تبليغاتX
خرده گیری

كمي با او مدارا كنيد

 

امروز، هفدهم امرداد، يك ماه از بازداشت دكتر محمدعلي دادخواه مي‌گذرد. پايگاه اطلاع‌رساني تلاطم (talatomzi1.blogsky.com) خبر داد كه امروز او را به بند عمومی زندان اوین منتقل كردند؛ پس از يك‌ماه بودن در انفرادي. قرارِ بازداشت او هم، پس از بازپرسی در دادگاه انقلاب، باز تمدید شده است.

با دكتر دادخواه در ميانه‌ي سال 1384 و در جريان پرونده‌ي ملي سد سيوند آشنا شدم، به معرفي استاد درگذشته، دكتر پرويز ورجاوند. او را در زمره‌ي «كارشناسانِ فرزانه يا حكيم» يافتم؛ كارشناساني كه – هم‌چون خودِ شادروان ورجاوند – در كنار چيرگي در زمينه‌ي تخصصي و پيشه‌ي خود، آگاهي ژرفي از تاريخ و فرهنگ ايران دارند. ضمن آن كه از حضور دكتر دادخواه در نشست «پاسداري از يادمان‌هاي باستاني؛ وظيفه‌اي ملي» (ميزگردي پيرامون سد سيوند و آسيب ديدن آثار تنگِ بلاغي و دشت پاسارگاد) - كه در آن به‌جز دكتر ورجاوند، دكتر طه هاشمي (معاونت وقتِ سازمان ميراث فرهنگي)، شادروان دكتر مسعود آذرنوش (رييسِ وقتِ پژوهش‌گاه باستان‌شناسي سازمان ميراث فرهنگي)، امير خادم (هم‌وندِ وقتِ كميسيون فرهنگي مجلس شوراي اسلامي) و خليل رضاييان‌ (رييس سازمان آب‌منطقه‌اي استان فارس) نيز حضور داشتند - بهره برديم، او را به همايش «نوروز» انجمنِ افراز دعوت كردم، چون پيش از آن نوشتارهايي از او پيرامون اين «كهن‌جشنِ ايرانيان» خوانده بودم.

با وجودي كه ساعتِ برگزاري همايشِ ما هم‌زمان بود با هنگامِ مجمع عمومي و انتخابات هيأت‌مديره‌ي كانون وكلاي ايران، و او نامزد آن هيأت بود، دعوتم را پذيرفت. آمد و با شيوه‌اي كه ويژه‌ي خود اوست و آميخته‌اي از سخن‌وري آگاهانه با بهره بردن به‌جا از ادبيات غني ايران است با بياني نزديك به شيوه‌ي نقالان كهن، باشندگان نشست را در شوق و لذتي خردمندانه – تركيبي كه شايد در نگاهِ نخست، عجيب باشد ولي چيز ديگري براي ناميدن آن به ذهنم نمي‌رسد – فرو برد (اين‌گونه سخن‌وري را تنها مي‌توانم با بيانِ استاد محمودي بختياري – هنگامي كه سرِ شوق باشد – قياس كنم). او نگراني‌اش براي نشستِ كانون وكيلان را تنها پس از پايانِ سخن‌راني‌اش به ما منتقل كرد تا مبادا اشاره‌اي زودتر از سوي او، سببِ بر هم خوردن نظمِ برنامه‌ي ما شود. به همراهِ دبير وقتِ انجمن توانستيم در بيرون تالار همايش، بالاي پله‌هاي بوستان نظامي‌گنجوي، از او تقدير كوچكي بكنيم.

درباره‌ي سيوند، پس از همايش دانشگاه تهران، در دانشگاه علم و صنعت هم از دانش و آگاهي دكتر دادخواه بهره برديم. آخرين همايشي را هم كه با حضورش برگزار كرديم درباره‌ي آسيب‌هاي ناشي از عبور مترو از خيابان تاريخي چهارباغ اصفهان بود كه هم‌چون هميشه با استادي موضوع را شكافت و از زاويه‌هاي گوناگون آسيب‌هايش را يادآور شد.

در طي اين چهار سالي كه از آشنايي‌ام با استاد دادخواه مي‌گذرد بسيار از او آموختم. اين اواخر، پس از آن كه از من سراغ دكتر شروين وكيلي را گرفته بود تا از او – كه مقاله‌اش را در روزنامه‌ي هم‌شهري خوانده بود - جوياي منابعي درباره‌ي رعايت حقوق جانوران و گياهان در ايران باستان شود، در ديداري كه داشتيم فروتنانه دانشِ آن استاد جوان را ستود. كما اين كه نياسودن خودِ وي از آموختن – آن هم در حالي كه انبوهي پرونده‌ي حقوقي را در فهرست كارهايش دارد – هميشه برايم الگو بوده است. پس از دست‌كم ده سال هم‌نشيني با استادان گمان مي‌كنم بتوانم اظهار نظر كنم كه همانندانِ دكتر دادخواه در ايران امروز كم هستند، به‌ويژه آن كه درست در امروز – كه در آستانه‌ي پوست‌اندازي دوباره‌ي تمدن و فرهنگ ايراني هستيم – نياز ما به چنين مرداني بسيار است. شايد به همين دليل باشد كه باور دارم «حكيم‌كارشناساني» هم‌چون دكتر دادخواه را، در هر جايي از جهان، بسيار عزيز مي‌دارند.

شجاعت و تعهد، دو ويژگي بارز دكتر دادخواه است. كساني كه او را از نزديك مي‌شناسند يا نوشته‌هايش را خوانده‌اند به تعهدش به كار، و هم‌چنين نياخاك ورجاوندمان، شايد آگاه‌تر از من باشند و كساني، كه از كمي دورتر با او آشنايند، شجاعتش را در بيانِ ناگفتني‌ها و پذيرش دفاع از متهماني، كه شايد در نگاه نخست با مرام فكري‌اش نزديك نباشند، دريافته‌اند. بارها شاهد ناخرسندي برخي ملت‌گرايان از پذيرشِ دفاعِ دكتر دادخواه از فردي – به‌زعم ما – قوم‌گرا بوده‌ام، اما مي‌دانم كه او در نخستين گفت‌وگوي خود با چنين كساني يك شرط – و تنها يك شرط – را براي پذيرش وكالت مي‌گنجاند و آن باور به «حفظ تماميت ارضي ايران» است. براي او چنين شرطي مانند تشهد خواندن غيرمسلمان براي مسلمان شدن است، يعني مسلمان شدنِ چنين فردي پذيرفته است مگر آن كه خلافش ثابت شود. آن‌گاه، وكيلِ شجاعِ ما، بي‌توجه به حرف‌هايي كه ممكن است در پشتِ سرش بزنند، صادقانه به دفاع از وكيلش مي‌پرداخت. جدا از پرونده‌هاي ملي، بارها هم شده بود كه بي‌جيره و مواجب به جنگِ حريفانِ زورمندِ موكلش رفته بود.

مي‌دانم كه دانشِ سياسي من در اندازه‌اي نيست كه در اين‌باره به كساني كه دكتر دادخواه را دستگير و بازجويي كرده‌اند، پندي بدهم اما دوست دارم - با توجه به مطالبي كه آوردم - يادآور شوم كه اگر روزي روزگاري، به تعبير لسان‌الغيب، «نغزبازي روزگار» شما را در دادگاه نشاند، كم‌شمار وكيلاني پيدا خواهند شد كه به دفاع از شما برخيزند و دكتر دادخواه يكي از آن‌هاست... كمي با او مدارا كنيد.

+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:48 |

دوستم، پیمان اسدزاده، پیامکی برایم فرستاد که مرا در اندوه و خاطره فروبرد. نوشت: «مهندس میرحسین موسوی درگذشت استاد ریاحی خویی را به همه‌ی عاشقان فرهنگ ایران‌زمین تسلیت گفت». خبری تلخ بود. هر چند استاد، پیر بود و بیمار، اما نمی‌دانم چرا، شاید ته دل‌مان دوست نداریم هیچ‌گاه آنان را از دست بدهیم. شاید، شاید، ما میراث‌داران شایسته‌ای نیستیم. بحث میرحسین و این شگفتی را که چرا پیمان عزیز این خبر را این‌گونه بازتاب داد، به وقتی دیگر می‌نهم. شاید من هم چیزی درباره‌ی انتخابات بنویسم. اما استاد فقید، محمدامین ریاحی خویی. نخستین بار که توجه‌ام به آن بزرگ‌وار جلب شد، خواندن نوشتاری از او بود در دوماه‌‌نامه‌ی بخارا؛ یادنامه‌ی‌ استادِ درگذشته، فروزان‌فر. شیدایی‌اش به آن استاد و بهره‌وری‌اش از محضر او را چنان زیبا و دل‌نشین ترسیم کرده بود که مرا شیفته‌ی خودش کرد. بعدها در جایی خواندم که از شاه‌نامه‌پژوهان برجسته است. نوشتارهایش درباره‌ی شاه‌نامه را هم کم‌وبیش خواندم و بیش از پیش، دوست‌دارش گشتم. نشانی‌اش را از دوست ارجمند، علی دهباشی، مدیر دوماه‌نامه‌ی بخارا گرفتم و خبرنامه‌ی درونی انجمن‌مان، افراز را – که من سردبیرش بودم – برایش فرستادم. نامه‌ای پرمهر برایم فرستاد که دگرگونم کرد: «... از مندرجات میهن‌پرستانه‌ی افراز لذّت بردم. حقیقت این است که من در مطالعه‌ی نشریات این سال‌ها غالباً احساس کرده‌ام که ایران نیستم و در این سرزمین غریبم. نشریه‌ی شما این لذت و سعادت را به من بخشید که احساس کنم هنوز در دامن ایران عزیز جاویدان هستم و شما جوانان عزیز همان عشق را به ایران و فرهنگ پرافتخار ایران دارید که هر ایرانی پاک‌دل باید داشته باشد...».

