تبليغاتX
خرده گیری

                                                                                                                       تصویر از چهارمحال‌وبختیاری

دو قدم مانده به خندیدن برگ

یک نفس مانده به ذوق گل سرخ

چشم در چشم بهاری دیگر  


بر ما سالی گذشت و بر زمین، گردشی و بر روزگار، حکایتی

امید که آن کهنه، رفته باشد به نکویی

و این نو، همی آید به شادی


بهار رسید ای مایه‌ی ناز

نرم‌نرمک باده خور و چنگ نواز

به‌یاد نیاکان‌ خردمندمان که زیباترین شادی‌ها را به یادگار گذاشتند؛ و به یاد کشته‌شدگان راه پاسداری از میهن که بودن‌مان و مانِش اندیشه‌ی‌مان را از آن بزرگان داریم؛ و به امید آن که باز بگسترانیم سبزی دل‌های‌مان را بر سراسر ایران‌زمین – از بلندی‌های قفقاز تا کرانه‌ی بحرین، و از فرات تا سند تا آن‌سوی تاجیکستان.

نوروز خجسته و پیروزباد!


پیش پای سحر بیفشان گل

سر راه صبا بسوزان عود

به پرستو، به گل، به سبزه درود

                       سال‌تان سرشار شادی‌باد


نوروز ماندگار است، تا یک جوانه باقی‌ست

باقی‌ست جمع جانان، تا این یگانه باقی‌ست

نور نگاه کورش بر بردگان بابل، بعد هزارها سال، در هگمتانه باقی‌ست  


اگر تو سبزی، سبزم

اگر تو شادی، شادم

من ز شیرینی تو فرهادم

وطنم ایران!

عید آن‌روز مبارک‌بادم که تو آبادی و من آزادم!  


*****

ضمن ابراز سپاس از دوستان زیر، به خاطر معرفی فصل‌نامه‌ی فروزش؛

افسانه شریف‌زاده‌ی گرامی در تارنمای باشگاه خبرنگاران و تارنمای قطره (باشگاه خبرنگاران جوان)

سمیه ایمانیان گرامی در خبرگزاری ایسنا

مجتبا گهستونی گرامی در تارنمای تاریانا (انجمن دوستداران میراث فرهنگی خوزستان)

استاد سیروس سیف  در تارنمای شخصی


چند نوشته‌ای را که سال گذشته (1387) نوشتم و برخی از آن‌ها هنوز انتشار نیافته است به دوستان ارجمندم تقدیم می‌کنم.

نخست، سومین نقد من بر نوشتار سرور منوچهر یزدی است، به قصد آشناتر و نزدیک‌تر شدن دیدگاه‌‌های‌مان. امید است دوستانی که پی‌گیر آن رشته گفت‌وگوها بودند این نوشتار را نیز از نظر بگذرانند.

نوشتار پیشین من را در این‌جا بخوانید.

نقد استاد یزدی را در این‌جابخوانید.

نوشتار تازه‌ی من را در دنباله‌ی این نوشتار بخوانید.

دوّم، نوشته‌ای است که به پیشنهاد دوستم، محمد صادقی، درباره‌ی نسخه‌ی تازه‌یافته‌ی حافظ نوشتم تا در کنار یادداشت او در روزنامه‌ی اطلاعات قرار بگیرد که چنین نشد. او گفت که این نوشتار را در جای دیگری به چاپ خواهد رساند. البته شایسته‌ی اشاره است که من درباره‌ی موضوع شناخت کافی نداشتم و این را به دوستم ابراز کردم ولی با پافشاری او، از زاویه‌ای دیگر به موضوع نگریستم.

متن نوشته‌ی من را در این‌جا بخوانید.

سوم، رشته‌گفت‌وگوهایی است که به پیشنهاد دوستم احسان کرمی، دبیر کنونی انجمن افراز و با پی‌گیری نیلوفر پرزیوند، سرپرست پیشین خبرنامه‌ی انجمن با من انجام گرفت تا از تجربه‌ها و خاطره‌هایم در راه‌اندازی انجمن فرهنگی ایران‌زمین (افراز) بگویم. بر خلاف رای دوستان، من این گفت‌وگو را پس از تدوین اولیه، گسترش دادم تا جایگاهی شود برای آشنایی بیشتر هم‌وندان کنونی انجمن با نسل پیشین آن و هم‌ خرده‌گیری‌ای بر برخی روش‌ها و کارهای کنونی. این گفت‌وگوها در سه شماره از مجله‌ی درونی جدید انجمن که زیر نام «سورا» منتشر می‌شود، به چاپ رسیده است و بخش پایانی آن هم - که نقدهایم را در بر می‌گیرد - به‌زودی در سورای شماره‌ی 5 به چاپ خواهد رسید. گمان دارم که خواندن این گفت‌وگو برای دوستانی که مدتی کوتاه در انجمن افراز – به خاطر اشاره‌ای که ممکن است به نام آن‌ها داشته باشم - بودند و هم‌چنین کسانی که در سمنی دیگر کار می‌کنند یا قصد دارند فضایی این‌گونه را بیافرینند، می‌تواند جالب باشد.

بخش یکم

بخش دوم

بخش سوم

بخش چهارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 14:35 |

نقدهایی بر آرای دکتر غنی‌نژاد و دکتر مؤیدزاده

آن‌چه از نظرتان می‌گذرد دو نقد است، یکی بر آرای دکتر غنی‌نژاد، دیگری بر نوشتار دکتر مؤیدزاده. امید است این بزرگواران بخوانند و در صورتی که توضیحی لازم داشت، زحمت کشیده برای آگاهی من بفرستند.

