پيشگفتار –
در دفاع از تماميت ارضي ميهنمان
و از براي اعتراض به زيادهخواهي و ادعاهاي پوچ عربها
بار ديگر برابر سفارت شيخنشين
امارات، اين زاده و مترسك استعمار انگليس، گرد هم ميآييم:
سهشنبه دهم ارديبهشتماه (روز ملي خليج
فارس)، ساعت 11
نبايد بگذاريم اين نهضت تا
حصول به نتيجه كه همانا عقبنشيني جهان عرب از خاكخواهي
و تلاش آنها براي تغيير
نام خليج فارس است از حركت بايستد.
آبتين شنبه بيستوچهارم فروردين – تقريبن پس از 48 ساعت
بازداشت - آزاد شد. ميگفت برخوردها خوب بوده و بيشتر بر اين پايه بوده كه وي ميبايست
با نهادهاي دولتي هماهنگ ميكرده است (هر چند او خودش بر اين گمان بود كه از طريق
يكي از مسئولان دفتر آقاي محسن رضايي در جنوب، كارها را هماهنگ كرده است). البته
هر چند تشكيل اجتماعات، برابر اصل بيستوهفتم قانون اساسي آزاد است و در نتيجه
نيازمند داشتن مجوز نيست و از سوي ديگر، بر پايهي اصل نهم، دفاع از تماميت ارضي
كشور وظيفهي آحاد ملت است، اما اگر او درخواست مجوز براي تجمع ميكرد آيا وزارت
كشور اجازه ميداد؟ يا ابتدا پروانهي تشكلي را ميخواست، سپس سر ميدواند و در انتها
موافقت نميكرد؟! به هر رو بيانيهاي را كه براي آزادي آبتين آماده كرده بوديم و
قرار بود دوستان با نام حقيقي خود آن را امضا كنند، با خواست خود وي به بايگاني
سپرديم، چرا كه به نظر من حتا همين دو روز بازداشت هم براي كسي كه در راه دفاع از
تماميت ارضي كشور گام برداشته به غايت شگفتانگيز بود و جاي پرسش داشت...
در بخش نظرهاي نوشتهي پيشينم تيرداد خردهي كوچكي بر من
گرفته بود، كه چون نظر او براي من مهم است در اينباره توضيح كوتاهي ميدهم (البته
بر اين باور نيستم كه حتما حق با من است، بلكه تنها ديدگاهم را تبيين ميكنم).
تيرداد در زمينهي تاريخ معاصر آگاهي خوبي دارد و در بيشتر مواقع ديدگاههايش را
ميپسندم. او بهويژه دغدغهي آسيبشناسي حركتهاي ملي را هم دارد و در اينباره
نوشتههاي چندي داشته. يكي از مقولههايي كه بهويژه در اين روزها بسيار به آن
پرداخته شده، همراهي همهي گروههاي ملي با انقلاب اسلامي است، حال از همراهي كامل
نيروهاي موسوم به ملي – مذهبي بگيريم تا همراهي كمي كمتر حزب ملت ايران و همراهي
باز كمي از آن هم كمتر جبههي ملي ايران و سرانجام همراهي بسيار كم حزب پانايرانيست
كه نخستين استعفاها در مجلس شوراي ملي وقت از سوي نمايندهگان آنها انجام شد و سپس
هم به عنوان نمايندهگان اقليت مجلس به نزد امام خميني رفتند...
آري در آن شرايط همه – به معناي فعالان اجتماعي – همراه با
انقلاب بودند يا بهناچار شدند، حتا خوانندگان و ترانهسرايان كه به نظر من حرارتسنج
اجتماع هستند – نه تنها آنهايي كه از سالهل قبل، منتقد و انقلابي بودند بلكه
آنهايي كه در اين فضا نبودند يا حتا گفته ميشد به حكومت وقت وابستهگيهايي
داشتند – هم ترانههايي را خواندند كه با آن فضاي مردمي همآهنگ بود. دوستاني كه
با تاريخ انقلاب آشنايند نيك آگاه هستند كه چگونه كساني براي رسيدن به مقصود، از
هر آنچه كه ميتوانست بر ضد حكومت وقت باشد بهرهها بردند در حالي كه شايد برخي از
آن نقدها نادرست بود و برخي ديگر بزرگنماييشده. انگشتشمار بودند كساني كه در آن
فضا با هيجان جمع همراه نشدند و آن را به نقد نشستند و صد البته، باران تيرهاي
تهمت و ناسزا بود كه بر سرشان باريدن گرفت... شايد نتيجهاي كه ميخواهم بگيرم،
آشكار باشد. اگر ما امروز در حركت كوچكي كه ترتيب دادهايم راه را بر نقد ببنديم –
هر چند تنها بگوييم كه اكنون زمانش مناسب نيست و در وقتي ديگر به آن خواهيم پرداخت،
در حالي كه هر چه جلوتر ميرويم خود نيك ميدانيم كه آن «وقت ديگر» دورتر ميشود و
دورتر، و فضا تنگتر ميشود و تنگتر – ، شايد فردا دير باشد. اما من يك شرط براي
نقد قائل هستم و آن صداقت است (چيزي كه تلاش ميكنم داشته باشم). خردهگيري بايد
فارغ از حُبّ و بُغض باشد. اگر آن را رعايت كرديم و خوبيها و بديها – كه طبيعت
هر پديده است و به خودي خود مذموم نيست – را در كنار هم ديديم، شايد بتوانيم از
تاريخ درسي گرفته و از تكرارش رها شويم.