زمانی که با پافشاری پیمان اسدزاده – که خود از میهن‌پرستان آذری است – به دیدار استاد رفتیم (بیست‌وچهارم بهمن‌ماه 1386)، این غریب بودنش را بیشتر درک کردم. اوّل بگویم که اگر پافشاری پیمان نبود این دیدار ارزش‌مند را از دست داده بودم. نمی‌دانم چرا، اما در این سال‌ها تنها خشنودی‌ام در این بوده که نوشتارهای ارجمندِ ایران‌پرستانه را بپراکنم و اگر شد جایگاهی را مهیّا کنم برای ارتباط میان استادان ایران‌پرست با جوانان، تا اندیشه‌شان جاری شود میان ما تشنگان. از دو چیز پرهیز داشته‌ام، یکی شعارزدگی – که این در میان برنامه‌های انجمن افراز و نوشتارهای نامه‌ی افراز به گواهی کارشناسان، در کمینه بود – و دیگری استفاده‌ی شخصی از فضای انجمن، برای برقراری رابطه‌ای فردی با استادان. نمی‌دانم این کار درست است یا نه. به هر ‌رو، دیدار آن شادروان جزو کم‌شمار برنامه‌هایی بود که نزد استادی رفتم. گروهی از دوستانِ کارگروه قوم‌شناخت (انجمن ایران‌شهر) بودند و تنی چند از یارانِ «دیده‌بان یادگارهای فرهنگی و طبیعی ایران». قرار به میانجی استاد عزیز، دکتر هوشنگ طالع گذاشته شد.

ما از دیدن استاد ریاحی بسیار شادمان بودیم و او از دیدار ما بسیار خرسند؛ «امروزِ مرا نوروز کردید و بهار کردید». او گفت و ما پرسیدیم. از بنیاد شاه‌نامه، از کشف آرام‌گاه شمس تبریزی در خوی، از سامان دادن به کتاب‌های درسی، از جعل‌های تاریخی شماری بیگانه با تاریخ درباره‌ی آذربایجان و پیشینه‌ی آن،... و از دولت سی‌وچند روزه‌ی بختیار. او به پیشنهاد شادروان استاد صدیقی، توسط شادروان بختیار به وزارت فرهنگ برگزیده شد. او مانند دیگران می‌دانست که احتمال برقراری دولت و پیروزی آرمانِ آن‌ها اندک است اما خطر را پذیرفت تا آن‌گونه که می‌اندیشید در آن بزنگاه تاریخی دین خود را به میهنش ادا کند. پس از آن دوره‌ی کوتاه که قطعاً وزیر بودن کار دلچسبی نبود، تاوان میهن‌پرستی‌اش را – پس از مدتی زندانی بودن و تا پای اعدام رفتن - با سی سال خانه‌نشینی پرداخت کرد...

در آن سال‌ها دوست می‌داشتم که سخنرانی‌ای در انجمن‌مان داشته باشد، اما آن‌ها که می‌شناختندش، می‌گفتند خانه‌نشین است و هیچ‌جا نمی‌رود. وقتی حضوری از او این درخواست را کردم با بزرگ‌واری پذیرفت ولی هشدار داد که برای انجمن پی‌آمدهایی خواهد داشت و بهتر است به همین شیوه‌ی فرهنگی کار را دنبال کند که در این زمانه، این کار، ارزشمندترین کارهاست.

فردا – یکشنبه 27 اردیبهشت – موسسه‌ی مطالعات تاریخ معاصر همایش بازشناسی تاریخ شهرهای خوی را برپا می‌کند. نمی‌دانم این همایش بدون چنین بزرگ‌مردی چگونه به سرانجام می‌رسد. امید است که روح او را شاد کند که هر آن‌چه می‌گفت و می‌نوشت برای ایران بود و از آنِ ایران. نمی‌دانم مهندس موسوی تا چه اندازه او را می‌شناخت.

پس از مدت‌هاست که نوشته‌ای بر تارنوشتم می‌گذارم... امشب احساس زمانی را دارم که برای لیلای عزیز می‌نوشتم. روان‌شان شاد و به سپنتامینو.

*****

دکتر محمدامین ریاحی خویی، استاد ادبیات فارسی در دانش‌گاه‌های تهران و آنکارا، تاریخ‌نویس، روزنامه‌نگار، از مؤلفان لغت‌نامه‌ی دهخدا، مدیركل وزارت فرهنگ، رایزن فرهنگی ایران در تركیه، نیابت ریاست فرهنگستان ادب و هنر ایران، ریاست دانشكده‌ی هنرهای دراماتیك، ریاست بنیاد شاهنامه‌ی فردوسی، وزیر فرهنگ و... پس از یک دوره بیماری، دار فانی را وداع گفت.

از او آثار چندی به‌جا مانده است، هم‌چون:

1ـ داستانی به نام كتاب درسی؛ 2ـ نفوذ زبان و ادبیات فارسی در قلمرو عثمانی؛ 3ـ گزیده‌ی مرصادالعباد؛ 4ـ گلگشت در شعر و اندیشه‌ی حافظ؛ 5ـ سفارت‌نامه‌های ایران؛ 6ـ زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی؛ 7ـ تاریخ خوی؛ 8ـ سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی؛ 9ـ جهان‌نامه (تصحیح)؛ 10ـ مفتاح المعاملات (تصحیح)؛ 11ـ رتبه الحیات (تصحیح)؛ 12ـ عالم‌آرای نادری(تصحیح)؛ 13ـ نزهه‌المجالس (تصحیح)؛ 14ـ كهن‌ترین متن علمی فارسی در فن نجوم.

آری، مرگ چنین خواجه، نه کاری‌ست خُرد.

معرفی او را به‌قلم دکتر تجلیل و دکتر توفیق سبحانی در این‌جا بخوانید.

+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:14 |

گزارش چند نکته به خوانندگان خرده‌گیری برای مرتب کردن کوشش‌ها تا این لحظه!

1- تاکنون چنین بوده که تارنوشت‌ها و تارنگارهایی که در خرده‌گیری پیوند دادم از آنِ دوستانم بوده است؛ یعنی کسانی که آنها را از نزدیک می‌شناسم، حتا دو سه تا از آنها شاید خارج از محدوده‌ی علاقه‌مندی‌های خرده‌گیری باشد. اما مدتی است که هم‌اندیشان خوبی نیز خواهان تبادل پیوند شده‌اند، از این‌رو این روال تغییر کرده. به زودی یک سروسامانی به این بخش خواهم داد.

2- به‌زودی فصل‌نامه‌ی فروزش با سردبیری خودم را به چاپ خواهم سپرد. و آشکار است آن را در زمینه‌ی مورد علاقه‌ام – تاریخ و فرهنگ ایران – در خواهم آورد (مانند نامه‌ی افراز که 9 شماره‌اش را منتشر کرده‌ام) و این فرصتی خواهد بود برای دوستداران ایران (برای هم‌کاری و برای آموختن). به زودی آگاهی‌های کامل‌تر پیرامون این موضوع را بر روی خرده‌گیری قرار خواهم داد.

3- دوست ندارم وارد برخی زمینه‌ها در خرده‌گیری بشوم و اگر بتوانم مسایل مرتبط به دیگر موضوعات را در جای دیگر کار کنم این کار را خواهم کرد. اما چه کنم که بی‌توجهی برخی دوستان نسبت به مسایلی که در زمینه‌ی کارشان است و بسنده کردن آنها تنها به غر زدن‌ها، باعث می‌شود مرا که کاملا اجرایی به مسایل نگاه می‌کنم اقدامی انجام دهم. دو مورد از آنها در پی می‌آید تا شاید از این پس به چند موضوع مورد علاقه‌ام بپردازم:

الف- گران شدن بی‌رویه و ناگهانی پست و برداشته شدن تخفیفی که برای پست مطبوعات در نظر گرفته شد باعث شد تا از آخرین ساعت‌های برگزاری نمایشگاه مطبوعات برای جمع کردن امضا پای اعتراضی به وزیر مربوط بهره برم. متن نامه را که شوربختانه تنها چند تارنمای خبری غیررسمی پوشش دادند در اینجا ببینید. این نامه از سوی دفتر وزیر با دستور پی‌گیری راهی شرکت پست و از آن‌جا راهی بخش عملیات پستی شده است. آقای احمدپور، کارشناس بخش اخیر، آن را درست تشخیص داده و به بخش پیشین بازگردانده تا اگر سرانجام آقای وزیر آن را تأیید کردند، نتیجه‌اش به آگاهی همگان رسانده شود.