نوشتار نخست (خردهگیری‌ای بر آرای دکتر غنی‌نژاد) به همراه اصل نوشتار دکتر غنی‌نژاد بر روی تارنوشت گروهی روزنامک قرار گرفته است.

اما نوشتار دوم در پی تقدیم می‌شود، با این توضیح که اصل نوشتار بر روی پیوندهای زیر – که شوربختانه همه فیلتر شده‌اند – قابل دسترسی است (اگر دوستان آن نوشته را نخوانده‌اند و نمی‌توانند از فیلترها هم عبور کنند، آگاهی دهند تا آن را بر روی صفحه‌ی تارنوشتم بگذارم).

http://www.melliun.org/nehzatmel/nm08/12/14moayedzadeh.htm

http://www.jebhemelli.info/html/tazeha/08/moayyedzadeh15.12.08.htm

http://mag.gooya.com/politics/archives/2008/12/080875.php

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=1479

http://www.iranliberal.com/Maghaleh-ha/EXtra/Moyaedzadeh_Bartari.htm

به گمان من، در تبیین ملت‌گرایی ایرانی، این دو یادداشت مکمل هم هستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 14:46 |

آنچه در ادامه می‌آید نقدی است بر یک بخش از نوشته‌های سرور منوچهر یزدی - از هم‌وندان شورای مرکزی حزب پان‌ایرانیست – که در نشریه‌ی درونی آن حزب، حاکمیت ملت، به‌چاپ رسیده بود. به گمان من، چاپ چنین نوشتاری در آخرین شماره از آن نشریه (شماره‌ی 107، سال یازدهم، تیر و امرداد 1387 خورشیدی) از جهاتی چند دارای اهمیت است:

نشریه‌ای حزبی، نوشتار به‌گمان من تندِ فردی برون‌حزبی را در نقد یکی از بلندپایگانش به چاپ رسانده است که این امر به‌خودی خود بسیار ارزش‌مند است، به‌ویژه آن که کاملا بر خلاف نظر کسانی است که راه را بر گفت‌وگو میان گروه‌های ایران‌دوست، بسته می‌بینند (زمانی این موضوع اهمیت خود را بیشتر می‌نمایاند که توجه داشته باشیم گفتمان نقدشده، گفتمانی است که وجه غالب نمای بیرونی حزب یادشده را دارد، هر چند به‌شخصه بر این باورم که بیشینه‌ی هم‌وندان حزب پان‌ایرانیست، فرای گفتمان‌های ایدیولوژیک، تنها و تنها راه سرافرازی ایران را می‌پویند). این امر علاوه بر آن که به نوعی نوآوری و به‌ویژه در احزاب ما کم‌سابقه است از سوی دیگر نشان‌دهنده‌ی برآمدن نسلی نو و اندیش‌مند است که بر خلاف پیشینیان حاضر نیست اختلاف‌های گذشته را به عرصه‌ی کارزار امروز بکشاند و برایش تنها «ایران» و «آینده‌ی ایران» مهم است. من چنین می‌اندیشم که یکی از مهم‌ترین خویش‌کاری‌ها و حتا چالش‌های نسل امروزین ایران‌پرستان، نقد نسل پیشین – به‌ویژه تندروی‌های دو سوی جریان ملی‌گرا - با حفظ ارادت و احترام کامل آنان است (چنین خوانده‌ام که در جوامع شرقی، وارونه‌ی هم‌بودگاه‌های غربی که شورشِ نسل تازه بر باورها و آرمان‌های نسل پیشین نوعی ارزش به شمار می‌رود، پاس‌داشت کامل کوشش‌های پیشینیان، ارزش غالب بوده و اگر خرده‌ای هم گرفته می‌شود با نگه‌داشت همین ظرافت‌های رفتاری است. شاید از همین‌رو باشد که به‌شخصه در تمام مرام‌نامه‌هایی که برای کوشش‌های انجمن‌های مردم‌نهاد - که در این سال‌ها یا در بنیادش نقش داشتم و یا درباره‌ی‌‌‌شان مورد مشاوره قرار گرفتم – تهیه کردم، ضمن تأکید بر الزام نقد تاریخ ایران و شخصیت‌های برجسته‌ی آن، همواره بر این نکته پا فشردم که این کار باید همراه با حفظ احترام آنان باشد و همیشه رودرروی هرگونه تندی نسبت به بخشی از تاریخ ایران و یا شخصیتی خاص – حتا اگر به‌نظر درست بیاید – ایستادگی کردم. به گمان من، اگر ما امروز، این‌جا ایستاده‌ایم و هنوز نامی از میهن کهن‌سال‌مان را بر زبان می‌آوریم هوده‌ی تلاش همه‌ی آن کسانی است که در طی این هزاران سال – که اندیشیدن درباره‌ی بزرگی همین عدد، کافی است تا ما را از هرگونه داوری نادرست بازبدارد – از هیچ کوششی دریغ نکردند. حال اگر خرده‌ای بر برخی کارها می‌گیریم باید نخست خرده‌ی‌مان را معطوف به اندیشه‌ی نادرستی کنیم که سازنده‌ی آن عمل بوده، اندیشه‌ای که برآمده از شرایط سخت، جنگ‌ها و کشتارها، نادانی‌ها و خرافه‌پرستی‌ها و هزاران ساخته‌ی ریز و درشت دیگر اهریمن بوده است. آن‌گاه تلاش کنیم تا خودمان را از آن آلودگی‌ها پاک کنیم نه این که این آگاهی‌مان را پتکی کنیم بر سر مردمانی که در طی این زمان دراز تلاش کردند تا اندیشه‌ها و گفتارهای نیک را پاس بدارند، حتا اگر خرده‌ای از آنها برای ما بازمانده باشد).