و اما چند نكتهي نوروزي:
1- چهارشنبهسوري را پس از سالها كه باشندهي مهرشر كرج
بوديم در نزديكي محل زندگي پيشينمان كه اكنون به آنجا بازگشتهايم (بالاي يوسفآباد)،
پيرامون پارك دوستان گذراندم كه هميشه در اين شب، جاي پرجمعيت و پرتحركي بوده. اما
باز، حضور نيروي انتظامي كه به گفتهي خودشان براي حفظ امنيت ما آمده بودند و براي
حفظ همين امنيت ما، با چماق بر سرمان ميكوبيدند!
تلويزيون هم در تمام آن روز و روزهاي قبلش با پخش تصويرهايي
از كساني كه به خاطر ترقههاي غيراستاندارد دچار سوختهگي شده بودند به جاي اشاره
به اين كه چرا دولت مواد استاندارد و بيخطرِ آتشبازي را تهيه نميكند، سعي در
پاك كردن صورت مسأله داشته و اصل جشن را منكر ميشد، در حالي كه جشن آتش يكي از
زيباترينِِ جشنهاست و در اكثر كشورها هم، هر يك به شكلي برگزار ميشود...
2- مهرنوش در تارنوشتاش (نقطه سر خط) در سرآغاز نوشتهاي
دربارهي نوروز به نكتهي مهمي اشاره كرد كه جاي ديگر نديدم. البته در هنگام تحويل
سال كه طبق عادت تلويزيون روشن بود من مشغول كاري بودم و ناگهان سال، نو شد! مادرم
هم با شگفتي اشاره كرد كه مجريان هيچكدام از دقايقي قبل اعلام نكردند كه اكنون
چقدر زمان به تحويل سال مانده! عين نوشتهي مهرنوش چنين است:
«الان ساعاتی از سال تحویل گذشته است. امسال دیگر نه از صدای
توپ در تلویزیون خبری بود و نه ساز و دهل (موسیقی ویژهي نوروز). هیچکدام از شبکههای
تلويزیون آنرا پخش نکرد و تنها در لحظهی سال تحویل، در هر شبکه یک مجری با حرکات
و اداهایی بیمزه اعلام کرد که سال 1387 آغاز شده!! همین! نمیدانم این یک دقیقه پخش ساز و دهل و صدای توپ چه
مشکل اساسی دارد! که آن را از مردم دریغ می کنند؟؟!!! چندی قبل بالاخره نوروز به عنوان
میراث معنوی ملی ثبت شد. اما آیا اینگونه میخواهند آنرا ماندگار کنند؟؟ صدا و
سیما که با سانسور موسیقی لحظهی سال تحویل، نخستین گام را در جهت حذف این جشن
برداشت تا ببینیم که دیگر متولیان فرهنگی چه میکنند (اگرچه هیچگاه نوروز از یاد
ایرانیان پاک نمی شود). در نهایت اینکه جناب آقای ضرغامی (رییس محترم صدا و
سیما)! از اینکه اینقدر در حفظ میراث معنوی نوروز دقت نظر داشته و اهتمام میورزید
ممنونیم! واقعا دستتان درد نکند!!!!!!!!!!».
البته در روز پاياني سال خبري را خواندم – بهگمانم در
روزنامه اعتماد ملي – دربارهي اعتراض شماري از كارشناسان ميراث فرهنگي به صدا و
سيما كه مجريان آنها از به كار بردن نامهاي ساختهگي براي چهارشنبهسوري و سيزدهبهدر
خودداري كنند و آنها را «جشن چهارشنبهي آخر سال» (!) و «روز طبيعت» - كه اين يكي
نام جشني در دين يهود است (!) – ننامند، كه كاري شايستهي تقدير بود، هر چند مانند
بسياري از كارها، با تأخير!
