و خودم هم بازرس شدم تا یاریگر دوستان شورا باشم. نام اعضا و حتا نام نخستین هموندان انجمن را میتوانید در بخشهای «پایان سخن» نامهی افراز که در انتهای آنها به چاپ رسیده، از نظر بگذرانید.
حال قرار بود چه کاری را انجام دهیم؟ دیگران هنوز آن احساس همراهی را نداشتند تا کاری را برعهده بگیرند و بار کارها بیشتر بر دوش من و سیما بود. پس نخست باید علاقهمندشان میکردیم و کاری انجام میشد تا آنها با یکدیگر آشنا شوند...