[دوست دارم اشاره‌ای هم کنم به دوستان و هم‌اندیشان خوبِ هم‌نسلم در حزب پان‌ایرانیست، که از آن‌ها بسیار آموختم.

آرش کیخسروی نازنین، هم‌دانشگاهی من بود در رشته‌ی متالورژی دانشگاه آزاد کرج، هر چند ناتمام آن را رها کرد و تحصیلش را در رشته‌ی حقوق به‌پایان رساند. او یک‌ماهی از من کوچک‌تر است اما چهره‌ی متفکر و سر کم‌مویش او را – همان‌طور که در آغاز می‌اندیشیدم - «به حق» از من بزرگ‌تر نشان می‌دهد(!)، چرا که از آگاهی بالایی – به‌ویژه پیرامون اندیشه‌ی ملی -  برخوردار است. بحث‌های او در دفاع از ایران - به‌ویژه با یکی از دوستان مشترک‌مان که به خاطر بزرگ شدن در خانواده‌ای با گرایش‌های چپ، اندیشه‌ای آن‌چنانی پیدا کرده بود - همیشه در یاد هم‌کلاسی‌های آن سال‌ها خواهد ماند. از طریق او – بیش از ده دوازده سال پیش – با حزب آشنا شدم و آگاهی‌ام را درباره‌ی مسایل ملی بیشتر کردم. در همان سال‌ها به فاصله‌ی کوتاهی از هنگامی که من توسط جواد جیرودی – که در آشنا ساختن من با تاریخ و فرهنگ ایران، سمت استادی بر من دارد – آگاه شدم که فرزند شادروان رشید کیخسروی است (فردی که با تلاش‌هایش در راه دفاع از یادمان‌های فرهنگی زیویه معرّف‌حضور باستان‌شناسان و فعّالان این حوزه است) و علاقه‌مند به دیدار آن مرد بزرگ شدم، آن کُرد گُرد به نزد دادار هستی‌بخش رفت.

آرش در آغاز راه‌اندازی انجمن افراز، از کوشندگان آن بود و به‌ویژه به پیشنهاد و با همکاری او بود که نخستین دوره‌ی کلاس‌های «آشنایی با شاهنامه»ی انجمن را – در پاییز سال 1381- زیر نظر استاد نازنین و گران‌قدر، دکتر قدمعلی سرامی راه انداختیم هر چند خود او کوتاه‌مدتی بعد، در مراسم بزرگ‌داشت شادروان فروهر، بازداشت شد و تمام کارهای آن سلسله‌نشست‌ها بر دوش من افتاد (البته در آغاز، دوست هم‌اندیش‌ام و یار حزبی آرش، مهدی زاهدنژاد، که هم‌چون استاد سرامی زاده‌ی کهن‌شهر رامهرمز بود، یاری‌گرمان بود).

پس از آزادی، آرش کمتر به برنامه‌های انجمن آمد، به‌ویژه آن که مادر گرامی‌اش دچار آسیبی شد و او ناگزیر از گذراندن بیشتر وقت در خانه شد. در این زمان در نشست‌های حزب پان‌ایرانیست – که گه‌گاه، به‌ویژه پس از چاپ نشریه‌ی افراز به آن‌جا می‌رفتم – با هومن اسکندری و آزاده، همسرش، آشنا شدم. او دعوتم را برای حضور در انجمن افراز پذیرفت و در همان مدت کوتاه هم‌وندی در انجمن، سبب‌ساز کارهای مثبتی شد؛ نخستین فردی بود که پس از من، مجری برخی برنامه‌های انجمن بود و این کار را در کمال آگاهی و خونسردی انجام می‌داد، با دعوت از سخنرانانی جدید، حال و هوای تازه‌ای را به انجمن داد و به‌ویژه با یاری و مجری‌گری آزاده، انجمن، نخستین همایش بزرگ خود را که پاس‌داشت جشن کهن اسفندگان بود در پنجم اسفندماه 1382 با دعوت از بزرگانی هم‌چون استاد ادیب برومند، استاد محمودی‌بختیاری، بانوان ارجمند توران شهریاری و گیتی پورفاضل و دکتر مصطفا بادکوبه‌ای و آقای شمس خلخالی برپا کرد.

ویژگی‌های مثبت این دوستان آن اندازه هست که من نتوانم کامل به آنها اشاره کنم. هر دو، بیشتر مرد عمل هستند تا حرف، هرچند از مطالعه‌ و آگاهی وسیعی برخوردارند (هومن هم هم‌چون آرش به خاطر کم پشتی موی سر، سنش بالاتر از آن‌چه هست نشان می‌دهد!) و هر دو ایران‌پرستی‌شان بر هر گونه «پرستش بخشی خاص از تاریخ یا شخصیت‌های تاریخی» می‌چربد و منافع ملی را بر هر چیزی – حتا مخالفت با جمهوری اسلامی ترجیح می‌دهد (به عبارت دیگر، اگر در جایی، جمهوری اسلامی حرکتی کرد که به نفع مصالح ملی بود – عملی که به‌ندرت رخ می‌دهد! – آن‌ها ابایی ندارند که از آن حرکت دفاع بکنند هر چند چوب ملامتِ گروه‌ها و افراد فاقد جهان‌بینی و بی‌پرنسیپ را بخورند)... و سرانجام در سال‌های اخیر بود که در پی بنیاد «انجمن دوستداران میراث فرهنگی افراز» با حجت کلاشی آشنا شدم که ویژگی‌های منحصر به‌فردی دارد. او آگاهانه ایران را می‌پرستد، امر مهمی که به‌گمانم گسترش آن برای بقای ایران، از الزامات جنبش‌های ایران‌گراست.