یادداشتی هم در این‌باره نوشتم که در روزنامه اعتماد (یکم دی‌ماه) به چاپ رسید. امید است دیگران هم حساسیتی به خرج دهند.

ب- فاجعه‌ی برخورد نابخردانه‌ی وزیر رفاه با سرود ملی – و نه رسمی – ایران هم باعث شد یادداشت دیگری برای مطبوعات بنویسم که در جایی به چاپ نرسیده و آن را در ادامه خواهید خواند.آ


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 16:42 |

خبر درگذشت دکتر مسعود آذرنوش، باستان‌شناس خوب کشورمان بسیار ناگوار بود. سن چندانی نداشت (63 سال) و هنوز کاوش‌های گروه‌اش در تپه‌ی هگمتانه به‌پایان نرسیده بود.

شنبه‌ی هفته‌ی گذشته نهم آذرماه - هنگامی که برای همراهی پیکرش از جلو عمارت مسعودیه، از همه‌ی کارکنان پژوهشکده‌ها خواسته شد تا کارشان را تعطیل کنند، دوستی که آن‌جا بود از طعنه‌های برخی همکاران پیشین دکتر چنین یاد می‌کند که در زمان زنده بودن‌اش سازمان رفتار شایسته‌ای با وی و کارهایش نداشت، و اکنون می‌خواهد جبران کند...

برای دانستن تفاوت او با مدیر کنونی پژوهشکده‌ی باستان‌شناسی همین بس که دکتر فاضلی‌نشلی تا هزینه‌ی کاوشی تأدیه نشود دست به فرستادن هیأت نخواهد زد، اما دکتر آذرنوش فرستادن گروه‌های کاوش به تنگ بلاغی را بدون این که سرمایه‌اش آماده باشد، آغاز کرد. البته هنوز که هنوز است وزارت نیرو بابت کاوش‌های آن منطقه بر خلاف قولش پولی پرداخت نکرده است. باز هم سیوند... ای سیوند... ای سیوند...

یادداشتی که درباره‌ی آن شادروان نوشته‌ام بر روی تارنگار روزنامک است. بخوانید.

+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 12:45 |

آن چه در پی می آید یادداشتی است در نقد مدیریت فرهنگ‌سراها، به‌ویژه مرکز مشارکت‌های مردمی ورشو. این مرکزها که قرار بود یاریگر سازمان‌های مردم‌نهاد باشند اکنون خود به معضلی برای آنان تبدیل شده‌اند و در این‌باره شهرداری تهران که به‌توسط سازمان فرهنگی و هنری خود، آنها را زیر کنترل دارد، باید پاسخگو باشد.

در دوره‌ی شهردار کنونی اَبَرشهر تهران تنها چیزی که به عنوان یک فعال فرهنگی و روزنامه‌نویس می‌توانم بگویم دیده‌ام، تبلیغات فراوان برای به‌اصطلاح بهبود و یک‌سان‌سازی پیاده‌روهای خیابان بزرگ ولی‌عصر بوده است؛ کاری که در کمال بی‌برنامگی با کندن تمام طول پیاده‌روهای دو سوی آن آغاز شد و بدون آن که در بخش‌های کوتاه انجام شود و آن‌هم پس از ساختن و تمام کردن یک بخش به سراغ بخش دیگر بروند، برای ماه‌ها در فصل‌های بارندگی (پاییز و زمستان) مردم را در پیاده‌روها دچار وضعیتی خاک‌آلود و گِل‌زده ساخت و یا آنها را ناگزیر از راه رفتن در کنار خیابان و در نتیجه به کثافت کشیده شدن توسط خودروهایی که در خیابان‌های آب‌گرفته با سرعت عبور می‌کردند، نمود. و این وضعیت را باید در کنار بسیاری کارهای مهمی که در اولویت قرار داشت و به آنها رسیدگی نشد، گذاشت؛ آن‌هم پیاده‌روهایی که به خاطر ناهماهنگی سازمان‌های گونه‌گون خدماتی دولتی به‌سرعت در حال بازگشت به وضعیت سابق خود هستند.

به موضوع برگردم: اکثر فرهنگ‌سراها از داشتن مدیریتی قوی و آگاه محروم‌اند و بسیاری از آنان، علت وجودی خود را از دست داده‌اند (در خود یادداشت در این‌باره اشاره‌هایی است). برای نمونه عرض کنم: انجمن افراز که در اوایل کار خود (1381) با قراردادی یک‌ساله از فضای فرهنگ‌سرای بانو (سرو) بهره می‌برد، پس از عدم همکاری ریاست پسین‌ آن، به مرکز مشارکت‌های مردمی در بوستان نظامی‌گنجوی رو آورد که در آن می‌شد به‌صورت چندجلسه‌ای – و در اواخر به‌صورت پولی - از آن مکان بهره برد، اما پس از قطع همکاری اداره‌کنندگان آن به بهانه‌ی تبدیل مرکز به معاونت شهرداری، به مرکز مشارکت‌های مردمی ورشو نقل مکان کرد که در آنجا تنها می‌شد برای زمان‌های کوتاه (که دست انجمن را در برنامه‌ریزی طولانی‌مدت برای کلاس‌هایش می‌بست) مکان را – پس از پرداخت اجاره – در اختیار گرفت، آن‌هم در حالی که هر آن این امکان وجود داشت که به‌بهانه‌ای – مثلا این که چرا سر ساعت مقرر (مانند پادگان‌ها) کلاس را ترک نمی‌کنید یا چرا زیاد در راهرو می‌مانید یا چرا به فلان چیز دست زدید یا ... – عذر شما را برای ادامه‌ی همکاری بخواهند، و در کنار این موارد باید از برخوردهای زشت و نامحترمانه‌ی برخی مسؤولان و کارکنان آنجا هم یاد کرد که دقیقاً از آن مرکز فرهنگی، یک شرکت، آن هم از نوعی که در آن ارباب‌رجوع کمترین ارزش را دارند، ساخته است...

گفتنی‌ها بسیار است. اما به گمان من بخشی از این مشکلات به ناهماهنگی میان خود ما فعالان سمنی (ان‌جی‌اویی) بازمی‌گردد که با هم یکی نیستیم و تا وقتی که دردسری برای خودمان به‌وجود نیاید به فکر انجمن دیگر نیستیم. به هر رو در نقطه‌ی مقابل پاسخ‌گویی شهرداری تهران، کسی هم باید باشد که این پاسخ را مطالبه کند و این، کارِ یک یا دو انجمن نیست، کاری هماهنگ را لازم دارد. یکی از دوستان که ارتباطات دولتی خوبی هم دارد، پس از آن که انجمن متبوعش به یکی از همین مشکلات دچار شد پیشنهاد داد که انجمن‌های تهران به‌طور نمادین در اقدامی هماهنگ و با انتشار بیانیه‌ای، یک ماه فرهنگ‌سراها را تحریم کنند و از گذاشتن برنامه در آن‌ها خودداری کنند... به هر حال می‌تواند اقدام خوبی باشد، ما که اعلام آمادگی کردیم. اگر شما هم نظری دارید، آگاهمان کنید.

این یادداشت با عنوان «فرهنگ‌سراها در کنترل چه کسانی هستند» و با حذف بند پایانی آن، در روزنامه‌ی اعتماد (چهارشنبه 22 آبان) به چاپ رسید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 0:6 |


 

برای آگاهی بیشتر تارنگار مهار بیابان‌زایی را ببینید.

خبر، عجیب بود. شاید قطع درختان، آن هم در شمار بالا – با آن‌چه که هر روز می‌شنویم - شگفتی نداشته باشد، اما قطع درختان کهن‌سال، آن‌هم به بهانه‌ی مبارزه با خرافات! آن یکی بر خلاف فرهنگ انسانی کهن ایرانی است و این یکی برخلاف تمام زمینه‌سازی‌ها و تبلیغات حکومت. آیا مسؤولان اداره کل اوقاف و امور خیریه‌ی گیلان از ساخت این همه نذرگاه در شهرها – به‌ویژه تهران – بی‌خبرند یا از رشد تصاعدی امام‌زاده‌ها هیچ نمی‌دانند؟ آیا آن درخت‌ها که نزدیک امام‌زاده‌ها هستند خوب و مقدس‌اند که این‌ها نیستند؟ آیا این درخت‌ها کاسبی گروهی را کساد کرده‌اند؟ یا آن مردمی که باوری به کرامت دارند از دیگر جاها نتیجه‌ای نگرفته‌اند و به این یکی روی آورده‌اند؟ آیا این درست است که مردم به آن درخت بی‌زبان پارچه ببندند و بعد ما آن درخت را قطع کنیم؟ آیا مشکل حل می‌شود یا آنها به سراغ درختی دیگر می‌روند؟ که البته اگر همه‌ی درختان را هم قطع کنیم – چون آن اندیشه را تغییری نداده‌ایم –به سراغ چیزی دیگر، حتا سنگ یا ... خواهند رفت. غیر از این است؟
آنان که با درختی مشکلی دارند – سد راه سازندگی‌شان شده! – اکنون دست‌آویز تازه‌ای یافته‌اند!
جالب است از چوب این درختِ به‌زعم آنان «مقدس‌نما» برای امور خیریه استفاده خواهد شد؛ شاید تبرکی بیابد و پس از مرگ گناهانش بخشوده شود!
خداوند همه‌ی ما را به راه راست هدایت کند...