3- بسياري از دوستان كه پيامك شادباشهاي نوروزي را فرستادند
به سالهايي اشاره ميكردند كه جاي چون و چراي بسيار دارد. 14087 اهورايي، 7030
ميترايي، 3746 زرتشتي،2567 شاهنشاهي، ... برخي يكي دو تا از اين تاريخها و برخي،
همه و شايد هم بيشتر (!) از اين – مانند ايلامي، مادي، يزدگردي،... - را در پيامك
خود گنجانده بودند. به گمانم اگر كمي در اين مورد سختگير باشيم ضرر نخواهيم كرد،
كما اين كه بر تأثيرگذاري خود بر ديگران – براي گسترش فرهنگ ملي – هم خواهيم
افزود. من مبنايي براي دو تاريخ نخست نميشناسم، اگر دوستان ميدانند مرا هم آگاه
كنند، وگرنه طبيعي است كه تا آن زمان كار پسنديدهاي نخواهد بود كه از اين تاريخها
بهره ببريم. تاريخ سوم به هر رو تاريخي است كه بر دست گروهي از همميهنان – به
درست يا غلط – به كار گرفته ميشود، پس مبنايي دارد. اما تاريخ چهارم، تاريخي جعلي
است. اينجا من موضع خودم را روشن كنم كه بر خلاف بسياري از دوستانم، با قرار دادن
هنگامهي پادشاهي كورش بزرگ به عنوان مبنايي براي تاريخ رسمي ايران موافق هستم،
چرا كه؛ 1- ما مبنايي براي آغاز فرمانروايي ايلاميها و مادها در اختيار نداريم و
اصلن آنها بر تمامي حوزهي فرهنگي ايران – ايران بزرگ - فرمان نميراندند و آغاز
تشكيل سرزمين يا كشوري كه نام پرشكوه ايران را دارد با كورش است كه بهويژه سيرهاي
قابل دفاع دارد، و 2- درست است كه زرتشت بزرگ، از نخستين معماران فرهنگ ايراني و
كسي است كه اين فرهنگ را تبيين كرد اما به هر رو چهرهاي ديني دارد و ما بايد اين
آزادي را براي همهي همميهنانمان قائل باشيم كه ضمن گذاشتن احترام به اين نخستين
شخصيت جهاني ايرانيان – حتا در آيندهي دور هم – به كيش يا ديني بهجز آنچه ما ميپسنديم،
باشند. براي گزينش تاريخي ملي، بايد مبنايي ملي را هم در نظر گرفت.
اما در اين ميان، تاريخ يادشده ساختهگي است، چرا كه سازندهگان
آن براي اينكه هنگامهي تاجگذاري محمدرضاشاه پهلوي (1320 خورشيدي) دقيقا منطبق
شود بر دوهزاروپانصدومين سالگرد تاجگذاري كورش بزرگ، تاريخ را حداقل 9 سال جابهجا
كردهاند (اگر مبنا را سال پيروزي كورش بر پدربزرگ مادي خود در 550 پيش از ميلاد
بگيريم وگرنه هر چه جلوتر بياييم اين اختلاف بيشتر ميشود). اما آنچه بديهي است،
تا زماني كه بر روي يك تاريخ دقيق و ملي اجماع شود و در عين حال آمادهگي ذهني
براي انجام چنين تغييري هم در ميان اكثر ايرانيان شكل بگيرد، بايد كه به تاريخ
رسمي كنوني احترام گذارد و از آوردن آن دريغ نورزيد.
4- اما نميتوان به نوروز اشاره كرد و نسبت به برخوردهاي
خشونتآميز نيروهاي نظامي تركيه – كه شوربختانه در مواقعي با همراهي نيروهاي نظامي
ايران هم همراه بود – با كردها بيتفاوت بود. براي ما دوستداران ايران بسيار سخت
بود كه گروهي از همفرهنگانمان، در اين هنگامهي جشن و سرور در زير شليكهاي
پياپي توپ و گلوله باشند – برخوردهايي كه در حافظهي تاريخيِ ما ملت ايران كم
نبوده و بارها بر دستِ دشمان فرهنگي ما انجام شده و حتا در همين تاريخ نزديك توسط
روسها و تركها و طالبان و ... رخ داده است، ولي اكنون، در زماني كه ما ميرويم
تا باز آگاهيِ مليمان را دريابيم پذيرشاش بسيار سختتر است...
پسگفتار –

پاسارگاد - اسفند 1385
اين خواندن و گذشتن و رفتن تا كجاست؟!...
وقتي كه ميرويم
اي كاش جاي
پامان
روي علفهاي همسايه
بوي نگاهِ باران داشته باشد
يا
آشتي!...
و زخمي كه از قهرها
در التهاب
دروغها
جان گرفته
است؛
از دستهايمان دور!...
شاعر نبود گويا
امّا از فصلِ قلمهاي تابديده
بود...
فكر ميكنم:
فاجعه را فاجعه ميديد؛
نامهي تكراري هجومهاي مكرر
و ضبط صداهايي كه ميماند
ناظر
بادبادكهاي غرورمان...
«خوب بودن زيباست»
با اين وجود، بار ديگري
شعر زندگي
به خاطره پيوست
ماييم و
زندگي
ماييم و
سرودن لحظههايي
كه شعرِ ماست!...
تصوير تا هر كجا كه باشد
خوب بودن
زيباست...
«يادش گرامي و خوبيهايش در يادها يادگار»
م / زمان
رشتهي
كلام از هم گسيخت…
اين يادداشت در حقيقت ميتواند
ديباچهاي باشد بر نوشتههاي آيندهام. كمي شخصي است. از اينرو به خواندناش دعوتتان
نميكنم.
ادامه مطلب