قطعاً با وجود چنین جوانانی، حزب پان‌ایرانیست نمره‌ی قبولی در درس کلیدی «پرورش نیرو» را گرفته است، درسی که گذراندن آن نه تنها برای حزب‌های نوپای معاصر بلکه در گستره‌ی تاریخ این مرز و بوم، همیشه سخت‌گذر بوده است.]

اما پیش از آوردن متن یادشده باید یادآور شوم که در بازخوانی آن، دو مورد را تصحیح کردم. نخست در یکی از بندهای پایانی، آن‌جا که نوشته‌ام «یا این که نویسنده‌ی گرامی هر جا که به نفع اندیشه‌شان باشد...»، به نظرم واژه‌ی «اندیشه» درست و به‌جا نیامد، چرا که من با سرور یزدی در اندیشه که سرافرازی ایران باشد، اختلافی نداریم. به گمانم واژه‌ی «تحلیل» درست‌تر آمد. دیگر آن که نام شادروان بازرگان را از کنار نام شادروانان شریعتی و آل‌احمد برداشتم، چون که به‌نظرم آمد که تفاوت‌هایی بنیادین میان آن‌هاست که مهم‌ترین آن‌ها «عنصر صداقت» است، هر چند به دلایل اشاره‌شده در متن، نقد همه‌ی گروه‌های موثر در انقلاب اسلامی را موجّه می‌دانم حتّا آنهایی که نقش بسیار کوچکی – مثلاً در حدّ استعفا دادن از نمایندگی مردم در مجلس شورای ملی – داشته‌اند. شاید به همین دلیل و به خاطر همراهی اکثریت بالایی از مردم است که انقلاب سال 57 را چه بخواهیم و چه نخواهیم باید انقلابی مردمی ‌بدانیم، هر چند این، به‌خودی‌خود امتیازی به شمار نمی‌رود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 15:7 |

چند روزي است كه نوشته‌ي «به‌ياد يعقوب مهرنهاد» را از عنوان تارنوشتم برداشته‌ام (كاري يك‌هفته‌اي كه به پيشنهاد دوستان تارنويس انجام شده بود)، اما امروز مي‌خواهم يك‌بار ديگر به موضوع يعقوب برگردم. دليل آن شايد كلنجاري است كه پس از خواندن گزارش راديو زمانه با خودم داشتم. پيوند آن گزارش را مسعود لقمان، مدير گرامي تارنگار ارزش‌مند روزنامك برايم گذاشته بود.

[گفتني است، برخورد حرفه‌اي مسعود با نخستين نوشتاري كه درباره‌ي يعقوب نوشته بودم و نگذاشتن آن نوشتار بر روي روزنامك به دلايلي منطقي - چرا كه طبيعي است رسانه‌اي كه آشكارا و با نام حقيقي افراد فعاليت مي‌كند بايد درباره‌ي مسأله‌اي كه سياسي است و هم اين كه ابهام‌ها و حواشي‌هايي پيرامون آن وجود دارد كمي ملاحظه‌كار و محتاط باشد و من اين را درك مي‌كنم - آغازگر راه‌اندازي اين تارنوشت شد (به نخستين نوشتار خرده‌گيري بنگريد). او را به خاطر راه‌اندازي روزنامك كه به‌باور من كاري نو و در عين حال مفيد و ارزش‌مند است - تحسين مي‌كنم و فراموش نمي‌كنم دوست مي‌داشتم اين هم‌وند پيشين شوراي مركزي انجمن افراز در همان هنگام، كارهاي مربوط به «نامه‌ي افراز» را بر عهده گيرد؛ نامه‌اي كه كارهايش را خودم انجام مي‌دهم (در اوايل حسن قدياني هم ياريگرم بود) و تلاش دارد به سبكي تازه، علاوه بر پوشش دادن متن‌هاي كامل و ويراسته‌ي سخنرانان معتبر نشست‌هاي انجمن، با گرد آوردن و بازچاپ نوشتارهايي خردمندانه پيرامون ايران و ايراني كه به‌گونه‌اي پراكنده در نشريه‌هاي ديگر، چه حرفه‌اي و چه انجمني و دانشجويي، به چاپ رسيده است - به نوسازي هويّت ملّي ايراني بپردازد؛ نامه‌اي كه هنوز با فاصله‌هاي زماني طولاني به چاپ مي‌رسد و جانشيني براي اداره‌ي آن نيافته‌ام و شايد تا شماره‌اي ديگر انتشار آن را متوقف كنم.