 

+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 13:30 |

آن‌چه در پی می‌آید یادداشتی است که بر گزارشی درباره‌ی وضعیت اسفناک یادمان‌های فرهنگی که در روزنامه‌ی اعتماد به چاپ رسیده بود، نوشتم. نویسنده‌ی آن گزارش، دوستِ هم‌اندیش و روزنامه‌نگار خویشکار و شجاع‌ام، مونا قاسمیان بود که به خاطر همین گزارش ناگزیر از پاسخ‌گویی به قاضی شد. شاید از همین رو بود که یادداشت من در آن روزنامه به چاپ نرسید. آن را برای حمید حسینی، خبرنگار برجسته و کوشای همین حوزه در روزنامه‌ی «تهران امروز» فرستادم که او هم از چاپ آن به این دلیل که نوشتار مورد استناد در روزنامه‌ای دیگر (اعتماد) به چاپ رسیده است، پوزش خواست. تا این که این نوشته به درخواست دوست گرامی‌ام، بهنام همایونی – با قول آن که بدون سانسور کار شود -  به ماهنامه‌ی ایرانا سپرده شد که در آن‌جا با حذف بخش مهم نخست - و افزودن مقدمه‌ای محتاطانه و دوپهلو - به چاپ رسید (شماره 20، تیر و امرداد 1387). البته چنین امری در دوره‌ای که سازمان میراث فرهنگی به جای آن که وظایف خود را به خوبی انجام دهد و از نقدهای نشریات استقبال کند، تلاش می‌کند تا خبرنگاران مرتبط را به سفرهای آن‌چنانی ببرد و نشریات حوزه‌ی گردشگری را به وسیله‌ی دادن آگهی‌های گستره‌ی شرکت‌های زیرمجموعه‌اش به زیر ید اختیار بگیرد، چندان شگفتی ندارد.

[دوست دارم در این‌جا یادی هم داشته باشم  از نحوه‌ی آشنایی‌ام با روزنامه‌نگارِ هر چند تازه‌کار ولی آگاه، توان‌مند و کوشای حوزه‌ی میراث فرهنگی و محیط زیست، مونا قاسمیان. با او در سفر کیش آشنا شدم. آقای ثابت - سرمایه‌گذار برجسته‌ی ایرانی که هتل‌های چندی را در ایران مدیریت می‌کند و هتل داریوش کیش را هم با نمادهایی ایرانی ساخته است - روزنامه‌نگاران حوزه‌ی گردشگری را در هفتم آبان‌ماه سال گذشته به جزیره‌ی زیبای کیش دعوت کرده بود تا رویدادنگار کلنگ زدن وی برای راه‌اندازی هتل کورش در آن جزیره باشند. البته اهمیت کار – و به‌واقع میهن‌پرستی – او هنگامی آشکار می‌شود که بدانیم با برداشته شدن اندک امتیازهای اقتصادی آن جزیره، روند سرمایه‌گذاری در آن‌جا قطع شده و هر سال از شدت روند توسعه‌ی آن جزیره‌ی زیبا کاسته می‌شود.

من از سوی ماهنامه‌ی صاعقه (که اکنون - مدت‌ها پس از پافشاری من به مدیرمسؤول آن برای تغییر دادن نامش – نام آن به آریانا تغییر کرده) به آن‌جا رفته بودم (به‌قول یکی از دوستانم هر نامی می‌تواند بار یا مفهومی اهورایی یا اهریمنی داشته باشد که صاعقه بیش‌تر جنبه‌ی دوم را بازتاب می‌داد و باز به قول او، شاید نام آذرخش گویای همین معنا اما با وجهه‌ای دیگر بود). دوستی با مونا – در کنار آشنایی ارزش‌مند با شماری از خبرنگاران حوزه‌ی میراث – دست‌آورد من از آن سفر و حتا از کار کردن کوتاه‌مدتم در مجله‌ی نام‌برده بود. هر چند به‌خاطر پافشاری علیرضا کاظمی، مدیرمسؤول ماهنامه‌ی صاعقه، پاییزِ آن سال را در آن‌جا گذراندم ولی پس از سانسور کامل گزارش من از همین برنامه‌ی کلنگ‌زنی – به‌ظاهر با بهانه‌ی آن که مجله‌ی آنها به پروژه‌ی «گُل شرق» که سرمایه‌گذاری بزرگ دیگری در کیش به‌شمار می‌رود وابسته است و از این‌رو رقیبی برای طرح هتل کورش به‌شمار می‌رود، در حالی که او در جریان وقت و زمانی که من برای تهیه‌ی گزارشی کامل صرف کرده بودم، بود و حتا می‌دانست که برای تکمیل گزارش، مطالبی را درباره‌ی پیشینه‌ی آقای ثابت از پسر خاله‌اش که صاحب هفته‌نامه‌ی آساره است، گرفته‌ام – و برخی رفتارهای ناپسند، از آن‌جا بیرون آمدم (البته از نوشتار من، عنوان آن دست‌نخورده باقی ماند: «هفتم آبان؛ از اعلامیه‌ی آزادی بشر تا هتل هفت ستاره»، در حالی که در آن هیچ اثری از گزارش مراسم کلنگ‌زنی هتل کورش وجود ندارد – ماهنامه‌ی صاعقه، شماره‌ی 11، آذر و دی 1386).

اما دوستی با مونا باعث شد تا پرونده‌ی سیوند مدتی طولانی‌تر گشوده بماند. هر چند پس از اعلامِ تبلیغیِ آبگیری سد سیوند در ماه‌های آغازین سال گذشته، پایگاه اطلاع‌رسانی برای نجات یادمان‌های باستانی – که دبیری‌اش با من بود – بیانیه‌ای داده بود که زمان آبگیری سد گذشته است و این سد در زمستان آبگیری خواهد شد و از این‌رو باید تلاش کرد تا از فشار افکار عمومی – که به اوج خود رسیده بود – کاسته نشود اما دولت با مانورهای تبلیغی و با به کارگیری همه‌ی توان رسانه‌ای خود توانست از هیجان عمومی بکاهد و آنان را در برابر کاری به‌ظاهر انجام‌شده قرار داده، و از رسیدن به هدف خویش مأیوس‌شان کند. البته ما علاوه بر دادن بیانیه، حضور در نشست‌های دولتی مرتبط و اعتراض به آب‌گیری ناسودمند سد، شکایت به دیوان عدالت اداری، نشست با روزنامه‌نگاران حوزه‌ی میراث فرهنگی، کمک به پیشرفت ساخت مجموعه‌ای تلویزیونی در تشریح وضعیت ناهنجار میراث فرهنگی و طبیعی و معرفی سد سیوند به‌عنوان نمونه‌ای که هر دوی این آسیب‌ها را در خود دارد - که شوربختانه این اثر مجوزی برای پخش نگرفته است -، پی‌گیری جریان دادگاه سیوند – که شوربختانه پیشرفتی نداشته است - و نوشتن مطلب و آگاهی‌رسانی شبکه‌ای برای حفظ فضای انتقادی نسبت به آبگیری سد سیوند، در بیانیه‌های پایانی دو همایش بزرگی که تا پیش از زمستان برگزار کردیم (ایران ورجاوند – بزرگ‌داشت مقام علمی شادروان دکتر ورجاوند - و نقش‌رستم در خطر) بندهایی را ویژه‌ی این موضوع قرار دادیم (در همایش نخست دکتر دادخواه، وکیل 4350 شاکی پرونده‌ی سیوند، گزارشی از روند پرونده را – که یکی از دغدغه‌های شادروان ورجاوند بود – ارایه کرد).