در همان انتخاباتي كه مسعود راي آورد، تيرداد بنك‌دار نازنين (كه با اين دانشجوي پرشور و ايران‌پرستِ علوم سياسي در نشست‌هاي دوهفتگي در منزل شادروان دكتر ورجاوند آشنا شده بوده و به‌خاطر هم‌انديش او را به افراز دعوت كرده بودم) هم نامزد شوراي مركزي انجمن فرهنگي ايران‌زمين (افراز) بود و بر خلاف آن‌چه مي‌انديشيدم، برنامه‌ها و نظرهاي او - كه به ظاهر بر خلاف جريان غالب انجمن ولي به گمان من كاملاً هم‌سو با برنامه‌هاي درازمدت آن بود مورد پسند هم‌وندان واقع نشد، و او راي نياورد. تفاوت آراي اين دو جوان انديش‌مند هم در يكي از برنامه‌هاي همان سال انجمن هم - كه ويژه‌ي بيست‌وهشتم امرداد بود - داستاني دارد كه شايد تنها من از آن آگاه باشم، اما اكنون با يكديگر همكاري‌ خوبي دارند و اين نشانه‌اي ارزش‌مند از بلوغ فكري جوانان ملي‌گراي ماست كه با وجود اختلاف‌نظر، اگر در آرمان هم‌سو باشند مي‌توانند با يكديگر همكاري كنند (عملي كه در نسل‌هاي پيشين كمتر شاهد بوديم و اميد است با گسترش چنين آگاهي‌هايي يك‌بار براي هميشه ميهن‌مان را پس از هزار و چهارصد سال به جاده‌ي توسعه‌ي پايدار برگردانيم. از همين‌روست كه با ديدن ديگر جوانان ايران‌پرست، بهرام روشن‌ضمير و خسرو (محمدعلي) بهمني‌قاجار - كه هر چند او را از هنگام ماهنامه‌ي وهومن به سردبيري روزبه فراهاني‌پور مي‌شناختم ولي نخستين ديدارمان در منزل استاد اديب برومند شكل گرفت - و كاوش ساعي در جمع نويسندگان روزنامك، باز بر خوشحالي‌ام افزوده شد چرا كه اين دوستان به‌همراه تيرداد در نشستي ديگر از افراز، مباحثه‌اي جدّي درباره‌ي شيوه‌ي ايران‌گرايي داشتند و اكنون براي نزديكي آرا گرد هم آمده‌اند و اين چه لذت‌بخش است.

بايد اين‌جا يادي هم بكنم از سروش مهراد، جوان نيك اهوازي كه مسعود و ارشيا لشگري را به انجمن معرفي كرد. سروش كه آن هنگام براي آشنايي بيشتر درباره‌ي دين كهن ايرانيان از دانشِ موبد ارجمند، دكتر كورش نيك‌نام (نماينده‌ي پيشين هم‌ميهنان زرتشتي در مجلس شوراي اسلامي كه در دوره‌ي اخير شوربختانه ردّ صلاحيت شد) در تهران به سر مي‌برد و بعدها هم براي ادامه‌ي تحصيل رهسپار كشور ارمنستان شد، از هم‌وندان ثابت نشست‌هاي انجمن بود. در هر جايي كه هست خداوند نگه‌دارش باشد.

دوست دارم كمي هم از ارشيا بنويسم كه اكنون هر چند به خاطر خدمت سربازي از كوشش‌هايش در انجمن كاسته است ولي در هر شرايطي كه باشد دست از تلاش در راه سرافرازي ايران برنمي‌دارد. اگر تعريف از خويش نباشد، او را به‌گونه‌اي همانند خودم يافته‌ام؛ برايش نفسِ تلاش اهميت دارد و فارغ از عنوان در حالي كه در اين 4 سال شايستگي‌اش را داشت تا دبير انجمن افراز شود اما تنها در يك دوره، بازرس آن شد در جاهايي كار مي‌كند كه احساس مي‌كند در آن‌جاها خلائي وجود دارد. البته او تنها، پشتيبانِ انجمن نيست و اگر بتواند - بدون كاستن از كوشش‌هايش در انجمن - در جايي ديگر هم گامي در راه ايران بردارد از انجام آن شانه خالي نخواهد كرد. اميد است انجمن اين ياران را از دست ندهد هر چند عشق به ايران چنان در وجود اين مهربانان نهادينه شده است كه در هر جا باشند در راه آرمان‌ «سرافرازي ايران» گام خواهند برداشت، هر چند سخت بر اين باورم كه كار سازماني و تشكيلاتي براي اجرايي كردن برنامه‌ها و نزديك شدن به همان آرمان مقدس، يك ضرورت است.

پيش از بازگشت به بحث، شايد اين سخنان من ناقص باشد اگر يادي از محسن قاسمي‌شاد - ديگر هم‌وند پيشين انجمن افراز و معرفي‌شده بر دست ارشيا كه در جهان مجازي هم بسيار كوشاست - نكنم؛ تنها كسي كه (به‌جز ليلاي عزيز) در همه‌ي دوره‌هاي سخت «پايگاه اطلاع‌رساني براي نجات يادمان‌هاي باستاني» (دشت پاسارگاد) در كنارم بود و هر چند به‌تنهايي به‌اندازه‌ي همه‌ي هم‌كاران ديگر نق (!) مي‌زد و انتقاد مي‌كرد اما براي لحظه‌اي از انجام وظايفي كه خود بر دوش گرفته بود و هم‌چنين وظايف ديگراني كه نيمه‌كاره كار را رها كرده بودند، كوتاهي نكرد و به‌مانند آن جمله‌ي امام خميني درباره‌ي آيت‌الله بهشتي كه به‌تنهايي يك ملت است، درباره‌ي محسن مي‌توان گفت: «به‌تنهايي يك انجمن است!». اگر محسن و تلاش‌هاي صادقانه‌ و بي‌چشم‌داشت وي در راه ايران نبود، قطعاً تلاش‌هاي پايگاه شكلي ديگر مي‌گرفت.]

اما آن گزارش راديو زمانه، هر چند گزارش خوبي بود ولي كاستي‌هايي داشت. شوربختانه هنگامي كه براي بازخواني آن برگشتم بر روي تارنماي راديو زمانه نبود، از اين‌رو تنها به‌ياري حافظه‌ام آن را نقد مي‌كنم و نكاتي را يادآور مي‌شوم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 15:16 |
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 0:17 |

ايران‌پرست گرامي، بهرام روشن‌ضمير، دبير كنوني گروه تاريخ انجمن افراز و از نويسندگان تارنگار روزنامك، هنگامي كه نوشتار من درباره‌ي دكتر مصدق (خرده‌هايي كه به دكتر مصدق مي‌گيرند) بر روي تارنوشت «خرده‌گيري» قرار گرفت، خرده‌هايي بر آن گرفت! (زير نام «نقدی بر جستار "خرده هایی که بر دکتر مصدق میگیرند"» در تارنوشت خودش، «من مي‌انديشم پس هستم»). آن هنگام فرصت مطالعه و نظردهي نداشتم از اين‌رو بررسي آن را به بعد موكول كردم.

آن‌چه در پي مي‌آيد نخست نوشتار من است درباره‌ي خرده‌گيري‌هاي بهرام كه برايش فرستادم و او هم آن را خواند و پاسخي به‌آن داد كه اين پاسخ هم در پيِ نوشتار من آمده است. چون تارنوشت بهرام بنا به دلايلي فعّال نيست و مي‌خواهد خاموش باشد، جسارت كرده آن را بر روي خرده‌گيري قرار مي‌دهم. [البته به‌خاطر محدوديت جا در هر صفحه‌ي «بلاگفا» آن را در دو بخش مي‌آورم]

اميد است به‌كار آيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 0:14 |
دوست گرامي‌ام، محمد صادقي، در صفحه‌ي انديشه‌ي روز يك‌شنبه‌ ششم امردادماه روزنامه‌ي اعتماد در استقبال از سخنان دكتر پرويز رجبي در همايش تيرگاني كه انجمن افراز برپا كرد، يادداشتي داشت با عنوان «درنگي درباره‌ي سخنان پرويز رجبي». آن‌چه مرا وادار به نوشتن نقدي بر روي نوشته‌ي او كرد، زاويه‌ي نگاه او بود كه نه از دريچه‌ي فردي ميانه‌رو به نقد افراط‌گرايي‌هاي گروهي از ايران‌دوستان در پاس‌داشت ايرانيّت خود، پرداخته بود بلكه به‌گمان من، از دريچه‌ي يك تفريط‌گرا اين موضوع را بررسيده و نوشته‌اش، نه نقد، بلكه دشمني بود. از سويي ديگر اين نوع ديدگاه يعني تاريخ را «شوره‌زار» انديشه‌هاي قديم ديدن، و تلاش براي آشناسازي جوانان با تمدن و فرهنگ ايراني را «كوشش در راهي پوك» دانستن - علاوه بر آن كه با شخصيت حقوقي او به عنوان هم‌وند (عضو) شوراي مركزي انجمن فرهنگي ايران‌زمين (افراز) در تضاد است بلكه حتا با رويكرد خود او در زمينه‌هايي هم‌چون ادبيات كه متخصص‌اش است و يادداشت ارزش‌مندي هم‌چون «يكي بر سر شاخ...» را در پاس‌داشت ادبيات كهن اين سرزمين نوشته هم در تعارض است چرا كه به قرينه‌ي همين مخالفتي كه با تاريخ اين سرزمين كرده و آن را در حد «ميراثي به جا مانده از روزگاران کهن» شايسته‌ي توجه دانسته، مي‌توان هم‌چون دشمنانِ ادبيات كهن و نه منتقدان آن اين ادبيات را هم شايسته‌ي گاه‌گاهي مراجعه براي گرفتن فال و هم‌چون ويتريني از گذشته - كه هنگام كارآمدي‌اش سپري شده - نگريست، كه قطعاً نظر محمد صادقي چنين نيست.

درباره‌ي ديباچه‌ي سخنان دكتر رجبي با توجه به اين كه خود من ايشان را براي سخنراني به خانم مهرنوش تنگستاني، دبير اجرايي همايش، البته به عنوان اولويّت سوم و پس از دكتر كورش نيك‌نام (كه در خارج بودند) و استاد هاشم رضي (كه شوربختانه حالشان خوب نيست) معرفي كردم - و با عنايت به كتاب‌هايي هم‌چون «ترازوي هزار كفه»‌ي ايشان، انتظار شنيدن سخناني نامتعارف از او را داشتم ولي از ايشان به عنوان شخصيتي دانشگاهي اصلاً انتظار نداشتم كه از عنوانِ تعيين‌شده كه صحبت از «پيشينه و فلسفه‌ي جشن تيرگان» بود به كل خارج شده و علاقه‌مندان را به مقاله‌شان رهنمون كنند و آن‌گاه مثلاً درباره‌ي حساسيت ايرانيان نسبته به نام خليج فارس چنين استدلال كنند كه: «نام مادرم من كبراست ولي من او را مادر صدا مي‌كنم نه مادر كبرا، پس چه لزومي دارد ما اين‌قدر بر عنوان خليج فارس پاي بفشريم و از اين كه فردي آن را خليج ناميده، برآشوبيم؟».

 

به هر رو، همان‌طور كه در متن پيشِ ‌رو هم مي‌خوانيد، من هم با نفسِ نقدِ حركت‌هايي كه به‌گمان ما افراطي هستند، مخالفتي ندارم و بحثم تنها بر روي شيوه‌ي اين نقد است.