اما تلاش اصلی با یاری مونا حاصل شد هنگامی که در طی زمستان بارها در این‌باره گزارش‌هایی تهیه شد و دست‌کم 4 بار صفحه‌ی گزارش اجتماعی روزنامه‌ی اعتماد با گزارش‌های او، یادداشت‌های من و تنی چند از تلاش‌گرانِ هم‌اندیش – دکتر شاهین سپنتا و ببراز بازوبندی – و نوشتارهایی از شخصیت‌هایی که من معرف آن‌ها به مونا بودم (محمد درویش، فاطمه ظفرنژاد، دکتر محمدعلی دادخواه و دکتر آهنگ کوثر) کاملاً ویژه پرونده‌ی ملی سد سیوند شد. نقطه‌ی اوج آن نوشتارها گفت‌وگوی مونا با دکتر زرگر، معاونت آب وزیر نیرو بود که از سخنان آن مقام خرده‌گیری بسیار شد. دکتر زرگر هر چند قول داد که نشستی با منتقدان خود – به‌ویژه مقام‌های سازمان جنگل‌بانی – داشته باشد ولی یک‌بار به خاطر یکی از آن سرماهای شدید پیش‌بینی‌نشده و بارهای بعد به‌خاطر عدم رغبت او، آن نشست برگزار نشد تا ما متوجه شویم او که یک بار سال‌ها پیش به خاطر دفاع از میراث فرهنگی مورد تقدیر قرار گرفته بود تا چه اندازه در گفتارش صداقت دارد و آیا اصولن تفاوتی میان او و مقام‌های سازمان میراث فرهنگی – به‌ویژه دکتر طه هاشمی با انبوه قول‌های اجرا نشده – وجود دارد یا نه (هم‌چنین یاریِ مونا در پوشش کامل دادن همایش تخصصی «نقش رستم در خطر» در روزنامه‌ی اعتماد هم در کنار کوشش‌های تکمیلی ما، در نتیجه گرفتن از آن همایش و تغییر مسیر خط راه‌آهن مؤثر بوده است، هر چند یک دولتِ دل‌سوز و آگاه به ارزش‌های تاریخی ولو با صرف هزینه‌ی بیش‌تر به‌کل راه مورد نظر را تغییر می‌داد، کاری که دور از ذهن نبود)].

باز هم حاشیه از متن بیش‌تر شد. یادداشت‌ام را بخوانید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 21:42 |

امروز صبح (15 امرداد) شاهين برايم پيامك كرد «يعقوب هم رفت».

 

در اينترنت جست‌وجويي كردم. برخي تارنماهاي خبري نوشته بودند: «بنابر گزارشات دريافتي، يعقوب مهرنهاد، روزنامه نگار و دبير انجمن "جوانان صداي عدالت" سحرگاه روزجاري در زندان مرکزي زاهدان اعدام گرديد».

 

باورش سخت است. در اين مدت يعني از ارديبهشت سال 1386 كه بازداشت شد، نديدم و نخواندم كه دلايلي براي آن‌چه كه به او اتهام زده بودند (ارتباط با سازماني تروريستي و ضد رژيم) آشكارا اقامه شود. حتي اگر چنين چيزي باشد، از اين نظر كه او وارد فعاليتي مدني شده و علني كارهايش را پيش مي‌برد – كه تا آن‌جا كه من خبر دارم تنها به مشكلات اجتماعي جامعه‌اش مي‌پرداخت -، بايد برايش تخفيفي قائل مي‌شدند. نمي‌دانم. اميد است كه خبر اشتباه باشد. امين قرار بود در اولين ديدارمان چند تا از فيلم‌هاي سخنراني يعقوب را كه در برنامه‌هاي فرهنگي استان بود به من بدهد تا سخنان اين دوست دردمند هرگز ناديده‌ام را كه حاكي از عشق به ايران بود، بشنوم.

 

اگر خبر واقعيت دارد خدا يعقوب مهرنهاد را بيامرزد و هم‌چنين ما را، كه بسيار كوتاهي كرده و مي‌كنيم.

 

پيوند به نخستين مطلب من در «خرده‌گيري» كه مربوط به يعقوب است (به ياد بلوچ ايران‌پرستي كه در بند است).

+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 11:13 |


خبر بسيار دردناك تخريب سنگ‌نوشته‌ي تاريخي خارك را دوستم حسن ظهوري به من داد (پيوند به خبر سي‌اچ‌ان). آن‌چه مي‌خوانيد يادداشتي است كه در اين‌باره نوشتم و چند خطي از آن را روزنامه‌ي سرمايه بازتاب داد.
در اين نوشته تلاش كردم مانند هميشه نگاهم به پيش باشد - كمي هم توجه بدهم به اهميت اين يادگارها، اگر گوش شنوايي پيدا شود - و از دوستداران ميراث فرهنگي هم مي‌خواهم تا با نوشتن مطالبي اعتراضي، اين رويداد تلخ را فرصتي كنند براي پاسداري از همه‌ي يادگارهاي فرهنگي.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 12:37 |
گزارشي از تجمع در برابر سفارت امارات متحده عربي در روز خليج فارس


در همه‌جاي جهان مردماني كه مدافع حفظ تماميت ارضي كشورشان هستند مورد همه‌گونه پشتيباني حكومت‌هايند. نيروي انتظامي در اين گونه حركت‌ها در كنار تجمع‌هاي ملي‌گرا قرار مي‌گيرد و امنيت آن را - فراتر از وظيفه‌ي ذاتي‌اش - تأمين مي‌كند. سياست‌مداران هم از اعتراض‌هاي مردمي بر عليه كشور‌هايي كه چشم طمع به خاك يا ديگر منافع ملي سرزمين‌شان دارند، براي بالا بردن توان چانه‌زني خود بهره مي‌برند... اما روز گذشته – هم‌چون برخي رويدادهاي ديگر* - همه‌ي اين سخن‌ها به فراموشي سپرده شد تا خوراك رسانه‌هاي برون‌مرزي مخالف نظام تأمين شود و كشورهايي كه به‌زعم خويش فضا را براي گرفتن امتيازهايي بيشتر از ما مساعد مي‌بينند هيچ احساس خطري نكنند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:37 |
در روز ملي خليج فارس؛
 
پي‌گيري حقوق‌مان در درياي مازندران را از ياد نبريم

«اين نوشتار به‌گونه‌ي كوتاه‌شده در روزنامه‌ي اعتماد، روز سه‌شنبه دهم اردي‌بهشت به چاپ رسيد»

امروز، دهم اردي‌بهشت‌ماه، روز ملي خليج فارس نام دارد؛ نامي كه سال گذشته در پي اعتراض گسترده‌ي ايرانيان به كار نااخلاقي، غيرعلمي، ضد «عرف و قانون» و تاريخ‌ستيزانه‌ي مؤسسه‌ي علمي – پژوهشي نشنال‌ژئوگرافيك، بر دست دولت بر اين روز نهاده شد تا شايد گامي باشد در راستاي جبرانِ سال‌ها بي‌توجهي به اين مسأله‌ي مهم ملي؛ بي‌توجهي‌اي كه گه‌گاه با عنوان كردن موضوع‌هايي هم‌چون پيشنهاد گذاشتن نام «خليج دوستي» به‌جاي «خليج فارس»، هم‌چنان توسط بخشي از دولت‌مردان دنبال مي‌شود. اما خوش‌بختانه - شايد به‌خاطر پيشينه‌ي دراز اين تنش - هم ملت ايران به خوبي به اهميت اين موضوع آگاه است و به آن واكنش مناسب نشان مي‌دهد و هم بخش اعظمي از دولت‌مردان با درس گرفتن از بي‌نتيجه‌گي سال‌ها كوشش براي نزديكي كامل با همه‌ي سرانِ جهانِ عرب، در اين راه در كنار ملت هستند. برخي از حاكمان كوچكِ جهانِ يادشده، شايد به‌خاطر هم‌سويي‌شان با قدرت‌هاي فرامنطقه‌ايِ معارض با ايران؛ شايد به خاطر ترس از توان بالقوه‌ي مردم‌سالاري در كشور پهناور همسايه، ايران؛ و شايد به‌خاطر غره شدن به رفاه و پيشرفتي كه از بركت وجود طلاي سياه به آن دست يافته‌اند، اين‌چنين گستاخانه پاسخ سال‌ها كوششِ صادقانه‌ي حاكمان جمهوري اسلامي براي ايجاد نزديكي‌اي بيشتر را مي‌دهند... اما به هر رو كمتر جاي نگراني است چرا كه آنها تنها عِرض خود مي‌برند و زحمت ما مي‌دارند!

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:35 |

به بهانه‌ي 30 فروردين، «روز جهاني بناها و محوطه‌هاي تاريخي» و «روز ملي رويداد تلخ سيوند»





در تنگ بلاغي درختان بنه را قتل‌عام كردند / عكس‌ها از فرشيد فرجي

«اين نوشتار به‌گونه‌ي كوتاه‌شده در روزنامه‌ي اعتماد، روز يك‌شنبه يكم اردي‌بهشت به چاپ رسيد»

 

آدينه‌اي كه گذشت، سي‌ام فروردين روز جهاني بناها و محوطه‌هاي تاريخي بود. اين روز هم‌چنين بر خلاف نامش يادآور رويدادي تلخ درباره‌ي ميراث فرهنگي و محوطه‌هاي تاريخي نيز هست. سال گذشته، در چنين روزي رييس‌جمهور كه در استان فارس به سر مي‌برد، دستور آب‌گيري سد سيوند را صادر كرد (حسن ظهوري، خبرنگار ميراث‌خبر كه نسبت به كارش مسؤولانه برخورد مي‌كند زمان دقيق را ساعت 15 و 40 دقيقه‌ي پنج‌شنبه‌ سي‌ام فروردين ثبت كرده است)، هرچند آبگيري واقعي سد سيوند از اوايل زمستان و پس از پايان گرفتن سيلاب‌هاي فصلي آغاز شد و مديران وزارت نيرو – به زعم خود – با هوشياري از پخش شدن شايعه‌ي آبگيري در اوايل سال – كه ناشي از برداشت نادرست دوستداران ميراث فرهنگي از آبِ جمع‌شده در پشت سد به خاطر بارندگي‌ها بود - بهره بردند و از رييس‌جمهور خواستند تا اين دستور را صادر كند تا باز به زعم خود با خواباندن سروصداي مخالفان كه در آن روزها اوج گرفته بود با خيالي آسوده بتوانند كار پايان دادن به ساخت سد و نابود كردن جنگل بَنِه را پيش ببرند.