 

هم‌چنين لازم به‌اشاره است، اين نوشتار براي صفحه‌ي انديشه‌ي روزنامه‌ي ‌اعتماد فرستاده شده، ولي تاكنون به‌چاپ نرسيده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 12:35 |


آن‌چه مي‌خوانيد بخش دوم حاشيه‌اي است كه بر همايش «سدهاي بزرگ؛ پيامدها و جايگزين‌ها» نوشته‌ام، شايد اين نوشتار بخش سومي هم داشته باشد كه نقدي خواهد بود بر سخنان يكي از سخنرانان همايش. هر چند اكنون در انجام چنين كاري كمي دو دل هستم، چرا كه قصد ندارم با نوشتن مطلب، اشتبا‌ه‌هاي سخنران يادشده را بزرگ كنم.

پيوند به متن سخنراني آقاي محمد درويش در روزنامه‌ي كارگزاران

پيوند به بخشي از سخنراني خانم فاطمه‌ ظفرنژاد در روزنامه‌ي هم‌شهري و روزنامه‌ي اعتماد 
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 11:24 |
- بايد اين گزارش را زودتر آماده مي‌كردم، البته هنوز هم كامل نيست... چند روزي است كه درگير مشكلي شده‌ام.

- دوست ايران‌پرستم، بهرام روشن‌ضمير نقدي داشته به نوشتار من پيرامون دكتر مصدق. از او سپاس‌گزارم، آن را در اولين فرصت مي‌خوانم و نظرم را برايش مي‌نويسم.

- وطن يعني نماز خون به خونين‌شهر خواندن / مهاجم را ز خرم‌شهر راندن...

فرا رسيدن سوّم خرداد، سالروز آزادسازي خرم‌شهر را به دوستان گرامي شادباش مي‌گويم.

- پيوند بازتاب‌هاي همايش در مطبوعات:
روزنامه‌ي اعتماد
روزنامه‌ي كارگزاران
روزنامه‌ي دنياي اقتصاد

*****

عصر يك‌شنبه بيست‌ونهم اردي‌بهشت به كوشش «دوست‌داران ميراث فرهنگي و محيط زيست ايران» و با ياري «انجمن كوه‌نوردان ايران» (گروه ديده‌بان كوهستان)، همايش «سدهاي بزرگ؛ پيامدها و جاي‌گزين‌ها» در مركز مشاركت‌هاي مردمي واقع در خيابان ويلا برگزار شد. اگر راهي كه اين همايش گشوده، دنبال شود مي‌توان همايش «سدهاي بزرگ» را نقطه‌ي آغازي دانست بر دور جديدي از نقد بر روند بي‌رويه‌ي ساخت سدها در ايران، كه در پي سلسله‌نقدهايي كه در اين چندساله - هم‌زمان با تكميل و راه‌اندازي سد سيوند - بر سدها در مطبوعات آغاز شده، شكل گرفته است. و بايد دست مريزاد گفت به دوستان‌مان در گروه «دوست‌داران ميراث فرهنگي و محيط زيست ايران» كه با تلاش خود شماري از كارشناسان ناقد را گرد هم آورده بودند. به عنوان كسي كه در جريان شكل‌گيري اين گروه بوده، شايد لازم باشد اين رويكرد تازه‌ي دوستان را به آنان شادباش بگويم، چرا كه كارشان از جنبه‌اي صرفاً اعتراضي به جنبه‌هاي فرهنگي و آگاهي‌رساني چرخش كرده ‌است.

آغاز شكل‌گيري اين دوستان برمي‌گردد به تجمع چهارشنبه، هجدهم بهمن 1385 در جلو وزارت نيرو و پس از آن - در همان روز - سازمان ميراث فرهنگي، كه سنگ‌بناي اعتراض‌هاي ميداني عليه ساخت سد سيوند در تهران را شكل داد. روز پيش از آن، كه «پايگاه اطلاع‌رساني براي نجات يادمان‌ها باستاني» نشستِ هفتگي خود را داشت، موضوعِ اين تجمع اعلام شد و چون كسي برگزاركننده‌ي آن را نمي‌شناخت و اين، نخستين حركت از اين دست محسوب مي‌شد، من از همراهان پايگاه خواستم تا بدون اعلام نام پايگاه و به‌طور غيررسمي در آن شركت كنند. تني چند از دوستان ما در آن شركت كردند و در آن ميان، چند نفري از كساني كه تازه به پايگاه پيوسته بودند و هنوز در آن فعال نشده بودند با ديگر كساني كه به طور پراكنده به تجمع يادشده – كه به وسيله‌ي پيامك تبليغ شده بود – آمده بودند، به مرور زمان گروهي را شكل دادند كه بدنه‌اش، همين انجمن برگزاركننده‌ي همايش روز يكشنبه است. هر چند همان‌روز از طريق دوستانم، تلفني با دعوت‌كننده‌ي آن تجمع كه جواني مشهدي بود آشنا شدم ولي رهبري يا نمايندگي گروه را كم‌كم علي صادقي كه ساكن تهران بود بر عهده گرفت. او اطلاعات زيست‌محيطي خوبي دارد و گويا در انجمن‌هاي زيست‌محيطي فعال بود ولي ديدگاهش – كه از سه بار بحث كردن با وي دستگيرم شد و خود نيز آشكارا آن را مي‌گفت – صرفاً اعتراض بود و نه نتيجه. آخرين بار، انجام چنين اقدامي از سوي او را در جلو سازمان محيط زيست و در اعتراض به مرگ فلامينگوها كه شماري وبلاگ‌نويس زيست‌محيطي پيشنهاد برگزاري تجمع‌اش را داده بودند، شاهد بودم كه در حالي كه آقاي دلاور نجفي، معاونت سازمان به نزد گروه معترض آمده و قول‌هايي داده بود پيشنهاد من براي پي‌گيري آن قول‌ها را رد كرد و تنها به نوشتن اعتراضي تند و جمع‌آوري امضا براي آن بسنده كرد. من چون خود و پايگاه را در ميان كساني كه سابقه‌ي كار در زمينه‌ي دفاع از محيط زيست داشتند براي نتيجه‌گيري از اعتراض، صاحب صلاحيت نمي‌دانستم در آن كار دخالت نكردم ولي پيش از آن در هنگام تحصن در برابر مجلس شوراي اسلامي چون علاوه بر گروه خود، نمايندگي دوستان بختياري را كه دعوت‌كنندگان آن تحصن بودند بر عهده داشتم و دكتر شاهين سپنتا و عليرضا روحاني هم كه هر كدام به نمايندگي گروه‌هايي از اصفهان از راه دور خود را به تحصن رسانده بودند با من هم‌نظر بودند، نظر مخالفِ صادقي را رد كردم كه اين موجب گلايه‌مندي او - كه اكنون براي ادامه‌ي تحصيل در خارج از كشور است - شد...