و در ظاهر پيروز شدند...
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:7 |

پيش‌گفتار

در دفاع از تماميت ارضي ميهن‌مان و از براي اعتراض به زياده‌خواهي و ادعاهاي پوچ عرب‌ها

بار ديگر برابر سفارت شيخ‌نشين امارات، اين زاده و مترسك استعمار انگليس، گرد هم مي‌آييم:

سه‌شنبه دهم اردي‌بهشت‌ماه (روز ملي خليج فارس)، ساعت 11

نبايد بگذاريم اين نهضت تا حصول به نتيجه كه همانا عقب‌نشيني جهان عرب از خاك‌خواهي

و تلاش آنها براي تغيير نام خليج فارس است از حركت بايستد.

آبتين شنبه بيست‌وچهارم فروردين – تقريبن پس از 48 ساعت بازداشت - آزاد شد. مي‌گفت برخوردها خوب بوده و بيشتر بر اين پايه بوده كه وي مي‌بايست با نهادهاي دولتي هماهنگ مي‌كرده است (هر چند او خودش بر اين گمان بود كه از طريق يكي از مسئولان دفتر آقاي محسن رضايي در جنوب، كارها را هماهنگ كرده است). البته هر چند تشكيل اجتماعات، برابر اصل بيست‌وهفتم قانون اساسي آزاد است و در نتيجه نيازمند داشتن مجوز نيست و از سوي ديگر، بر پايه‌ي اصل نهم، دفاع از تماميت ارضي كشور وظيفه‌ي آحاد ملت است، اما اگر او درخواست مجوز براي تجمع مي‌كرد آيا وزارت كشور اجازه مي‌داد؟ يا ابتدا پروانه‌ي تشكلي را مي‌خواست، سپس سر مي‌دواند و در انتها موافقت نمي‌كرد؟! به هر رو بيانيه‌اي را كه براي آزادي آبتين آماده كرده بوديم و قرار بود دوستان با نام حقيقي خود آن را امضا كنند، با خواست خود وي به بايگاني سپرديم، چرا كه به نظر من حتا همين دو روز بازداشت هم براي كسي كه در راه دفاع از تماميت ارضي كشور گام برداشته به غايت شگفت‌انگيز بود و جاي پرسش داشت...

در بخش نظرهاي نوشته‌ي پيشينم تيرداد خرده‌ي كوچكي بر من گرفته بود، كه چون نظر او براي من مهم است در اين‌باره توضيح كوتاهي مي‌دهم (البته بر اين باور نيستم كه حتما حق با من است، بلكه تنها ديدگاهم را تبيين مي‌كنم). تيرداد در زمينه‌ي تاريخ معاصر آگاهي خوبي دارد و در بيشتر مواقع ديدگاه‌هايش را مي‌پسندم. او به‌ويژه دغدغه‌ي آسيب‌شناسي حركت‌هاي ملي را هم دارد و در اين‌باره نوشته‌هاي چندي داشته. يكي از مقوله‌هايي كه به‌ويژه در اين روزها بسيار به آن پرداخته شده، همراهي همه‌ي گروه‌هاي ملي با انقلاب اسلامي است، حال از همراهي كامل نيروهاي موسوم به ملي – مذهبي بگيريم تا همراهي كمي كمتر حزب ملت ايران و همراهي باز كمي از آن هم كمتر جبهه‌ي ملي ايران و سرانجام همراهي بسيار كم حزب پان‌ايرانيست كه نخستين استعفاها در مجلس شوراي ملي وقت از سوي نماينده‌گان آنها انجام شد و سپس هم به عنوان نماينده‌گان اقليت مجلس به نزد امام خميني رفتند...

آري در آن شرايط همه – به معناي فعالان اجتماعي – همراه با انقلاب بودند يا به‌ناچار شدند، حتا خوانندگان و ترانه‌سرايان كه به نظر من حرارت‌سنج اجتماع هستند – نه تنها آنهايي كه از سال‌هل قبل، منتقد و انقلابي بودند بلكه آنهايي كه در اين فضا نبودند يا حتا گفته مي‌شد به حكومت وقت وابسته‌گي‌هايي داشتند – هم ترانه‌هايي را خواندند كه با آن فضاي مردمي هم‌آهنگ بود. دوستاني كه با تاريخ انقلاب آشنايند نيك آگاه هستند كه چگونه كساني براي رسيدن به مقصود، از هر آنچه كه مي‌توانست بر ضد حكومت وقت باشد بهره‌ها بردند در حالي كه شايد برخي از آن نقدها نادرست بود و برخي ديگر بزرگ‌نمايي‌شده. انگشت‌شمار بودند كساني كه در آن فضا با هيجان جمع همراه نشدند و آن را به نقد نشستند و صد البته، باران تيرهاي تهمت و ناسزا بود كه بر سرشان باريدن گرفت... شايد نتيجه‌اي كه مي‌خواهم بگيرم، آشكار باشد. اگر ما امروز در حركت كوچكي كه ترتيب داده‌ايم راه را بر نقد ببنديم – هر چند تنها بگوييم كه اكنون زمانش مناسب نيست و در وقتي ديگر به آن خواهيم پرداخت، در حالي كه هر چه جلوتر مي‌رويم خود نيك مي‌دانيم كه آن «وقت ديگر» دورتر مي‌شود و دورتر، و فضا تنگ‌تر مي‌شود و تنگ‌تر – ، شايد فردا دير باشد. اما من يك شرط براي نقد قائل هستم و آن صداقت است (چيزي كه تلاش مي‌كنم داشته باشم). خرده‌گيري بايد فارغ از حُبّ و بُغض باشد. اگر آن را رعايت كرديم و خوبي‌ها و بدي‌ها – كه طبيعت هر پديده است و به خودي خود مذموم نيست – را در كنار هم ديديم، شايد بتوانيم از تاريخ درسي گرفته و از تكرارش رها شويم.

و اما چند نكته‌ي نوروزي:

1- چهارشنبه‌سوري را پس از سال‌ها كه باشنده‌ي مهرشر كرج بوديم در نزديكي محل زندگي پيشينمان كه اكنون به آن‌جا بازگشته‌ايم (بالاي يوسف‌آباد)، پيرامون پارك دوستان گذراندم كه هميشه در اين شب، جاي پرجمعيت و پرتحركي بوده. اما باز، حضور نيروي انتظامي كه به گفته‌ي خودشان براي حفظ امنيت ما آمده بودند و براي حفظ همين امنيت ما، با چماق بر سرمان مي‌كوبيدند!

تلويزيون هم در تمام آن روز و روزهاي قبلش با پخش تصويرهايي از كساني كه به خاطر ترقه‌هاي غيراستاندارد دچار سوخته‌گي شده بودند به جاي اشاره به اين كه چرا دولت مواد استاندارد و بي‌خطرِ آتش‌بازي را تهيه نمي‌كند، سعي در پاك كردن صورت مسأله داشته و اصل جشن را منكر مي‌شد، در حالي كه جشن آتش يكي از زيباترينِِ جشن‌هاست و در اكثر كشورها هم، هر يك به شكلي برگزار مي‌شود...

2- مهرنوش در تارنوشت‌اش (نقطه سر خط) در سرآغاز نوشته‌اي درباره‌ي نوروز به نكته‌ي مهمي اشاره كرد كه جاي ديگر نديدم. البته در هنگام تحويل سال كه طبق عادت تلويزيون روشن بود من مشغول كاري بودم و ناگهان سال، نو شد! مادرم هم با شگفتي اشاره كرد كه مجريان هيچ‌كدام از دقايقي قبل اعلام نكردند كه اكنون چقدر زمان به تحويل سال مانده! عين نوشته‌ي مهرنوش چنين است:

«الان ساعاتی از سال تحویل گذشته است. امسال دیگر نه از صدای توپ در تلویزیون خبری بود و نه ساز و دهل (موسیقی ویژه‌ي نوروز). هیچ‌کدام از شبکه‌های تلويزیون آن‌را پخش نکرد و تنها در لحظه‌ی سال تحویل، در هر شبکه یک مجری با حرکات و اداهایی بی‌مزه اعلام کرد که سال 1387 آغاز شده!! همین! نمی‌دانم این یک دقیقه پخش ساز و دهل و صدای توپ چه مشکل اساسی دارد! که آن را از مردم دریغ می کنند؟؟!!! چندی قبل بالاخره نوروز به عنوان میراث معنوی ملی ثبت شد. اما آیا این‌گونه می‌خواهند آن‌را ماندگار کنند؟؟ صدا و سیما که با سانسور موسیقی لحظه‌ی سال تحویل، نخستین گام را در جهت حذف این جشن برداشت تا ببینیم که دیگر متولیان فرهنگی چه می‌کنند (اگرچه هیچ‌گاه نوروز از یاد ایرانیان پاک نمی شود). در نهایت این‌که جناب آقای ضرغامی (رییس محترم صدا و سیما)! از این‌که این‌قدر در حفظ میراث معنوی نوروز دقت نظر داشته و اهتمام می‌ورزید ممنونیم! واقعا دستتان درد نکند!!!!!!!!!!».

البته در روز پاياني سال خبري را خواندم – به‌گمانم در روزنامه اعتماد ملي – درباره‌ي اعتراض شماري از كارشناسان ميراث فرهنگي به صدا و سيما كه مجريان آنها از به كار بردن نام‌هاي ساخته‌گي براي چهارشنبه‌سوري و سيزده‌به‌در خودداري كنند و آنها را «جشن چهارشنبه‌ي آخر سال» (!) و «روز طبيعت» - كه اين يكي نام جشني در دين يهود است (!) – ننامند، كه كاري شايسته‌ي تقدير بود، هر چند مانند بسياري از كارها، با تأخير!

3- بسياري از دوستان كه پيامك شادباش‌هاي نوروزي را فرستادند به سال‌هايي اشاره مي‌كردند كه جاي چون و چراي بسيار دارد. 14087 اهورايي، 7030 ميترايي، 3746 زرتشتي،2567 شاهنشاهي، ... برخي يكي دو تا از اين تاريخ‌ها و برخي، همه و شايد هم بيشتر (!) از اين – مانند ايلامي، مادي، يزدگردي،... - را در پيامك خود گنجانده بودند. به گمانم اگر كمي در اين مورد سخت‌گير باشيم ضرر نخواهيم كرد، كما اين كه بر تأثيرگذاري خود بر ديگران – براي گسترش فرهنگ ملي – هم خواهيم افزود. من مبنايي براي دو تاريخ نخست نمي‌شناسم، اگر دوستان مي‌دانند مرا هم آگاه كنند، وگرنه طبيعي است كه تا آن زمان كار پسنديده‌اي نخواهد بود كه از اين تاريخ‌ها بهره ببريم. تاريخ سوم به هر رو تاريخي است كه بر دست گروهي از هم‌ميهنان – به درست يا غلط – به كار گرفته مي‌شود، پس مبنايي دارد. اما تاريخ چهارم، تاريخي جعلي است. اين‌جا من موضع خودم را روشن كنم كه بر خلاف بسياري از دوستانم، با قرار دادن هنگامه‌ي پادشاهي كورش بزرگ به عنوان مبنايي براي تاريخ رسمي ايران موافق هستم، چرا كه؛ 1- ما مبنايي براي آغاز فرمان‌روايي ايلامي‌ها و مادها در اختيار نداريم و اصلن آنها بر تمامي حوزه‌ي فرهنگي ايران – ايران بزرگ - فرمان نمي‌راندند و آغاز تشكيل سرزمين يا كشوري كه نام پرشكوه ايران را دارد با كورش است كه به‌ويژه‌ سيره‌اي قابل دفاع دارد، و 2- درست است كه زرتشت بزرگ، از نخستين معماران فرهنگ ايراني و كسي است كه اين فرهنگ را تبيين كرد اما به هر رو چهره‌اي ديني دارد و ما بايد اين آزادي را براي همه‌ي هم‌ميهنان‌مان قائل باشيم كه ضمن گذاشتن احترام به اين نخستين شخصيت جهاني ايرانيان – حتا در آينده‌ي دور هم – به كيش يا ديني به‌جز آن‌چه ما مي‌پسنديم، باشند. براي گزينش تاريخي ملي، بايد مبنايي ملي را هم در نظر گرفت.

اما در اين ميان، تاريخ يادشده ساخته‌گي است، چرا كه سازنده‌گان آن براي اين‌كه هنگامه‌ي تاج‌گذاري محمدرضاشاه پهلوي (1320 خورشيدي) دقيقا منطبق شود بر دوهزاروپانصدومين سالگرد تاج‌گذاري كورش بزرگ، تاريخ‌ را حداقل 9 سال جابه‌جا كرده‌اند (اگر مبنا را سال پيروزي كورش بر پدربزرگ مادي خود در 550 پيش از ميلاد بگيريم وگرنه هر چه جلوتر بياييم اين اختلاف بيشتر مي‌شود). اما آن‌چه بديهي است، تا زماني كه بر روي يك تاريخ دقيق و ملي اجماع شود و در عين حال آماده‌گي ذهني براي انجام چنين تغييري هم در ميان اكثر ايرانيان شكل بگيرد، بايد كه به تاريخ رسمي كنوني احترام گذارد و از آوردن آن دريغ نورزيد.

4- اما نمي‌توان به نوروز اشاره كرد و نسبت به برخوردهاي خشونت‌آميز نيروهاي نظامي تركيه – كه شوربختانه در مواقعي با همراهي نيروهاي نظامي ايران هم همراه بود – با كردها بي‌تفاوت بود. براي ما دوست‌داران ايران بسيار سخت بود كه گروهي از هم‌فرهنگان‌مان، در اين هنگامه‌ي جشن و سرور در زير شليك‌هاي پياپي توپ و گلوله باشند – برخوردهايي كه در حافظه‌ي تاريخيِ ما ملت ايران كم نبوده و بارها بر دستِ دشمان فرهنگي ما انجام شده و حتا در همين تاريخ نزديك توسط روس‌ها و ترك‌ها و طالبان و ... رخ داده است، ولي اكنون، در زماني كه ما مي‌رويم تا باز آگاهيِ ملي‌مان را دريابيم پذيرش‌اش بسيار سخت‌تر است...

پس‌گفتار


پاسارگاد - اسفند 1385

اين خواندن و گذشتن و رفتن تا كجاست؟!...

وقتي كه مي‌رويم

 اي كاش جاي پامان

  روي علف‌هاي هم‌سايه

  بوي نگاهِ باران داشته باشد

    يا آشتي!...

و زخمي كه از قهرها

 در التهاب دروغ‌ها

جان گرفته است؛

 از دست‌هايمان دور!...

شاعر نبود گويا

امّا از فصلِ قلم‌هاي تاب‌ديده بود...

فكر مي‌كنم:

فاجعه را فاجعه مي‌ديد؛

نامه‌ي تكراري هجوم‌هاي مكرر

و ضبط صداهايي كه مي‌ماند

 ناظر بادبادك‌هاي غرورمان...

«خوب بودن زيباست»

با اين وجود، بار ديگري

شعر زندگي به خاطره پيوست

ماييم و

 زندگي

ماييم و

 سرودن لحظه‌هايي كه شعرِ ماست!...

تصوير تا هر كجا كه باشد

 خوب بودن زيباست...

«يادش گرامي و خوبي‌هايش در يادها يادگار»

م / زمان

رشته‌ي كلام از هم گسيخت…

ادامه ی اين يادداشت در حقيقت مي‌تواند ديباچه‌اي باشد بر نوشته‌هاي آينده‌ام. كمي شخصي است. از اين‌رو به خواندن‌اش دعوت‌تان نمي‌كنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 15:38 |



آن‌گاه كه دولت از حركت بازمي‌ايستد

ببراز بازوبندي گفت كه آبتين را به زندان اوين بردند. اكنون بعدازظهر آدينه بيست‌وسوم فروين‌ماه 1387 است. بهرام آبتين، دبير «كانون فرهنگي لر بختياري ايرانيان» كه دعوت‌كننده‌ي مردم به تجمع اعتراضي روز گذشته در برابر سفارت امارات متحده‌ي عربي بود، پس از آن‌كه از روز گذشته تاكنون در بازداشت بود بر پايه‌ي گفته‌ي بازوبندي - دبير «جمعيت جنبش آريايي‌ها» كه پي‌گير وضعيتش بود - امروز از پايگاه نيروي انتظامي خيابان گاندي به زندان اوين برده شد.

 

پيش از آن‌كه گزارش كوتاهي داشته باشم از برنامه‌ي ديروز شايد لازم باشد مقدمه‌ي كوچكي را بياورم.