به هر رو اين كه، گروهي كه به خاطر فعاليت‌هاي معترضانه و اجرايي‌اش هميشه براي شماري از جوانان جذابيت داشت، امروز همايش برگزار مي‌كند و آن هم همايشي علمي، بسيار جاي تحسين دارد و اميدوارم اين راه دنبال شود.

اما درباره‌ي همايش، نقدها و پيشنهادهايي به نظرم رسيده كه آنها را با شما، هم‌چنين استادان و برگزاركنندگان آن، مطرح مي‌كنم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 18:21 |


نوشته‌ي زير را براي شماره‌ي اسفندماه مجله‌ي فردوسي كه در آن كار مي‌كنم تهيه كردم كه اكنون در 29 اردي‌بهشت، صدوبيست‌وششمين زادروز شادروان دكتر محمد مصدق تقديم خوانندگان گرامي «خرده‌گيري» مي‌كنم. شايسته‌ي اشاره است كه در مجله‌ي اشاره‌شده (شماره‌ي 62 و 63) سردبير گرامي، آقاي محمد كرمي، به ميل خود بخشي از آن را تغيير دادند در حالي كه من دبير گروه تاريخ آن نشريه هستم و تا پايان مرحله‌ي صفحه‌آرايي، بر كارم نظارت داشتم و آن را پايان‌يافته تقديم‌شان كرده بودم. علاوه بر آن، خانه‌ي ما در نزديكي دفتر قرار دارد و من براي مشورت كاملاً در دسترس بودم.
با اين‌حال تا مدت‌ها من متوجه آن دگرگوني نشدم تا اين كه دوست گرامي، جناب آقاي منصور رسولي كه خود از وكيلان قديمي و هم‌چنين پويندگان راه مصدق هستند از نوشته‌ام خرده‌اي گرفت كه فلاني؛ نخست اين كه دكتر حسن امامي، خويي نبودند و شما او را با جمال امامي اشتباه گرفته‌اي و ديگر اين كه ايشان از برجستگان علم حقوق مدني بوده‌اند به‌طوري كه هنوز كتاب ايشان در دانشكده‌ي حقوق تدريس مي‌شود و هر چند شخصيت سياسي بسيار ضعيفي داشتند ولي شايسته‌ي آن سخن‌ها نبودند... در شگفت شدم، چرا كه هميشه تلاش كرده‌ام قلم‌ام فارغ از داوري‌هاي انقلابي باشد. به مجله روي كردم و ديدم، اي دل غافل! مطلبي كه من آن را در يك بند نوشته بودم سردبير گرامي آن را سوژه‌اي مناسب تشخيص داده و بسط داده بودند. در بند نخست مقاله هم پس از دو كلمه‌ي «استعمارگر پير» كه به نظر من كامل و گويا بود چهار واژه‌ي «دولت فخيمه‌ي! بريتانياي كبير!!» را – با همين علامت‌هاي تعجب – افزوده بودند. بگذريم. مطلب را بخوانيم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:17 |

نوشتاري كه در پي مي‌آيد به ياد يعقوب مهرنهاد، دبير انجمن صداي عدالت زاهدان نوشته شده است. چندي پيش اين نوشتار را براي يكي از تارنگارهاي فعال فرهنگي ملي‌گرا كه به مديريت يكي از هم‌انديشانم و زير نظر شوراي نويسندگاني ايران‌دوست اداره مي‌شود فرستادم. دوستم به من پاسخ داد كه تارنگارشان یک تارنگار فرهنگی است و به هیچ روی وارد حیطه‌ی مسائل سیاسی نمی‌شود و براي من كه فكر مي‌كردم نوشته‌ام درون‌مايه‌اي فرهنگي دارد چند پيوند (لينك) اينترنتي را پيوست نوشته‌اش قرار داد كه در آن‌ها سخناني از مهرنهاد رفته بود و او را چهره‌اي قوم‌گرا و سياسي كه مواضعي مشكوك داشته معرفي كرده بودند. دليل دوستم را پذيرفتم، و در عين حال نوشته‌هاي يادشده را با دقت خواندم ... اما به نظرم صحيح نرسيدند. اين انگيزه‌اي شد تا اكنون اين‌گونه در خدمت شما باشم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 0:50 |