 

در آخرين نشستي كه چندي پيش اتحاديه‌ي اعراب داشت بر خلاف آن‌چه انتظار مي‌رفت بار ديگر ضعف يا ناآگاهي و يا ... دستگاه سياست خارجه ايران آشكار شد. اين نشست فرصت مناسبي بود تا براي نخستين‌بار تحقق سخنان دولت‌مردان ايران را در تلاشي كه - به‌‌باور خويش - براي نزديكي به جهان عرب داشتند شاهد باشيم؛ نشست در كشور – به ظاهر – دوست، سوريه برگزار مي‌شد كه بر پايه‌ي شنيده‌ها نيمي از نفت مورد نيازش را به رايگان و نيمي ديگر را را به نصف‌بها سال‌هاست كه از ايران مي‌گيرد و به‌اين ترتيب رياست آن نيز بر عهده اسد كوچك بود، ديگر اين‌كه تني چند از رهبران كشورهاي عربي در آن نشست حضور نداشتند، كما اين كه رهبر دولت فلسطيني نيز كه بقاي خود را بسيار مديون جمهوري اسلامي است در آن حضور داشت... وزير امور خارجه‌ي ايران هم به عنوان عضو ناظر در نشست بود.

 

خوب! چه فرصتي بهتر از اين تا براي نخستين‌بار – پس از تلاش‌هاي بسياري كه در اين چندساله دولت جمهوري اسلامي براي نزديكي به كشورهاي عربي داشت – شاهد باشيم تا در بيانيه‌ي پاياني نشست، سخني از ادعاي شيخ‌نشين امارات متحده‌ي عربي نسبت به جزيره‌هاي ايراني نرود... اما زهي خيال باطل! نه‌تنها باز اين ادعا تكرار شد و امضاي همه‌ي كشورهاي عربي از جمله كشور دوست و برادر، سوريه و دولت اسلامي فلسطين كه ايران سال‌هاست آبرو و حيثيت جهاني خويش را در راه دفاع از آن در طَبَق اخلاص نهاده است بر آن صحه گذاشت، بلكه اين بيانيه به نسبت بيانيه‌هاي پيشين لحني تندتر نيز داشت و در آن آشكارا ايران تهديد شده است كه در صورت انجام ندادنِ اقدامي دوستانه براي حل اين موضوع، آنها به سازمان امنيت متوسل خواهند شد – يعني همان سازماني كه چندي پيش سومين بيانيه تحريم را هم عليه ايران صادر كرد و باز بر خلاف انتظار دستگاه امور خارجه‌ي ناآگاه ما حتا كشورهايي كه از قِبَل وضعيت ايران روز به روز به وجهه‌ي جهاني و اقتصاد خود سروسامان مي‌دهند – روسيه و چين – نيز از آن حمايت كردند! فاجعه‌بارتر آن‌كه در چنين موقعيتي، سفير ايران در سوريه اين نشست را موفقيت‌آميز ناميده بود، تنها به اين دليل كه آمريكا خواهان برگزاري آن نبود!

 

 

اوضاع اين‌چنين بود كه «كانون فرهنگي لر بختياري ايرانيان» در فضايي كه ايرانيان را به جنب‌وجوش انداخته بود و گروه‌هاي چندي مي‌خواستند فراتر از نوشتن متن‌هايي اعتراضي به كاري عملي دست بزنند و نامه‌اي كه دكتر پيروز مجتهدزاده نوشت و به‌عنوان پاسخ نماينده‌گي دائم ايران نزد سازمان ملل به ترّهات نماينده‌ي ناظر اتحاديه‌ي عرب منتشر شد هم آنان را آرام نساخت، آستين بالا زد و ايران‌دوستان را به تجمعي اعتراضي در روبه‌روي سفارت امارات متحده‌ي عربي در ايران، فراخواند. هنگامي كه دولت از حركت بازمي‌ايستد – يا دست كم گمان مي‌رود كه كوتاهي مي‌شود – مردم خود به صحنه مي‌آيند.

د.

 
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 18:37 |

روز پنج‌شنبه شانزدهم اسفندماه مراسم يادبودي براي ليلا صمدي، خبرنگار جواني كه دو هفته پيش درگذشت توسط پايگاه اطلاع‌رساني براي نجات يادمان‌هاي باستاني برگزار خواهد شد. اين مراسم از ساعت 16 تا 18 در مجموعه فرهنگي سئول واقع در بوستان سئول (ابتداي خيابان ونك غربي، تقاطع بزرگراه كردستان) برگزار مي‌شود. حضور دوستان و آشنايان موجب شادي روح آن درگذشته و قوت‌قلبي براي برگزاركنندگان مجلس است.

گفتني است ليلا صمدي، خبرنگار ايرنا شب يكم اسفندماه جاري به علت وجود توموري در سر با زندگي وداع كرد. پيكر او طي مراسمي در زادگاهش، نهاوند به خاك سپرده شد. صمدي هم‌چنين از اعضاي فعال پايگاه اطلاع‌رساني براي نجات يادمان‌هاي باستاني بود كه كار تهيه‌ي بسياري از گزارش‌ها درباره‌ي پرونده‌ي ملي سد سيوند را برعهده داشت.




احتمالن آخرين عكسها -  مراسم اسفندگان (1386/12/29) در كافه سهيل


*****
اصولاً پديده‌هاي خوب، احساس خوبي را به آدم منتقل مي‌كنند و پديده‌هاي بد احساسي بد. اما از آن‌جايي كه در اين جهان پرشگفتي هميشه استثناهايي هم وجود دارند، گاهي مي‌شود كه از رابطه‌ي اشاره‌شده نتيجه‌اي عكس عايد ‌شود. دوشنبه شب، مراسم پاياني نخستين جشنواره‌ي سراسري اعتياد و رسانه در مجموعه‌ي فرهنگي شقايق برگزار شد. در تالار، انبوه خبرنگاراني كه در حوزه‌ي اجتماعي قلم مي‌زنند و در عين حال نيم‌نگاهي هم به مسايل ناشي از اعتياد دارند، حضور داشتند. نزديك به 640 اثر به جشنواره رسيده بود كه هيأت داوران تنها 35 اثر را شايسته‌ي برگزيدگي دانسته بود؛ در 10 رشته‌ي تعيين‌شده، از 8 اثر فقط تقدير شد، 14 اثر مقام سوم – برخي به اشتراك - و 8 اثر مقام دوم را به‌دست آوردند و تنها 5 اثر بودند كه حايز مقام نخست شدند.‌ و اثر ليلا صمدي، خبرنگار تازه‌درگذشته‌ي ايرنا يكي از آنان بود (در رشته‌ي گزارش توصيفي كه به حق، استادش به شمار مي‌رفت). زماني كه مادر ليلا، آهسته و خاموش، بر روي جايگاه رفت تا از دست وزير ارشاد تنديس جشنواره را بگيرد حاضران به درخواست مجري برنامه لحظاتي را به‌ياد آن عزيز از دست‌رفته به‌پا خواستند. اما مدت‌ها بعد، آن مادر با ديدن آن تنديس و تقديرنامه – كه گرفتنش براي هر كسي خوشحال‌كننده است – به ياد چه خواهد افتاد؟... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 16:1 |




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 0:41 |

خبر شوك‌آور بود... به كدامين گناه!

سپاس‌گزارم از دوستان ناديده‌ي بلوچم كه اين تارنوشت را از نظر گذرانده و نظرشان را گذاشتند و هم‌چنين سپاس از دوستان خوبم كه دعوتم را براي بازديد پذيرفتند.

اما پيام‌هاي آخر دوستان تازه‌ام مرا شگفت‌زده كرد، آخر چرا؟ سري به خبرنامه‌ي اميركبير زدم و اصل خبر را خواندم... مگر مي‌شود؟ تنها كاري كه از دستم برمي‌آمد اين بود كه زنگي به حقوق‌بان ايران‌پرست بزنم، مردي كه براي خدمت به انسان و ايران هميشه آماده است؛ دكتر محمدعلي دادخواه. گفت كه وكيل مهرنهاد، دكتر نيك‌بخت است ولي با اين حال فردا اين موضوع را در نشست وكلاي مدافع حقوق بشر عنوان خواهد كرد و از هيچ تلاشي در راه آزادي دوست بلوچ ما فروگذار نخواهد كرد.

اميد است كه خطر از سر يعقوب بگذرد تا هر چه زودتر با آزادي‌اش، خانواده، خويشاوندان، هم‌انجمني‌ها و ما شاد گرديم.

*****

اما نوشتاري كه اينك تقديم مي‌شود و چندي پيش در شماره‌ي دهم ماهنامه‌ي صنعت گردشگري صاعقه به چاپ رسيد، به آسيب جدّي‌اي مي‌پردازد كه با عبور قطار اصفهان - شيراز از نزديكي مجموعه‌اي از بناهاي ارزشمند تاريخي روي خواهد داد. اين وضعيت هر چند اعتراض شماري از سازمان‌هاي مردم‌نهاد و كارشناسان را در پي داشت ولي گويا با موافقت سازمان ميراث فرهنگي، راهِ ميانه‌اي برگزيده شد تا ماجرا هر چه زودتر به‌پايان برسد و اين خط گشوده شود و مايه‌ي مباهاتي گردد هرچه زودتر... تا زماني هم كه تخريب كامل شد ديگر كجا خواهند بود آقاي وزير راه و رييس‌جمهور فعلي، خدا مي‌داند...

تلاشم بر اين بود به اين رويداد غم‌بار از زاويه‌اي ديگر بنگرم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 1:50 |